eitaa logo
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
1.8هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
299 ویدیو
22 فایل
*مجله #افکار_بانوان_حوزوی به دغدغه‌ی #انسان امروز می‌اندیشد. * این مجله وابسته به تولید محتوای "هیأت تحریریه بانو مجتهده امین" و "کانون فرهنگی مدادالفضلا" ست. @AFKAREHOWZAVI 🔻ارتباط با سردبیر: نجمه‌صالحی @salehi6
مشاهده در ایتا
دانلود
. ✨ فرا رسیدن سال‌روز مباهله، روز اثبات ولایت، بر حضرت ولی‌عصر (ارواحنا فداه) خجسته باد. 🔸به امید پیروزی در مباهله‌ی نهاییِ اهلِ ولایت بر رژیم نامشروع صهیونیسم پ.ن: نگاره " مباهله " . آثارالباقیه . قرن ۱۴م @AFKAREHOWZAVI
فرزندان آل عبا بوی عطر شیرین کیک با تلخی آن هشت قاشق کلّه‌کش کاکائو در راهرو پیچیده بود. چراغانی سر و کول هزار کتابخانه‌ای که دور تا دور طبقه زیرزمین‌مان را گرفته روشن کردم. تکیه دادم به نیم‌متر دیوار باقی‌مانده و چشمانم را پر کردم از چشمک‌زدن‌های رنگارنگش. ریحانه‌سادات سرش را کج کرد و به چشم‌هایم زل زد. - مامان خوشحالی؟ - چرا نباشم؟! دستش را به کمرش زد و با چشم‌های ریزشده پرسید: «اسرائیل بدجنس بهمون حمله کرده. شما خوشحالی؟!» لب‌هایم بیشتر کش آمد. اشاره کردم که بنشیند. خودم هم کنارش نشستم و دستم را بر موهای خرمایی‌اش کشیدم و با لبخند پرسیدم: «امشب شب عید مباهله‌س. می‌دونی ینی چی؟» سرش را تکان داد و با چشم‌های گرد شده زل زد به من. پاسخ دادم: «امشب چرایی این مجلس حدیث کسای هفتگی ما معلوم می‌شه. سه تا آیه جذّاب درست در همین روز مباهله از طرف خدا نازل شده که منظور همه‌شون اینه که پنج‌تن آل عبا یه چیز دیگن.» ابروهایش هشتی شد. - ینی چی؟ شروع کردم به تعریف قصه مباهله. از رو در رویی سران مسیحی گفتم با پیامبر و اینکه وقتی انوار نورانی آن چهره‌های معصوم را دیدند، بدون امتحان پا پس کشیدند. چسبید به سینه‌ام. - مامانی حضرت فاطمه رو میگی؟ - بله حضرت فاطمه و امام‌حسن و امام‌حسین که اون موقع دو تا بچه کوچولو بودن و حضرت علی که پشت سر پیامبر ایستاده بودن. تازه آیه تطهیر هم همین روز نازل شده. می‌دونی چه آیه‌ایه؟ همونی که توی حدیث کسا هر هفته می‌خونیم و بعدش صلوات می‌فرستیم. یادته؟ تازه یه آیه دیگه هم خاص حضرت علی نازل شده. سرش را چندبار تکان داد. انگار که با تکان‌دادن سر دارد داده‌های پازل ذهنش را جا به جا می‌کنه تا سر جایشان بنشینند! ادامه دادم: «آیه مباهله رو شنیدی؟» من می‌گفتم و ریحانه‌سادات با هوش سرشارش ضبط می‌کرد. یک لحظه بعد از جا پرید و با یک مداد و دفترچه برگشت. - مامان مگه نمی‌گی عیده؟ منم می‌خوام از بچه‌ها سؤال بپرسم بهشون جایزه بدم. حالا به نظرتون چی بپرسم؟ و خودش قبل از صحبت من شروع کرد به نوشتن: 1. مباهله به چه معناس؟ 2. بین چه کسانی اتفاق افتاده؟ - مامان! پنج تا سؤال بنویسم دیگه؟ پنج تا جایزه داریم؟ می‌خوام به همه دوستام جایزه بدم. عیده دیگه؟ با لبخند حرفش را تأیید کردم. سه سؤال دیگر را هم از آیه 61 آل عمران که برایش خواندم نوشت و یک لحظه دست کشید و رو کرد به من. - مامانی به نظرت ما پیروز می‌شیم؟ قبلاً به قد و اندازه ذهن کوچولویش از امتحانات خدا صحبت کرده بودم؛ اما الان اینقدر با این آیاتی که برایش گفته بودم ذوق کرده بود که نمی‌خواست حرفی از آزمون و امتحان بزند. بلند شد و دور خودش چرخید و مدادش را بالای سرش گرفت و به چراغ پرنور سقف خیره شد و صورتش پر از خنده شد. سرش را برگرداند و دست گذاشت روی قلبش. - مامانی می‌دونم خدا ما رو امتحان می‌کنه؛ ولی قلبم بهم می‌گه کسی که حضرت فاطمه و حضرت علی رو داره، نباید بترسه؛ دشمنا باید بترسن؛ مثل همون مسیحیا که فرار کردن. اسرائیلم به نفعشه فرار کنه! زل زده بودم به دخترم که چطور در هشت‌سالگی اینقدر بزرگ شده که دوید سمت فر و فریاد کشید: «مامان دیگه نمی‌تونم تحمل کنم!» بوی مست‌کننده کیک کاکائویی سالن را برداشته بود. دستمالی برداشتم و در فر را باز کردم. - به به! چقدم پف کرده! به پف کیک نگاه می‌کردم و غرق شادی بودم و از طرفی دلم پیش رزمندگانی بود که شش شب و شش روز خواب و آسایش را نه فقط به خودشان که به حرامزادگان صهیون هم حرام کرده بودند. این روزها بیشتر از همیشه دلمان غرق امید است؛ امید به پیروزی نهایی و یا شهادت که هر دو سمتش سود پرمنفعت است. امیدوارم یکی جلوی آن پاچه‌خوار دیپلمات را بگیرد. نمی‌دانم سنگی جلوی پایش بیفتد یا ... خلاصه این‌که به خارجه نرود و دل میلیون‌ها مسلمان را با مذاکرات غیر‌منطقی احمقانه خون نکند؛ آن هم درست وقتی که برگ برنده دست ماست. ما فرزندان پنج‌تن آل عباییم که نامردان دنیا از بودن ما هم می‌ترسند، چه برسد زمانی‌که دست به شمشیر و موشک ببریم. ✍پهلوانی قمی @AFKAREHOWZAVI
راهپیمایی خشم و همدلی هوا بسیار گرم بود، وقتی در ماشین را باز کردم بیش از پیش می شد فهمید گرما چقدر بی طاقت می کند.بچه ها هم برای گرما کمی بی طاقت بودند. حدود یکی و دو کیلومتر قبل از نماز جمعه به سختی جایی را برای پارک پیدا کردیم و پیاده تا نماز جمعه رفتیم. یادم نمی آید چنین صحنه هایی را دیده باشم ازدحام ماشین ها و ازدحام افرادی که ماشین ها را گذاشته بودند تا پیاده به نماز جمعه برسند، خیلی زیاد بود. ازدحام جمعیت اینقدر زیاد بود که نتوانستم وارد مصلی بشوم حتی وارد حیاط مصلی هم نشدم تقریبا چند صد نفری دم درب منتظر بودند وارد بشوند. چند صد نفری هم که ناامید از ورود بودند، یا ایستاده بودند یا جایی نماز می‌خواندند، یا در سایه ای نشسته بودند و... من که فرزند کوچکم همراهم بود تصمیم گرفتم جایی بنشینم و از همان بیرون صدای خطبه ها را گوش بدهم و نماز بخوانم. تا آمدم جایی روی زمین بنشینم ، خانمی سریع، زیراندازش را پهن کرد و گفت با هم نماز بخوانیم همان روفرشی شد محلی برای نماز خواندن تعداد زیادی از افراد که به نوبت نماز می‌خواندند. تصویری از امام خمینی(ره) و آیه الله خامنه ای دستم بود. خانمی که، میان سالی را رد کرده بود عکس را از من گرفت و گفت کدام خمینی و کدام خامنه ای است؟ ته دلم ذوق و تعجب آمیخته بود. چطور می شود هنوز امام و آقا را نمی‌شناسد؟ ولی خداروشکر آمده بود تا در این نماز جمعه و راهپیمایی بی نصیب نباشد. نماز تمام شد و راه افتادیم، شاید نیم ساعت درمیان جمعیت در همان ابتدای راه مانده بودیم، و فشار جمعیت نمی‌گذاشت قدم از قدم بردارم.جمعیت تکان نمی‌خورد. دختری نوجوان وارد جمعیت شد، مقنعه مدرسه اش را به تن کرده بود، یک تیشرت لانگ و یک شلوار زاپ دار پوشیده بود شاید ده جای شلوار پارگی های بزرگ داشت، حس کردم مقنعه اش را برای این راهپیمایی پوشیده، رفت جایی روی بلندی جا گرفت و با هر شعار اینقدر فریاد می‌زد، گویا از ته دلش می خواست اسرائیل و آمریکا با شعارهایش مورد هدف قرار بدهد. چند قدم که جلو رفتم خانمی روی دوشم زد و گفت چه قدر خوب که تو گرما با بچه بغل آمدی و خیلی تشکر کرد، چند لحظه بعد به دخترش گفت: "به بابا گفتم میریم راهپیمایی با ناراحتی گفت برید شهید بشوید" دخترش گفت:" چند روزی هست عکس ها و فیلم های آقای خامنه ای را می بیند" مادر و دختر دلشان برای این تغییر پدر غنج رفت... عدو شود سبب خیر اگرخدا خواهد... اسرائیل نفهمید با حمله اش، " أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم"را تقویت می‌کند و این راهپیمایی یک نمونه بود. ✍معصومه فاطمی @AFKAREHOWZAVI
🌱روز هشتم جنگ|«بیست دقیقه تا قله» ✍به قلم طیبه فرید امام جمعه تازه خطبه را شروع کرده. کفش هایم را می دهم کفشداری و پلاک آبی را می گذارم توی جیبم.بین جمعیت نزدیک ضریح جایی پیدا می کنم.یکی از خادم ها می گفت«جمعه قبلی از رواق امام خمینی تا سقاخونه روبروی حرم سید میر محمد صف نماز جمعه کِش پیدا کِرده بود ملت بَرِ آفتاب تو حیاط نماز خوندن. از شهادت سردارا و دانشمندا اِقَد دل مردم سوخته بود که دیگه کسی حواسش به داغی آفتاب نبود. الحمدلله ایی هفته سپاه دل مردمِ شاد کِرد.» پشت سرم کیپ تا کیپ جمعیت نشسته. امام جمعه می گوید« این جنگ با همه جنگ های عالم فرق دارد.جنگ های جهانی قصه اش زیاده خواهی بود اما جنگ ما با اسرائیل جنگ ایدئولوژی است. اگر نبود آدم نمی فرستاد قرآن آتش بزند.» یکی از مردها وسط صحبت امام جمعه فریاد می زند «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» فضا خیلی حماسی می شود. این نماز جمعه و این شعارها حس و حالش با همیشه فرق دارد. دوربینم را بالا می آورم که با پس زمینه ضریح از شعار دادن جمعیت فیلم بگیرم زن میانسالی از ردیف عقب با جذبه حاج خانمی اش می گوید«خانُم چرو فیلم میگیری؟» فرصت نیست بگویم من حاج خانم نیستم و گوشی ام را سریع می گذارم توی کیفم و توی دلم خوشحالم که مردم عادی، اینقدر به مسائل حساس شدند و شش دانگ حواسشان جمع است. مرد هنوز دارد شعار می دهد و امام جمعه وقتی می بیند ولکن ماجرا نیست خطبه را ادامه می دهد. آقا ماجرای مباهله را منطبق می کند به ظهور امام زمان و لشکر سفیانی. خطبه با دعایی از امام علی از صحیفه علویه تمام می شود. نماز را توی فشار فیزیکی جمعیت می خوانیم و راه می افتیم سمت بست شهید دستغیب . مردم از نفس نمی افتند. زن ها به نوبت شعار می دهند و جمعیت یک لحظه ساکت نمی شود.از پیرزن هفتاد هشتاد ساله ای که نصف جوانی اش را در عصر پهلوی گذرانده و بقیه اش را با پیری در عصر امام خمینی تا طفل دوماهه ای که تنها سهمش از این دنیا یک قوطی شیر خشک است آمده اند. زیر طاق بست شهید دستغیب حرم شاه چراغ فریاد حیدر حیدر بلند شده. سه تا پله مگر چقدر است؟ تا از اولی برسیم به سومی بیست دقیقه طول می کشد. در و دیوار با آدم حرف می زند. انگار می گوید «به قله نزدیک شدیم.همین سه تا پله را رد کنیم رسیدیم.» @AFKAREHOWZAVI
ما حقیم، با تمامِ خودمان آمده‌ایم ✍🏻فاطمه تقی‌زاده هیأت مسیحیان نجرانی منتظر آمدنش بودند‌. گمانشان پیروزی بود. محمد صلی‌اللّه‌علیه‌و‌آله از دور نمایان شد، انتظار دیدن چنین صحنه‌‌ای را نداشتند. به همراه همه‌ی زندگیش، ۵ تن از عزیزانش، همانان که اهل بیتش می‌خواندند، پاره‌های تنش، آمده بود. قلبشان به تپش افتاد، دستانشان شروع به لرزیدن کرد، لکنت گرفته بودند. چرا محمد اینگونه کرد؟ قرار است همدیگر را نفرین کنیم... محمّد صلی‌اللّه‌علیه‌وآله، آرام و با طمأنینه، دست در دستان حسینین به همراه فاطمه و علی علیهم‌السلام، نزدیک شد. چه باید می‌کردند‌؟ این قاعده مرسوم، قصه‌ی مرگ و زندگی بود و رسول خدا صلی‌اللّه‌علیه‌وآله، با تمام آنچه داشت به آوردگاه مباهله آمده بود... هیات نجران تسلیم حقانیت او شدند. مباهله، سندی بر حقانیت اسلام واهل بیت علیهم‌السلام، شد. قرنها بعد، مردانی از ایران زمین، در زمانی که تمام کفر جهانی به خاکشان تجاوز کرده بود، در روز مباهله، دست در دست خانواده در جمعه‌ی خشم و نصر، چنگال در گریبان استکبار انداخته و تمام موجودیتش را به سُخره گرفتند. ما حقیم، با تمامِ خودمان آمده‌ایم. @AFKAREHOWZAVI
پدافند همدلی حرف بزن! بگو با نزدیکان و دوستان از جنگ تحمیلی، از صف های بلند نفت. از صدای آژیری که نیمه شب در گوشت می پیچید. از نداشتن نیروی قوی پدافند سپاه و ارتش! از جنگیدن با دستان خالی . و از اینکه ایران پر از نیروی پدافند همدلی بود ؛ پدافند لبخند و امید که هر لحظه در دلها فعال می شد . از چای شیرین صبحانه که دلخوشی اش نان و پنیر بود. از خنده هایمان زیر چادرهای اردوگاه. از درست کردن شیرینی پنجره ای روی پیک نیک برای شیرین کامی خانواده و... یادم می آید مدتی خانه ی ما محل جمع شدن فامیل بود، چون در کنار باغستان شهر قرار داشت و همه آن را امن می دانستند .هر اتاق یک خانواده و سفره های بلند دورهمی پر از نشاط با ظروف ملامین طاووسی یا لیلی و مجنون . آخ چه لیلی مجنونی بودند همسران جوان ؛باید در یک بشقاب غذا می خوردند و دستانشان از هم جدا نمی شد. همه درد هم را داشتند و نگران هم بودند از درست کردن هوسانه برای زن باردار فامیل تا رسیدگی به کم دستان قوم و خویش. همه دورهم یک نوع غذا می خوردند و بعدش بساط تخمه در کنار رادیو ایران. همه منتظر پیروزی بودند منتظر لبخند! بیا شگفتی محبت را خاطره کنیم بیا ساده باشیم و تلخی جنگ را ساده انگاریم بیا ساده باشیم و عاشق! ✍طاهره_موحدی @AFKAREHOWZAVI
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. قسمت اول ✍بغدادی سالها در روضه ها همراه با زینب کبری(س)دو کودکم را لباس رزم پوشانده بودم و با چشمانی خیس از اشک روانه ی میدان کرده بودم و هر بار به خود نهیب زده بودم که شهادت آرزوی هر انسان آزاده ایست.و این جسم خاکی تنها امانتی ست که دوباره به خاک خواهیم سپرد.پس اگر دشمن سرشان را هم به سویم پرت کند چون ام وهب رجز خواهم خواند و خواهم گفت هدیه ای را که در راه خدا داده ایم پس نخواهیم گرفت... و امروز هنگام تحقق تمام آن رویا ها بود... میان نبرد حق و باطل با تنها سلاح ایمان، لباسی از جوشن دعا بر قامت رعنای کودکانم پوشاندم و دست در دست هم در هوایی گرم میان ازدحام دلدادگان جهاد راهی یکی از باشکوه ترین نماز جمعه های تاریخ شدم... از زمین و زمان گرما بود که بر سر و رویمان می بارید و شوق و حرارتِ قلب هایمان را چند برابر می کرد. خورشید به بالاترین جایگاه خود در آسمان رسیده بود و می خواست گرمای وجودش را نه بر تن ها که بر جان هایمان بریزد... لحظه ای ذکر و دعا از لبانم نمی افتاد ...لرزشی عمیق را در وجودم حس می کردم که بی شباهت به ترس بود...نوری از جنس ایمان بود که با آرامشی عجیب بر قلب هایمان سرازیر می شد... ما به سمت پناهگاهی آمده بودیم تا با هم شعار یدالله فوق ایدیهم را مشق کنیم... آمده بودیم تا سر خم می به سلامت باشد گرچه شکند سبویی... شعارهای بعد از نماز برایم ایمان بعد از ایمان بودند و با هر بار الله اکبر یک قدم خود را به خدایم نزریکتر می دیدم... @AFKAREHOWZAVI
جمعه‌های خشم و نصر، نمادی از همبستگی و وحدت ✍چمن خواه و باز مردم حماسه‌ای دیگر خلق کردند و میان معرکه جنگ، به میدان آمدند. چه همبستگی و همدلی، چه شکوهی، چه عظمتی. همه آمده بودند؛ همه کسانی‌که سخنان رهبر معظم انقلاب، آنها را دعوت به زندگی عادی کرده بود. بله جمعه‌ای از جمعه‌های خشم و نصر. کی باورش می‌شد، زیر سایه‌ی جنگ، میان موشک و بمب و پهباد و ... نماز جمعه‌ای در سرتاسر ایرانِ مقتدر برگزار شود. و جمعیت به قدری زیاد باشد که اکثر مصلی‌های نماز، مملو از جمعیت نمازگزار شود و عده‌ای مجبور شوند، بیرون از مصلی اقامه نماز کنند. و بعد از نماز شکوهمند جمعه، شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل سر دهند و از مسئولین بخواهند تا نابودی کامل رژیمِ سفاکِ جنایتکارِ اسرائیل، دست از مقاومت برندارند. و انتقام خون سرداران و مردم بیگناه را از این جنایتکارِ جنگی بگیرند. این‌ خود نمادی از همبستگی و همدلی است. امام عصر(علیه‌السلام) در یکی از بیانات خود، به چنین جمعیتی، این گونه بشارت داده است: «اگر شیعیان ما که_خداوند آنان را در راه اطاعتش یاری دهد_در وفای پیمانی که از ایشان گرفته شده، یک دل و مصمم باشند، البته نعمت دیدار، از آنان به تاخیر نمی‌افتد و سعادت ملاقات ما برای آنها با معرفت کامل و راستین به ما، تعجیل می‌شود.» (احتجاج، ج ۲، ش ۳۶۰، ص ۶۰۰) اللهم عجل لولیک فرج @AFKAREHOWZAVI
. هم‌نوا‌ با هم ✍صدیقه طهماسبی‌نژاد قدم‌هایمان را تندتر برداشتیم تا زودتر برسیم و از مراسم جا نمانیم.این‌جا در دل شهر اهواز مردم جمع شده‌اند تا بدرقه کنند مردان مردی را که در برابر رژیم متجاوز صهیونی سینه سپر کرده‌، جان و خون خود را نثار مردم و سرزمینشان کرده‌اند. با اشک چشم و دل‌های گداخته اما با قامتی ایستاد در برابر دشمن، شهدا را بدرقه می‌کنند.با نوای حماسی "ای لشکرصاحب زمان،آماده باش، آماده باش!"به دنبال تابوت عزیزانشان می‌روند. امروز یادآور خاطرات دوران هشت سال دفاع مقدس است. مادران ما می‌گفتند روزهای زیادی به دنبال تابوت شهدا رفته و هر دفعه عزیز یک و گاهی چندخانواده را تشییع می‌کردند. همه آمده بودند تا قدردان خانواده‌های این شهدا باشند‌؛مادر قدخمیده‌ای که دخترش برای راه رفتن یاریش می‌کرد. زیر آفتاب سوزان خانمی ویلچرنشین هم قدمی می‌کرد برای خداحافظی با شهدای جوان. امروز همه همدل شدند برای تشییع اولین شهدای جنگ تحمیلی اسرائیل در شهرمان. همه همنواییم در نوای"هیهات من‌ الذله"، هم‌صداییم در نه گفتن به "صلح تحمیلی" @AFKAREHOWZAVI
📣فراخوان|هنرمندان جنگاور 🔹برای تولیدات جذاب، متفاوت و اثرگذار رسانه‌ای زمینه‌های همکاری: گرافیک | کلیپ و موشن گرافیک | پادکست | تصویربرداری | کاریکاتور و انیمیشن | فضای مجازی | خبرنگاری و گویندگی 📌 اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: survey.porsline.ir/s/V8dEsjI6 🔗منبع انتقال پیام👇 https://eitaa.com/joinchat/3173188293C1e31dd7597 🔻کنشگرباشید🔺 ╰┈➤ ❝ [@activism_ideas]❞
ا ﷽ ا "سمیه ،سمیه .. پاشو اذانه" لای چشمهای خسته‌ام را به زور باز کردم. محمد بود که داشت از سر سجاده صدایم می‌کرد. چشمهایم که باز شد صداها را بهتر شنیدم. صدای تیرو ترکش بود که از دل آسمان می‌آمد. ناگهان پرتاب شدم به سی و هفت سال پیش؛ کوچه‌های ایلام. پنج سالم بود و داشتم توی کوچه با بچه هایی که الان حتی اسمشان یادم نیست بازی می‌کردم. یادم‌ نمی‌آید چه بازی‌ای . حتی یادم نیست خانه‌مان چه شکلی بود؛ ازین خانه سازمانی‌ها بود یا از آن خانه‌های اجاره‌ای . سالهای اول خدمت معلمی بابا بود. فقط صدای آژیر و پرواز سه تا جنگنده سیاه، از بالای سرمان را یادم هست. حتی موشک‌هایی که از جنگنده‌ها جدا می‌شد و مستقیم فرود می‌آمد را هم یادم می‌آید. جنگنده‌ها شهر را می‌زدند و می‌رفتند. رسما مردم را نشانه گرفته بودند. مادرم ما را به دندان می‌گرفت و تا پناهگاه می‌برد. این روزها اما در خانه‌هایمان آرامیم. درِ هال چارطاق باز است و صدای تیر و ترکش می‌آید. بچه ها خوابند. برای نماز صبح بیدارشان میکنم. کمی خوابشان سنگین است. به شوخی می گویم :" پاشید قبل از شهادت دورکعت نماز بخونید. " بعد از نماز دوباره به آغوش رختخواب برمی گردند. من اما دلم نمی آید بخوابم. نشسته ام سر سجاده. صداها دیگر قطع شده. دلم به لحظات اجابت دعا خوش است. پ‌ن: حالا دیگر آفتاب طلوع کرده و شهدا انتخاب شده‌اند. ✍🏻س.غلامرضاپور @AFKAREHOWZAVI