eitaa logo
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
1.8هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
302 ویدیو
22 فایل
*مجله #افکار_بانوان_حوزوی به دغدغه‌ی #انسان امروز می‌اندیشد. * این مجله وابسته به تولید محتوای "هیأت تحریریه بانو مجتهده امین" و "کانون فرهنگی مدادالفضلا" ست. @AFKAREHOWZAVI 🔻ارتباط با سردبیر: نجمه‌صالحی @salehi6
مشاهده در ایتا
دانلود
. جمعه، فرصتی است برای سنجش مواضع و مسیرها؛ برای بازگشت به سؤالات بنیادینی که در غوغای روزمرگی گم می‌شوند، سؤالاتی نظیر: 🔺 سهم ما در این انتظار چیست؟ 🔻چگونه می‌توان از سطح اشتیاق به ظهور عبور کرد و به سطح آمادگی رسید؟ 🔻 و مهم‌تر از همه، آیا جمعه‌های ما واقعاً نشانه‌ای از ایمان به آینده‌اند یا صرفاً تکرار عادتی دینی بدون عمق اجتماعی؟ بدون عبور از توحید فردی و رسیدن به توحید جمعی؟ پاسخ به این پرسش‌ها، خود گامی است در مسیر ظهور. چرا که در فرهنگ ما، انتظار عبادت است؛ البته اگر با معرفت و مسئولیت همراه باشد. @AFKAREHOWZAVI
شب آخر ✍ فرزانه جعفری شب بود.شبی آرام مثل شبهای دیگر همه در خواب آرام بودند. غافل از اینکه افرادی خواب ندارند و بیدارند تا هم وطنان آنان راحت بخوابند. بگذارید از این هم پا را فراتر بگذارم برخی از افراد جان و خواب و راحتی خود را فدای وطن و هم وطن خود میکنند. صدای مهیبی همه جا را فرا گرفته بود. مادر خانواده زیر آوار به فکر پسرک وروجکی هست که تازه زبون باز کرده است. راه نفس بسته شده است. هیچ کس نمیتواند دیگری را صدا کند. حتی نمیتواند فقط بگوید من زنده ام. صدای ماشین کنترلی پسرک به گوش میرسد. انگار در حال بازی بوده است. دستان مادرش زیر آوار به سمت پسرک دراز شده است. انگار میخواهد چیزی بگوید. میخواهد خواهر بزرگ پسرک را صدا کند تا پسرک را بغل کند. اما خواهر نه گوشی برای شنیدن و نه چشمی برای دیدن دارد. طوری خوابیده است که انگار دیگر نمیخواهد بیدار شود. اشکان مادر خرابه های آوار را به گل تبدیل کرده است. یک لحظه با خود فکر میکند کاش حداقل امشب پدر بچه ها اینجا بود. خود را کمی تکان میدهد و با خود میگوید مثل همیشه باید خودم روی پایم بایستم، اما این بار پایی نمانده است که روی آن بایستد. صدای نفسهای یک پسر بچه توجه او را جلب میکند. مدتی گذشت دیگر صدای آن نفسها را هم حس نمیکند. صدای یا حسین گفتن نیروهای امداد می آید که میگویند پسرک و دخترکی را پیدا کردیم. مادر آرام میگیرد. اما وقتی صداها نزدیک میشوند که نیروهای امداد بلند بلند گریه میکنند مادر دیگر دلش نمیخواهد از زیر آوارها نجات پیدا کند اشک امانش را بریده. باورش نمیشود امشب آخرین شبی بود که در کنار عزیزانش لحظات با هم بودن را سپری میکرد. @AFKAREHOWZAVI
تبوک‌های تاریخ! سرم سبک شده بود و تلوتلو می‌خوردم. ریحانه‌سادات از خانه دوبلکسی که در پاگردهای پله‌ها درست کرده بود سرک کشید. - مامانی مگه شیفت شب نبودی، چرا نمی‌خوابی؟ درگاه را عصا کردم و رویش ولو شدم. طرز ایستادنم خیلی به کسانی که دو دستشان را باز می‌کنند و منتظر پریدن یک فرشته زمینی کوچولو هستند نمی‌خورد؛ اما فرشته‌ها به ظاهر آدم‌ها کار ندارند. یک آغوش محبت می‌خواهند که می‌دانند در عطاری مادر حتماً پیدا می‌شود! یک دستم را دور کمرش حلقه کردم و دیگری را محکمتر به درگاه چسباندم. سرش را بلند کرد. - مامانی خونه‌مو دیدی چقد خوشگله؟ می‌خوام عصری که روضه داریم همه دوستامو بگم بیان توی خونه‌م بازی کنن. نگاه خریداری به خانه‌اش کردم. سه پاگرد و پلّه‌های بینشان را با تکّه‌های موکت فرش کرده بود و یک پشتی ترکمن هم حائلِ در کرده بود و دیگر از گرمای پوست‌کن خبری نبود. چرا باشد؟ وقتی هر چه کولرها زور می‌زدند خنکی‌شان سُر می‌خورد سمت پلّه‌ها! یاد کودکی خودم افتادم و خانه کوچک پاگرد منزل پدری که همه زندگی‌ام شده بود. یک بوسه آبدار از لُپ لبوشده‌اش گرفتم. «باشه عزیزم» را که گفتم مرا رها کرد و دوید به خرگوش پشمالویش خبر دهد. رفتم اتاق تا کمی استراحت کنم؛ اما مگر می‌شد. با اینکه کمی از دغدغه‌ام را روی صفحه لپ‌تاپ ریخته بودم؛ ولی ول‌کن نبود. با چشم‌هایی که نفس‌های آخر را می‌کشیدند، گوشی را دید زدم. ایتا سبز شده بود؛ از گروه‌های نویسندگی گرفته تا پیام‌های شخصی شناس و ناشناس. تازه «یکی دو قدم تا انقراض» را در کانال گذاشته بودم که چند نفری اسکرین‌شات کانالشان را فرستادند که یعنی ما هم ناشرش هستیم! گروهی را که قرار بود قرارگاه مقاومت باشد باز کردم. یکی از بانوان شروع کرده بود به تراشیدن. یکی، دوتا، سه تا... پشت سر هم می‌تراشید و در گروه می‌گذاشت؛ بهانه‌هایی که فقط برای خاموش شدن وجدان ساخته شده بودند. سرم داغ کرد. رو کردم به حاجی. - چرا ما متوجه وخامت اوضاع نیستیم؟ حاجی که محو خواندن کتاب بود، بی‌خبر از همه جا دنبال وخامتی می‌گشت که درباره‌اش گفته بودم! لبخندی زدم و گفتم: «چی می‌خونی؟» سرش را برگرداند. - در مورد تاریخ صدر اسلامه. چشم‌هایم برق زد. - کدوم قسمتش؟ - آخرای عمر پیامبر؛ غزوه تبوک. خیلیم تأسف‌باره. خجالتم نمی‌کشیدن! پیامبر دستور جهاد دادن؛ جهادی که بر همه واجب بوده؛ حتی کسایی که توان جنگ نداشتن، دستور داشتن یک نفر رو از نظر مالی آماده جهاد کنن؛ اما اونا هزارجور بهانه آوردن، از گرما و دوری راه گرفته تا تنهایی زن و بچه و وضع اقتصادی خانواده و زمان برداشت محصول. - وای! خدای من! حاجی سرش را بلند کرد و زل زد به من. آهی کشیدم و زیر لب گفتم: «چقد تاریخ تکراریه!» سرش را تکان داد و دوباره در کتاب غرق شد. ✍️ پهلوانی قمی @AFKAREHOWZAVI
✨﷽✨ 🗂آرشیو مباحث دوره حجاب و علم🔬🧕🏻 🗃بایگانی ۶۰ جلسه دوره حجاب از منظر علوم نوین به ترتیب سیرِ مباحثِ بارگذاری شده در مدت ۲ ماه➕ 📌👈 طرح‌۱و۲ + تجارب + نقد + پوستر + مسابقه 💠دسترسی آسان به موضوعاتِ جلسات👇🏻 💛1⃣مبحث (بررسی آسیب به ساختار مغز)👈 جلسات 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 و 10 و 11 💜2⃣مبحث (بررسی زنای ذهنی)👈 جلسات 12 و 13 و 14 و 26 و 27 و 28 و 29 و 30 و 31 💙3⃣مبحث (بررسی ترکیبیِ صدمات زیستی و روانی بر اعصاب)👈 جلسه 32 🧡4⃣مبحث 👈 جلسات 15 و 16 و 17 و 19 و 20 و 21 و 22 و 23 و 25 💚5⃣مبحث 👈 33 🤎6⃣مبحث از دید آمارِ جغرافیایی👈 34 و 35 و 36 و 37 و 38 و 39 🤍7⃣مبحث 👈 16 و 17 و 18 و 20 و 25 و 34 و 35 و 36 و 37 و 38 و 39 💗8⃣مبحث 👈 39 و 40 و 41 و 42 ❤️‍🔥9⃣مبحث 👈 41 و 42 و 43 🖤🔟مبحث 👈 44 و 45 💝1⃣1⃣مبحث 👈 46 و 47 و 48 و 49 و 50 و 52 💘2⃣1⃣مبحث 👈 48 💔3⃣1⃣مبحث 👈 18 و 25 و 26 💓4⃣1⃣مبحث 👈 37 💟5⃣1⃣مبحث 👈 18 و 26 💞6⃣1⃣مبحث 👈 37 ❣7⃣1⃣مبحث (علوم ماورائی)👈 46 و 51 💖8⃣1⃣مبحث (اُپتیک و الکترومغناطیس)👈 جلسات 50 و 51 و 52 💕9⃣1⃣مبحث 👈 53 و 54 و 55 ❤️‍🩹0⃣2⃣مبحث 👈 56 و 57 و 58 ❤️1⃣2⃣مبحث 👈 59 ♥️2⃣2⃣مبحث 👈 60 ╭┅┅───┅┅───┅┅╮ 🧕🏻@hijab_and_science🔬 ╰┅┅───┅┅───┅┅╯
«انسانیت» نمی‌دانم از کجا شروع کنم و چگونه بنویسم... چند روزی‌ست میل به غذا کم شده، خجالت‌زده‌ام. در برهه‌ای از زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که همه چیز در حال امتحان است: شرافت، غیرت، مسلمانی... و انسانیت. گفتم "انسانیت"... چند میلیارد مسلمان در جهان هستیم، اما فقط نظاره‌گر اوضاع غزه مانده‌ایم. هیچ کاری نکرده‌ایم. تنها به ابراز همدردی و همبستگی بسنده کرده‌ایم. اکنون که غزه در گرسنگیِ مرگ‌بار گرفتار شده، باز همان احساسات تکراری را مرور می‌کنیم. می‌ترسم از روزی که خشم خدا، دامن همه‌ی بشریت را بگیرد؛ از این سکوت سنگینِ مسلمانان می‌ترسم. نمی‌دانم چه بگویم یا چه بنویسم. اما از خود می‌پرسم: «انسانیت را چگونه فهمیدیم؟» که شب‌هایمان با خیالی آسوده روز می‌شود، در حالی که شاهد رنج بی‌وقفه‌ی مردم مظلوم غزه‌ایم... "وَمَا لَكُمْ لَا تُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ..." شما را چه شده که در راه خدا و برای نجات مردان و زنان و کودکانی که ستمدید‌ه‌اند، نمی‌جنگید؟ آنان که می‌گویند: «پروردگارا! ما را از این شهری که مردمش ستمگرند بیرون ببر، و از سوی خود برای ما سرپرستی بگمار، و از جانب خود یاوری برای ما قرار ده.»آیه ۷۵ سوره نساء @AFKAREHOWZAVI
_دارم از گشنگی می میرم! بارها این جمله را به اغراق گفته ایم. اما در گوشه ای از دنیا آدم هایی هستند که دارند این جمله را زندگی می کنند!😭😭😭😭 از امروز صبح ده ها کودک از گشنگی مرده اند.... جلوی چشم میلیاردها آدم روی کره زمین که چیپس و ماست خوران اخبار مردن شان را اسکرول خواهند کرد. ما چه کاری از دستمان برمی آید؟ استغاثه؟ دعا؟ نمی دانم. فقط مطمئنم که بی تفاوت ماندن شریک شدن در جنایت اسرائیل است. بیایید باهم دسته جمعی داد بزنیم شاید صدایمان به جایی رسید. امشب ساعت ۲۰ نماز استغاثه امام زمان دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan @AFKAREHOWZAVI
سکوت بی رمق اینجا باریک است به اندازه نگاه بی رمق تو به اندازه‌ی سکوت شبهایت درغروب‌های خالی از صدا در میان سوسوی ستارگان نشسته‌ای که بیاید با نگاه نرگسانه‌اش تا با او بخوانی سرود زندگی را تو می مانی تا انتهای تاریخ و می‌درخشی با دلی گرسنه‌ ولی لبریز از محبت از عشق از امید نم نم اشک‌سردت یک جهان را گرم خواهد کرد و جمع می‌شود بساط تزویرشان کاخ‌هایشان می شکند تو می‌مانی نمی شکنی! کجایید چرا ساکتید گیاهخواران حامیان حیوانات حامیان دروغین محیط زیست شما انسان خوارید آی و‌جترین... ها vegetarian آب کنید گوشت کودکان غزه را! خاک شوید،خاک شوید و زن زندگی آزادیتان را با خود خاک کنید که انسانم آرزوست! ✍طاهره‌موحدی‌پور @AFKAREHOWZAVI
(کشتی نجات بخش انقلاب) مهدیه موحدی پور روزی را به یاد می‌آورم که جولانی با تعدادی از هم کیشانش جولان می داد و سوریه را اشغال می‌کرد... مردم آن دیار شادمان از رفتن بشار اسد،مغرور از به اصطلاح آزادی،مشغول پخش شیرینی وپایکوبی بودند. حالتی که پیش‌تر هم در عراق مسرور از سقوط صدام دیده بودیم والبته در لیبی بعد از قذافی ؛ ولی افسوس که درس عبرت نشد برای اعراب ... مبهوت حافظه‌ی ضعیف ملت‌ها در مواجهه با هجوم دشمنان گرگ صفت در لباس میش، به میهن‌شان مانده ام. باری با وجود تکرار تاریخ، بازهم فریب در جامه ی آزادی کارساز است!! واژه آزادی، هنوز می‌تواند جوامع بشری را دچار خطای محاسباتی کند. خطایی پشیمان کننده که می تواند هر کشوری را تا ورطه نابودی سوق دهد. در این میان، اما پیری فقیه، دنیا دیده، محکم، بصیر، دلیر، فهیم و... وعده صادق میدهد؛ آرام باشید، ما نزدیک قله هستیم. پیر ما که دلی جوان دارد، امیدش به جوانان با بصیرت است‌. می‌گوید :((به زودی جوانان سوری با غیرت بساط جولانی را بر می‌چینند.))آری باطل چند روزی جولانی داردولی نابود شدنی است. او سلیمان گونه میداند زبان نسل‌ جوان را پیر مراد ما، کشتی نجاتش از جنس سفینة النجاة مولایش حسین (ع) است. و اینگونه هدایت میکند کشتی انقلاب را از گرداب‌ها و تندبادهای روزگارتا اتصال به دولت قائم آل محمد (ص) ان شإالله @AFKAREHOWZAVI