eitaa logo
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
1.8هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
302 ویدیو
22 فایل
*مجله #افکار_بانوان_حوزوی به دغدغه‌ی #انسان امروز می‌اندیشد. * این مجله وابسته به تولید محتوای "هیأت تحریریه بانو مجتهده امین" و "کانون فرهنگی مدادالفضلا" ست. @AFKAREHOWZAVI 🔻ارتباط با سردبیر: نجمه‌صالحی @salehi6
مشاهده در ایتا
دانلود
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
«راهپیمایی در سرزمین قدمت...» به قلم فاطمه میری‌طایفه‌فرد اولش خالص خالص بود. قدم‌هایم برای رسیدن ب
«راهپیمایی در سرزمین قدمت...» قسمت دوم به قلم فاطمه میری‌طایفه‌فرد می‌رسیم به سلام‌گاه. به شاهزاده حسین سلام می‌دهیم. این‌جا دیگر مردم خودشان شعار می‌دهند. ماشین و بلندگو رسیده به مزار شهدا. مردم خودجوش شعار می‌دهند: «سپاهی بسیجی تشکر تشکر نیروی انتظامی تشکر تشکر» مأمورین هم عرض ارادت می‌کنند به مردم. یک خانمی یک قصیده قشنگی می‌خواند و مردم بعد از هر بیت، حیدر می‌گویند. می‌روم و از شیززنی‌اش تشکر می‌کنم. می‌گوید شیر زن همان همشهری شماست که این را سروده ، نفهمیدم کی را می‌گوید. یکی در آستانه امامزاده، بلند می‌گوید: «ابوالفضل علمدار، خامنه‌ای نگه‌دار» مردم این شعار را می‌پسندند و از جان فریاد می‌کنند: «ابوالفضل علمدار، خامنه‌ای نگه‌دار» داخل امامزاده که می‌شوم مادر زنگ می‌زند: «بدو به نماز میت نه شهید برسی‌». از شبکه استانی شاهد حضور مردم است. پایش نمی‌کشید بیاید. گفت با ویلچر به پای مردم می‌خوریم و مدیون می‌شویم. پیش خودم می‌گویم چقدر مثل مادرم دل‌شان این جاست. به نماز می‌رسم الحمدلله بعد از نماز می‌روم سر مزار پسردایی شهیدم و عرض ارادت به او. موقع برگشت، پسر با خنده می‌گوید: «مامان راهپیمایی مسیر رفت‌و‌برگشتی‌ست. حالا باید توی سرما پیاده تا ماشین برویم». یک نگاهی به خیابان می‌اندازد و می‌گوید: «راستی مامان آمریکا نصف نصف این محل شهرمان قدمت ندارد، چطور فکر می‌کند می‌تواند با این مردم بجنگد؟!» از حرفش خوشم می‌آید، می‌خندم ولی چیزی نمی‌گویم.  نوجوان دهه هشتادی من یک خوشه از خرمن نوجوانان ایران است. دشمنی آمریکا و اسرائیل انگار جوانان و نوجوانان را هوشیارتر کرده. آنان از همیشه بیشتر مشتاق مبارزه با اسرائیل‌اند. @AFKAREHOWZAVI
آنچه گذشت ۱ شب جمعه بود. داشتم دنبال یک بیت شعر می‌گشتم تا توی کانالم برای سلام به محضر امام حسین "علیه‌السلام" بگذارم. صدای چند تیر هوایی از بیرون بلند شد‌. نگاه به ساعت کردم. هفت‌و‌ربع بود. همسرم گفت: صدای تیر از جلوی فروشگاه نزدیک خونه‌ست. صدا کمی شدیدتر شد و با فاصله چند دقیقه‌ای دوباره می‌آمد. از دو سه روز قبل توی فضای مجازی بحث اغتشاش‌ها یا اعتراض به گرانی‌ها بود اما توی شیراز جز چند تجمع محدود اتفاق خاصی نیفتاده بود و فضای واقعی شهر آرام بود. یک ربع بعد صدای همهمه و شعار از دور شنیدیم. سریع چادر و ژاکت پوشیدیم و رفتیم پشت بام. ساعت هشت‌وربع بود‌ و هوا سرد بود‌. اکثر آدم‌ها که توی خیابان اصلی بودند و شعار می‌دادند و به طرف چهارراه می‌رفتند سیاه‌پوشیده بودند. از صدا و سرووضعشان معلوم بود بیشتر پسرها هستند و تازه ریش و سبیل‌شان پشت ماسک‌هایشان جوانه زده. همسایه پشتی خانه هم با دو زن که احتمالا دخترهایش بودند با آن‌ها همراه شده‌ بودند. بقیه خانه‌ها چراغ‌شان روشن بود اما به فضولی من و به شنگولی همسایه پشتی نبودند. سه شعار می‌دادند؛ نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. مرگ بر دیکتاتور. جاوید شاه. از شعار آخری بی‌اختیار خنده‌ام گرفت و گفتم: خنگولا آخه اینم شد شعار! اما بعد با خودم فکر کردم که کاش می‌شد بروم پایین دست تک‌تک این بچه‌ها را بگیرم و ببرم یک جای دنج تا با هم حرف بزنیم و روشن‌شان کنم که ماجرا چیست. اما حالا؟ اصلا این بچه‌ها را کجا باید پیدا کرد. توی مدرسه؟ توی باشگاه؟ علاف توی خیابان؟ توی کافه؟ حتی پیدا هم بشوند. امثال من را می‌پذیرند؟ مسئولان آنجا اجازه این کار را می‌دهند؟ اصلا مگر من سختی نویسنده شدن را به جان نخریدم برای همین بچه‌ها؟ چرا کم کار کردم؟ اثری تا حالا گذاشته‌ام؟ شاید باید بروم آموزش و پرورش و مسئولان فرهنگی را مواخذه کنم! آن‌هایی که می‌توانستند اثرگذار باشند و نبودند را؟ نمی‌دانم ولی هر چه بود عمیقا متاثر بودم و احساس می‌کردم این بچه‌ها عزیزان ما بودند و حالا از دست دادیمشان و دیگر دیر شده... . ادامه دارد... @AFKAREHOWZAVI
آنچه گذشت ۱ شب جمعه بود. داشتم دنبال یک بیت شعر می‌گشتم تا توی کانالم برای سلام به محضر امام حسین "علیه‌السلام" بگذارم. صدای چند تیر هوایی از بیرون بلند شد‌. نگاه به ساعت کردم. هفت‌و‌ربع بود. همسرم گفت: صدای تیر از جلوی فروشگاه نزدیک خونه‌ست. صدا کمی شدیدتر شد و با فاصله چند دقیقه‌ای دوباره می‌آمد. از دو سه روز قبل توی فضای مجازی بحث اغتشاش‌ها یا اعتراض به گرانی‌ها بود اما توی شیراز جز چند تجمع محدود اتفاق خاصی نیفتاده بود و فضای واقعی شهر آرام بود. یک ربع بعد صدای همهمه و شعار از دور شنیدیم. سریع چادر و ژاکت پوشیدیم و رفتیم پشت بام. ساعت هشت‌وربع بود‌ و هوا سرد بود‌. اکثر آدم‌ها که توی خیابان اصلی بودند و شعار می‌دادند و به طرف چهارراه می‌رفتند سیاه‌پوشیده بودند. از صدا و سرووضعشان معلوم بود بیشتر پسرها هستند و تازه ریش و سبیل‌شان پشت ماسک‌هایشان جوانه زده. همسایه پشتی خانه هم با دو زن که احتمالا دخترهایش بودند با آن‌ها همراه شده‌ بودند. بقیه خانه‌ها چراغ‌شان روشن بود اما به فضولی من و به شنگولی همسایه پشتی نبودند. سه شعار می‌دادند؛ نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. مرگ بر دیکتاتور. جاوید شاه. از شعار آخری بی‌اختیار خنده‌ام گرفت و گفتم: خنگولا آخه اینم شد شعار! اما بعد با خودم فکر کردم که کاش می‌شد بروم پایین دست تک‌تک این بچه‌ها را بگیرم و ببرم یک جای دنج تا با هم حرف بزنیم و روشن‌شان کنم که ماجرا چیست. اما حالا؟ اصلا این بچه‌ها را کجا باید پیدا کرد. توی مدرسه؟ توی باشگاه؟ علاف توی خیابان؟ توی کافه؟ حتی پیدا هم بشوند. امثال من را می‌پذیرند؟ مسئولان آنجا اجازه این کار را می‌دهند؟ اصلا مگر من سختی نویسنده شدن را به جان نخریدم برای همین بچه‌ها؟ چرا کم کار کردم؟ اثری تا حالا گذاشته‌ام؟ شاید باید بروم آموزش و پرورش و مسئولان فرهنگی را مواخذه کنم! آن‌هایی که می‌توانستند اثرگذار باشند و نبودند را؟ نمی‌دانم ولی هر چه بود عمیقا متاثر بودم و احساس می‌کردم این بچه‌ها عزیزان ما بودند و حالا از دست دادیمشان و دیگر دیر شده... . ادامه دارد... @AFKAREHOWZAVI
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
آنچه گذشت ۱ #رقیه_بابایی شب جمعه بود. داشتم دنبال یک بیت شعر می‌گشتم تا توی کانالم برای سلام به مح
آنچه گذشت ۲ از آخر خیابان، سیاه‌پوش یا ماسک‌زده می‌آمدند و به طرف مرکز شهر می‌رفتند. دود لاستیک آتش‌زده، در دورتر بالا می‌رفت و ماشین‌ها جلو نمی‌آمدند و می‌پیچند توی فرعی‌ها. عدم همراهی مردم با آن‌ها، دلیلش هر چه که بود، خیلی توی چشم می‌آمد. مشخص بود آن‌هایی که شعار می‌دادند گروه‌هایی‌اند که از قبل با هم هماهنگ شده بودند و حالا توقع داشتند با شعار و ایجاد هیجان بقیه را همراه کنند. یاد خردادماه افتادم که از همین‌جا نور پدافندها را در آسمان دنبال می‌کردم و می‌گشتم ببینم صدای انفجار از کجا می‌آید. با خودم فکر کردم اگر قرار باشد از دشمن یک درس بگیرم همین عدم خستگی و ناامید نشدنش است! وقتی توی تابستان دیدند با باز کردن راه آسمان و فرستادن موشک‌هایشان به هدف‌شان نمی‌رسند حالا توی زمستان به بهانه اقتصاد مردم را انداخته‌اند جلو‌. مردم که نه. چون حتی یک شعار هم برای دل‌خوشی این مردم و گرانی نمی‌شنیدم. هدف فقط زدن اصل نظام و پریشان کردن مملکت‌‌ بود. برخلاف روزهای قبل که موتورسوارهای امنیت را زیاد توی کوچه و خیابان می‌دیدم حالا هیچکدام نبودند. بعد از پنج دقیقه، عبورشان در خیابان تمام شد و دیگر صدایشان را نمی‌شنیدم. به یکباره خیابان توی سکوت عجیبی فرو رفت. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته! از پشت بام آمدم پایین. توی گروه‌ها چک کردم. همه تقریبا نقل‌شان همین بود که در محله‌شان تعدادی شعار داده‌اند و بعضی از تابلوهای کنار خیابان را کنده‌اند و چیزی آتش زده‌اند و رفته‌اند. دو ساعت بعد آنتن گوشی‌ها پرید و دسترسی به فضای مجازی قطع شد. دوباره به پشت‌بام رفتم. بوی گل شب‌بوی همسایه کناری همه جا را گرفته بود‌. کسی نمی‌دانست فردا چه در انتظارمان است... . ادامه دارد... @AFKAREHOWZAVI
اَدب به قلم زهرا سادات محمدی به یُمنِ میلادش، قلم ادب کرد و ایستاد تا واژه‌ها را از سَرِ مهر، چون سربازی بر کاغذ بنشاند و در هیاهویِ روزمرگی، اندکی از بسیار محبتِ دریایِ مهربانی‌اش را آشکار سازد. پس به رسم ادب، از پدر آغاز کرد. پدر که در زمین، علی است و در آسمان، اعلی‌. او وصیِ بهترینِ خلق و خاتمِ انبیاست. دری است به سویِ دانش و نخستین جوانی که رسالت پیامبر را پذیرفت و به اسلام، شرافت بخشید. نسبتش با نبی، مانند نسبت هارون به موسی است. او جانِ نبی است و بارها و بارها لیله‌المبیت ها آفرید. برای سیّدِ ادب، همین افتخار بس که پدری چون امیرالمومنین(ع) دارد و مادر؛ مادری که سیده ای بود از تبار مجد و ادب، با اصالتی شریف و دلیر. چهارم شعبان، پس از میلاد مولایش حسین(ع)، جهان به عطرِ قدوم مبارکش معطر شد. حتی در تاریخ تولد هم، ادب را رعایت کرد و از سید و سرورش پیشی نگرفت. به همین دلیل، نمونه‌ای بی نظیر از فضایل شد و قله‌های مجد و شرف را فتح کرد و به ارزش‌های انسانی، معنا بخشید. در حقیقت، آمده بود تا پیام‌آورِ ادب باشد و چه نیکو آدابش را رعایت کرد. تولدت مبارک ای ماهترین عموی عالم @AFKAREHOWZAVI
🌐 تحریف هویت زن در رسانه؛ ضرورت خلق روایت بومی در حالی‌که رسانه رسمی تلاش می‌کند خود را مقید به هنجارهای دینی و فرهنگی نشان دهد، در بخش‌هایی از سینما و شبکه نمایش خانگی شاهد بازنمایی‌هایی هستیم که بدن، زنانگی، خانواده و حتی نقش‌هایی چون مادری و همسری را تحریف می‌کند. 🎤گزارشگر: مهتا صانعی 📎[نشست علمی «از تحریف هویت زن تا بازآرایی جبهه‌رسانه‌ای مقاومت»] سایت | ایتا | بله 📢جهان‌بانو پایگاه خبری تحلیلی زنان و خانواده https://eitaa.com/joinchat/1999044732Cc43266076c 💬 نظرات
"تحول در سایه‌سار عزت حسینی" 🖊مرضیه رمضان‌قاسم🌸 امروز در مراسم جشن امام حسین علیه‌السلام، خانمی که مشغول پذیرایی بود، ناگهان به صندلی برخورد کرد؛ دو فنجان، نقش زمین شد و سینی کم‌مانده بود از دستش بیفتد؛ نگاه‌های سنگین و سهمگین حاضران، خجالت را بر چهره‌اش نشاند. خانم حاتم‌پور خم شد و آرام جمله‌ای به او گفت؛ در یک لحظه آن شرمندگی سنگین، به لبخندی سبک تبدیل شد. وقتی بعداً خواهرم از راز این تغییرِ حال پرسید، خانم حاتم‌پور پاسخ داد: «بهش گفتم: آفرین، خوب سینی را گرفتی.» آری نگاه ما نیز می‌تواند حسینی باشد و تنها شاهد فنجان‌های شکسته نباشد؛ بلکه ناظر فنجان‌های سالمِ مانده در سینی نیز باشد؛ چرا که اگر تمرکز، تنها بر فنجان‌های شکسته باشد، فنجان‌های سالم نیز در معرض شکستن قرار می‌گیرد؛ اما با نگاه حسینی می‌توان با وجود تیره کردن عمر از روزهای باقیمانده‌ی زندگی، بهترین بهره را برد. ╔   ☕️🖊๑‌ ╰┈➤Ⓜ️@ramezan_ghasem110
ـ ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍﷽𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ ظهور وقیام دو مقوله متفاوت مرضیه سادات حمیدی آبان 1400 قسمت ۱ قبلا وقتی روایات مربوط به ظهور مرور می شد عموما بین ظهور و قیام تمایز و تفاوتی قائل نمی شدند. اما رفته رفته این تمایز مورد توجه قرار گرفت. لذا با دقت در روایات متوجه می شویم که علامت های ظهور حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف به دو دسته تقسیم می شوند. گروهی علامت های قبل از ظهور هستند و گروهی دیگر علامت های بعد از ظهور و قبل از قیام حضرت هستند. یعنی درحقیقت ظهور و قیام دو مقوله متفاوت و با فاصله از هم اتفاق می افتند. حکمت این فترت بین ظهور و قیام اطلاع رسانی واتمام حجت اول به شیعیان و بعدا به تدریج به مردم جهان است. تفاوت ها در اینکه برخی ظهور را روز چهارشنبه و برخی جمعه معرفی می فرمایند ممکن است در همین باشدکه دو روز متفاوت است یکی ظهور اصلی است و دیگری قیام است. بنابراین ممکن است ظهور جمعه نباشد ولی قیام جمعه ای باشد که عاشورا ست و یا برعکس. اینگونه که از متون برمی آید مشخص می شود که از محرم قبل از قیام تا محرمی که قیام درآن رخ می دهد اتفاقات زیادی خواهد افتاد. ظهور صغری و کبری درهمین فاصله زمانی است. ✍ادامه دارد ... @AFKAREHOWZAVI
ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍﷽𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ در سال ۹۴ مطلبی در روزنامه کیهان تحت عنوان «ذکر درمانی با نسخه امام سجاد علیه السلام» منتشر شد. مرور آن در روز تولد این امام عزیز خالی از لطف نیست. درمان آسان گناهان فکر و‌ زبان پرهیز دادن راه حل بسیار خوبی برای درمان بیماری‌های جسمی و روحی است که توسط پزشکان و کارشناسان ارائه می‌شود. اما انسان‌ها عموما در زندگی برای برطرف شدن مشکلات شان دوست ندارند به آنها  پرهیز داده شود. آنها بیشتر علاقه مند هستند که برای رفع بیماری هایشان به آنها داروهایی داده شود مصرف کنند تا اینکه به آنها گفته شود چیزهایی را نخورند یا کار‌هایی را انجام ندهند. مثلا برای اینکه لاغر شوند، دوست ندارند به آنها بگویند غذا نخورید بلکه دوست دارند چیزی بخورند که لاغر شوند. در مورد درمان بیماری‌های روحی و عیوب نفسانی نیز معمولا مردم رغبتی ندارند که یک سری درمان‌های پرهیزی به آنها داده شود و دائما این سؤال تکراری از بزرگان پرسیده می‌شود: «چکار کنیم و چه ذکری بگوییم که سلوک پیدا کنیم و بتوانیم از گناهان دست برداریم؟» اما معمولا جواب همان پرهیز است. به خاطر همین طرز تفکر مردم، که از قضا بعید نیست از فطرت انسان باشد، معمولاً درمان‌های پرهیزی بدون جواب می‌ماند و بعضاً تا زمان پیری موفق به ترک بعضی گناهان نمی شوند و این بیماری‌ها برخی مواقع به بیماری‌های حاد و مزمن  تبدیل می‌شوند و ظاهراً متاسفانه درمان سهل و آسان دنیا به درمان سخت  قیامت موکول می‌شود... ادامه را در لینک زیر مطالعه بفرمایید. https://kayhan.ir/000HOp @AFKAREHOWZAVI
فرمانده رسانه به قلم فاطمه شکیب‌رخ ما کی باهم اینقدر غریبه شدیم؛ هنوز نمی دانم... تک تک واژه‌های این جمله ذهن مرا گرفته است؛ از هنگامی که ارقام و آمار سرانگشتی اغتشاشات، خبر از حضورِ نوجوانان و جوانانی را داد که حتی 《حاج قاسم》را نمی شناختند! همین امروز وقتی خیلی اتفاقی به یکی از فروشگاه‌های زنجیره ایِ مناطق شمالی شهر رفتم، سوالم چنان کش از جا در رفته، بر سر جایش نشست! نگاه های عجیب، بهت زده، لرزان و گاهی خشمگین همشهری‌هایم، مرا بسیار متعجب کرد! از چه اینهمه دیدار یک خانواده با تیپِ مذهبی برای‌شان شگفت انگیز بود، نمی دانم! چرا بعد از وقایعِ اخیر در ۱۸ دی‌ماه این جماعت اینچنین با ما غریبگی می کردند، نمی دانم! به قول ما حوزوی ها قدر متیقن، هر چه هست، از منبع خبری ما آب می خورد! آبشخورِ این تغییر رفتار، همان بلندگویی هست که امثال ما را در نظر تماشاچیانش، اَخ و تف کرده! تا جایی که باید زنده، زنده در آتشِ خشم، سوزانده شویم. بندِ تلخِ این داستان، آنجایی قفل می شود که ما از سکوی امر به معروف و نهی از منکر، پایین آمدیم تا نکند بخاطر تَرد بی حجابی‌اشان، کار دین را سخت تر کنیم. ما غیر هم تیپ هایمان را به راحتی در کنارمان پذیرفتیم، با آنکه قانون کشور موید پوشش کامل است؛ اما در آن سوی داستان، فرمانده‌ رسانه، طوری دست بکار شده که انگار اینهمه جنایت‌های ثبت شده در کف خیابان های شهر، کار ما بوده! یک جای کار بسیار می لنگد، نمی شود، برای حفظ این خاک، خون جگر خورد و برخی ساکنان این سرزمین تو را عامل بدبختی خویش بدانند! جای جلاد و شهید را عوض کردند، فرمانده‌ی میدان، رسانه‌ای است که تعلق به این خاک و آب ندارد، همین یک بند را تبیین کنیم، شاید نوش دارو قبل از مرگ، به جان هم وطن‌های ما خورانده شود. @AFKAREHOWZAVI
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
📝روایت گری بانوان(قسمت اول) شعله های همدلی به قلم خانم بغدادی از دست روی دست گذاشتن #کلافه بودم یک
روایت گری بانوان(قسمت دوم) یک دوست قدیمی به قلم خانم بغدادی چند روزی بود فکر تلفن زدن به نرگس دور سرم می چرخید و سبک سنگینش میکردم. گاهی پختن غذا را دلیل می آوردم برای زنگ نزدن و گاهی سر و صدای بچه ها را بهانه می کردم. چون طفل گریز پای از نوشتن تکلیف دائم به کاری سرم را گرم می کردم تا شانه خالی کردن هایم به چشمم نیاید. دو سه روزی در حال جنگ با خودم بودم و جنگ اصلی در میدان در حاشیه‌ی وجودم قرارگرفته بود... نباید یک تلفن زدن ساده آنقدرها برایم گران می آمد... دل به دریا زدم و بدون هیچ فکری شماره را گرفتم باید خودم را در عمل انجام شده قرار می دادم. بعد از چند بوق صدای دوست دوران مدرسه ام دلم را برد به حال و هوای خوب آن روزهای تکرار نشدنی🌱هر روز صبح با پای پیاده دست در دست هم راهی کوچه ای می شدیم با درختان پر از گل های سرخ زیبا که به مدرسه منتهی می شد بعدها چند باری دیدمش ولی نفهمیدم کی دستش را از بین دستام بیرون آورده بود. نخواستم حالا که بعد از مدت ها یادش کرده بودم برایش سخنرانی کنم، بدتر توی ذوقش می خورد. کمی دل به دلش دادم تا دردهایی که روی دلش جمع شده بود را برایم بگوید می گفت چند روزی بوده دلش شانه های دوستی را می خواسته برای گریستن... از همه جا گفت از تعداد کشته ها از بلاهایی که سر جوان هایمان آمده بود از شکی که به جانش افتاده راجع به همه چیز . فقط گوش می دادم...گاهی هم یک جمله می گفتم خدا خودش رحم کند...خدا لعنت کند دشمنان را که از اعتراضات ما سوء استفاده کردن... از وضعیت همسرش پرسیدم که در بازار بود ...گفتم چقدر در حرم یادش می کنم دلش را گره زدم به یک دست غیبی ... کمی آرام تر شده بود ، کاش زودتر به یادش افتاده بودم! خودم را مقصر می دانستم به خاطر تمام کوتاهی های ریز و درشتم! فکر می کردم اگر سنگر دوستی هایم را رها نمی کردم شاید زمانه جور دیگری برایمان رقم می خورد... وَما كانَ قَولَهُم إِلّا أَن قالوا رَبَّنَا اغفِر لَنا ذُنوبَنا وَإِسرافَنا في أَمرِنا وَثَبِّت أَقدامَنا وَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ﴿۱۴۷ @AFKAREHOWZAVI
🔰 | آتش در درمانگاه ✍ فاطمه دولتی 🔸 پیرزن اشک‌هایش را با لبه‌ی روسری چید. کاسه چشم دوباره پر شد از اشک، یک لایه مه جلوی دیدش را پوشاند و نتوانست تصویر میان قابِ تلویزیون را ببیند. حرف امروز و دیروز نبود، مدتی می‌شد که حسرت تماشای جهان، آدم‌ها، گل و پرنده و درخت به دلش مانده بود. دکتر گفته بود:«آب مروارید دارید. باید زودتر بشید، وگرنه بینایی‌تون رو از دست می‌دید.» 🔹 دلش می‌خواست عمل کند، اما هر بار ویزیت دکتر متخصص کلی خرج روی دستش می‌گذاشت، هزینه‌ی رفتن از شهری کوچک مثل فومن به رشت هم جای خودش! از طرفی وقت گرفتن از دکتر متخصص هم دردسرهای خودش را داشت و بیشترشان می‌گفتند: «برای جراحی باید بستری بشید.» تا اینکه یکی از همسایه‌ها دستش را گرفت و او را با خود به رشت برد. علیه‌السلام رشت، جایی بود که بهترین متخصص‌های استان را می‌توانستی در آن پیدا کنی، پرسنلش با دلِ بیمارها راه می‌آمدند، قواعد سفت و سختش را خم می‌کردند تا بیمار رنج کمتری را تحمل کند و از همه مهمتر هزینه‌های ویزیت و و خدمات دیگر پزشکی از آزمایش بگیر تا جراحی‌های سرپایی در آن یک چهارم قیمت بود. 🔸 زن همسایه پیرزن را برده بود پیشِ یکی از بهترین چشم‌پزشک‌های درمانگاه. آقای دکتر بعد از معاینه پیرزن، دارو داده بود و گفته بود: «بیست دی بیایید برای معاینه بعدی. اون موقع نوبت عمل رو مشخص می‌کنم. توی که از نظر مالی اذیت نشید.» 🔹 قطره اشکی روی چین‌های گونه‌ی پیرزن غلتید. از پشتِ مه چشم‌های آب‌مرواریدی‌اش زبانه‌های آتش را در قاب تلویزیون دید. ، ساختمان پلی‌کلینیک تخصصی امام سجاد را به آتش کشیده بودند. درمانگاه زنده در آتش سوخته بود. 🔸 پیرزن چشم ریز کرد تا تصویر پرستار را ببیند. مه غلیظ چشم‌ها اجازه نداد. نتوانست پرستار را بشناسد، اما شاید او همان زن جوانی بود که فشارش را گرفت و گفت: «بعد از عملتون بیایید همین‌جا، دندون‌هاتون رو هم درست کنید.» هق‌هق پیرزن بند نمی‌آمد! امروز بیست دی بود و امام سجاد دیگر وجود نداشت. 🔹 «جنایات زیادی واقع شد. در این ، همین عوامل نادان و ناآگاه با سردستگیِ آن عناصر خبیث و آموزش‌دیده، کارهای بدی کردند، جنایتهای بزرگی انجام دادند. ۲۵۰ مسجد را خراب کردند؛ بیش از ۲۵۰ مرکز آموزشی و علمی را خراب کردند، از بین بردند؛ به صنعت برق ضربه زدند؛ به بانک‌ها ضربه زدند؛ به مجموعه‌های درمانی ضربه زدند؛ به فروشگاه‌های شامل ارزاق مردم ضربه زدند؛ به آسیب زدند. اینها چند هزار نفر را به قتل رساندند؛ بعضی‌ها را با شدّتِ غیر انسانی، یعنی کاملاً وحشیانه، به قتل رساندند.» دیدار با اقشار مختلف مردم در روز مبعث ۲۷/۱۰/۱۴۰۴ @rahbari_plus