eitaa logo
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
1.8هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
298 ویدیو
22 فایل
*مجله #افکار_بانوان_حوزوی به دغدغه‌ی #انسان امروز می‌اندیشد. * این مجله وابسته به تولید محتوای "هیأت تحریریه بانو مجتهده امین" و "کانون فرهنگی مدادالفضلا" ست. @AFKAREHOWZAVI 🔻ارتباط با سردبیر: نجمه‌صالحی @salehi6
مشاهده در ایتا
دانلود
📝روایت گری بانوان(قسمت اول) شعله های همدلی به قلم خانم بغدادی از دست روی دست گذاشتن بودم یک سرباز مشتاق بودم بدون سلاح وسط یک شناختی ...‌ صحبت بود از یک حمله ی قریب الوقوع رسانه ای! مات و مبهوت نظاره گر وقایع بودم. بعد از ظهر، برف شدت گرفته بود، منتظر اسنپ ایستاده بودم میان کوچه چشم دوخته بودم به نهال باریک انار توی باغچه زیر بارش برف کمر خم کرده بود اما داشت می کرد. به صفحه ی گوشی ام نگاهی انداختم راننده رسیده بود و چندثانیه ای هم تاخیر خورده بود!! به آن طرف خیابان نگاهی انداختم انگار حوصله ی داخل کوچه آمدن را نداشت. در میان سرما و برفی که روی صورتم می ریخت به سمت ماشین حرکت کردم دو دقیقه ای طول کشید کمی ناراحت بودم که هم دور تر ایستاده بود و هم باید پول نداشته ام را هم پرداخت می کردم آنهم به زور... قبل از اینکه در را باز کنم تصمیم گرفتم در شرایط کمی مهربان تر باشم چیزی نگفتم و به درخواست راننده پول تاخیر را هم حساب کردم چه اشکالی داشت سعه ی صدر را می شد از همانجا شروع کرد باید سهم کوچک خود را در ایجاد بیشتر بین انجام می دادم . آنقدر صحنه های سوزاندن ها و تکه تکه کردن ها جانم را به درد آورده بود که می خواستم با محبت به هم نوعانم از تلخی اتفاقات کم کنم. به مقصد که رسیدم در میان ازدحام وارد بازار شدم در اولین مغازه صحبت بود از های جدید، سکوت جایز نبود، از میان چندین کلمه ی موجود در ذهنم کوتاه ترین و مودب ترینشان را انتخاب کردم و گفتم ما های از این سخت تر رو گذروندیم این نیز بگذرد. تا شب چندین پیامک هم دادم به دوستان ام و جویای احوالشان شدم با همان چند کار ساده حس زیبایی در قلبم در حال زدن بود . به یاد جمله ای افتادم که چند وقت پیش خوانده بودم (با یک روشن در میان دستانتان شاید نتوانید یک بیابان تاریک را روشن کنید اما اگر کنید قدم های بعدی برایتان خواهد شد) يُريدونَ لِيُطفِئوا نورَ اللَّهِ بِأَفواهِهِم وَاللَّهُ مُتِمُّ نورِهِ وَلَو كَرِهَ الكافِرونَ﴿۸﴾ @AFKAREHOWZAVI
«راهپیمایی در سرزمین قدمت...» به قلم فاطمه میری‌طایفه‌فرد اولش خالص خالص بود. قدم‌هایم برای رسیدن به یک حرکت جمعی بود در اعتراض به بی‌حرمتی‌ها و بی‌اخلاقی‌ها... قدم‌هایم ذوق وصل به یک دریای بی‌پایان را داشت. دریای جمعیتی از مردم شهرش که بارها ارادتشان را به ایران‌شان و رهبرشان و انقلاب‌شان نشان داده بودند. قدم‌هایم خالص خالص بود. قرآن کوچک جیبی را بالای بالا می‌گیرم و از دم مسجد سوخته چنار به سیل جمعیت می‌رسم. ماشین حمل شهدا با سرعت از پل هوایی وارد خیابان می‌شود. دلم می‌ریزد که این شهر برای اعتقاد و باورش هنوز هم خون می‌دهد، خون‌هایی به سرخی خون علی آقا پسر دایی شهیدم. قدم‌هایم سست می‌شود. نگاهم به تابوت‌ها گره‌ می‌خورد. حسرت مرگ شاعرانه‌ای برای وطن تمام وجودم را می‌گیرد. توی نادری به سمت گلزارم. این موقعیت جغرافیایی یعنی گنبد فیروزه‌ای چهار انبیا مقابلم است. یعنی دارم به سمت مجموعه تاریخی دولت‌خانه صفوی نزدیک می‌شوم. یعنی چهل ستون را رد می‌کنم. یعنی.... نزدیک سبزه‌میدان دوستی عزیز با من هم مسیر می‌شود. صدای من با تمام صدای شهر جمع می‌شود و قوت می‌گیرد. یدالله مع الجماعه «مرگ بر آمریکا مرگ بر اسرائیل» دستم را عوض می‌کنم قرآن را به دست چپم می‌دهم. در بین راه از خیابان پیغمبریه رد می‌شویم. تا این‌جا قدم‌هایم خالص خالص بود. قدم‌هایم کم‌کم سست می‌شود. چشمم می‌خورد به مسجد چهار انبیا. من تا حالا توی مسجد را ندیده بودم. دلم هوایش را داشت. نفس کشیدن در این مسجد هم صفا دارد. دوست، با من هم مسیر هم می‌شود. مسجد نور داشت و قدمت. خب من سفرکرده از شهر، حق دارم دلم برای همه مظاهر تمدنی و معنوی شهرم تنگ شود. از مسجد که بیرون می‌آیم، به قاعده دوتا مرگ بر منافق می‌رسم بقعه چهارانبیا. زیارت این بقعه و امام‌زاده را از دست نمی‌دهم. به یاد همه دوران کودکی‌ام زیارت کرده و بیرون می‌آیم و از کنار گراند هتل رد می‌شوم. دلم می‌گوید کاش زودتر این برزنت‌ها را بردارند. سمت چپ دولت خانه صفوی است به هم‌مسیرم می‌گویم. کاش زودتر مرمت شود. این‌جا را خیلی دوست دارم این خیابان پر از قدمت است. یواش یواش راه می‌روم تا همه را ببینم برای هزارمین بار؟  نمی‌دانم شاید بیشتر. پسر زنگ می‌زند. مامان کجایی؟ تعجب می‌کند این‌قدر عقب افتاده‌ام. قرآن را دست راستم می‌دهم. شعارها از جان مردم بلند می‌شود. زیر لب دعا می‌کنم به جان مردم شهرم. رسیدیم به سر در دولت‌خانه... «گشاده باد به دولت همیشه این درگاه به حق اشهد ان لا اله الا الله» سلام به امام‌زاده اسماعیل(ع) می‌دهم و با شعار دادن می‌رسم به درب خانه مرحوم ابوترابی. چای می‌دهند و بیسکوییت. خواهش می‌کنم داخل را ببینم. قبول می‌کنند. من دور از شهر، هنوز خانه ابوترابی مرحوم را ندیده بودم. می‌روم وسط جمعیت، توی این سیل گم می‌شوم. «مرگ بر آشوبگر...» مردم جدی شعار می‌دهند. شمارش جمعیت از حساب در رفته. خون مردم از این وقایع به جوش آمده. جلوی مسجد ایستاده‌اند. نمی‌شود داخل رفت. توی راه می‌روم و بزرگی مردمان را به چشم می‌بینم. مردمانی که شاید شرایط اقتصادی کمرشان را به درد آورده باشد. اما این‌ها فرزندان مکتب امام حسین(ع) هستند. می‌دانند ایران حرم است یعنی چه؟ اینان به پاسداری از حرم آمده‌اند. این‌بار حضور زنان و دختران کم‌حجاب بیشتر خودنمایی می‌کند. یکی عکس شهید را محکم بغل کرده، یکی دیگر پرچم را روی دوشش انداخته، یکی قرآن خانه‌اش را که معلوم است زیاد استفاده شده، بالا گرفته است. این‌بار حس‌و‌حال متفاوتی می‌بینم. مردم آمده‌اند صف خود را از نااهلان جدا کنند. شاید هم در ذهن‌شان آمده‌اند به امام زمان بگویند ما با آن‌ها نیستیم، ما سرباز شماییم. درب مسجد جامع بسته است. هم مسیر می‌خندد و خدا را شکر می‌کند از بسته بودن در مسجد. @AFKAREHOWZAVI
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
«راهپیمایی در سرزمین قدمت...» به قلم فاطمه میری‌طایفه‌فرد اولش خالص خالص بود. قدم‌هایم برای رسیدن ب
«راهپیمایی در سرزمین قدمت...» قسمت دوم به قلم فاطمه میری‌طایفه‌فرد می‌رسیم به سلام‌گاه. به شاهزاده حسین سلام می‌دهیم. این‌جا دیگر مردم خودشان شعار می‌دهند. ماشین و بلندگو رسیده به مزار شهدا. مردم خودجوش شعار می‌دهند: «سپاهی بسیجی تشکر تشکر نیروی انتظامی تشکر تشکر» مأمورین هم عرض ارادت می‌کنند به مردم. یک خانمی یک قصیده قشنگی می‌خواند و مردم بعد از هر بیت، حیدر می‌گویند. می‌روم و از شیززنی‌اش تشکر می‌کنم. می‌گوید شیر زن همان همشهری شماست که این را سروده ، نفهمیدم کی را می‌گوید. یکی در آستانه امامزاده، بلند می‌گوید: «ابوالفضل علمدار، خامنه‌ای نگه‌دار» مردم این شعار را می‌پسندند و از جان فریاد می‌کنند: «ابوالفضل علمدار، خامنه‌ای نگه‌دار» داخل امامزاده که می‌شوم مادر زنگ می‌زند: «بدو به نماز میت نه شهید برسی‌». از شبکه استانی شاهد حضور مردم است. پایش نمی‌کشید بیاید. گفت با ویلچر به پای مردم می‌خوریم و مدیون می‌شویم. پیش خودم می‌گویم چقدر مثل مادرم دل‌شان این جاست. به نماز می‌رسم الحمدلله بعد از نماز می‌روم سر مزار پسردایی شهیدم و عرض ارادت به او. موقع برگشت، پسر با خنده می‌گوید: «مامان راهپیمایی مسیر رفت‌و‌برگشتی‌ست. حالا باید توی سرما پیاده تا ماشین برویم». یک نگاهی به خیابان می‌اندازد و می‌گوید: «راستی مامان آمریکا نصف نصف این محل شهرمان قدمت ندارد، چطور فکر می‌کند می‌تواند با این مردم بجنگد؟!» از حرفش خوشم می‌آید، می‌خندم ولی چیزی نمی‌گویم.  نوجوان دهه هشتادی من یک خوشه از خرمن نوجوانان ایران است. دشمنی آمریکا و اسرائیل انگار جوانان و نوجوانان را هوشیارتر کرده. آنان از همیشه بیشتر مشتاق مبارزه با اسرائیل‌اند. @AFKAREHOWZAVI
آنچه گذشت ۱ شب جمعه بود. داشتم دنبال یک بیت شعر می‌گشتم تا توی کانالم برای سلام به محضر امام حسین "علیه‌السلام" بگذارم. صدای چند تیر هوایی از بیرون بلند شد‌. نگاه به ساعت کردم. هفت‌و‌ربع بود. همسرم گفت: صدای تیر از جلوی فروشگاه نزدیک خونه‌ست. صدا کمی شدیدتر شد و با فاصله چند دقیقه‌ای دوباره می‌آمد. از دو سه روز قبل توی فضای مجازی بحث اغتشاش‌ها یا اعتراض به گرانی‌ها بود اما توی شیراز جز چند تجمع محدود اتفاق خاصی نیفتاده بود و فضای واقعی شهر آرام بود. یک ربع بعد صدای همهمه و شعار از دور شنیدیم. سریع چادر و ژاکت پوشیدیم و رفتیم پشت بام. ساعت هشت‌وربع بود‌ و هوا سرد بود‌. اکثر آدم‌ها که توی خیابان اصلی بودند و شعار می‌دادند و به طرف چهارراه می‌رفتند سیاه‌پوشیده بودند. از صدا و سرووضعشان معلوم بود بیشتر پسرها هستند و تازه ریش و سبیل‌شان پشت ماسک‌هایشان جوانه زده. همسایه پشتی خانه هم با دو زن که احتمالا دخترهایش بودند با آن‌ها همراه شده‌ بودند. بقیه خانه‌ها چراغ‌شان روشن بود اما به فضولی من و به شنگولی همسایه پشتی نبودند. سه شعار می‌دادند؛ نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. مرگ بر دیکتاتور. جاوید شاه. از شعار آخری بی‌اختیار خنده‌ام گرفت و گفتم: خنگولا آخه اینم شد شعار! اما بعد با خودم فکر کردم که کاش می‌شد بروم پایین دست تک‌تک این بچه‌ها را بگیرم و ببرم یک جای دنج تا با هم حرف بزنیم و روشن‌شان کنم که ماجرا چیست. اما حالا؟ اصلا این بچه‌ها را کجا باید پیدا کرد. توی مدرسه؟ توی باشگاه؟ علاف توی خیابان؟ توی کافه؟ حتی پیدا هم بشوند. امثال من را می‌پذیرند؟ مسئولان آنجا اجازه این کار را می‌دهند؟ اصلا مگر من سختی نویسنده شدن را به جان نخریدم برای همین بچه‌ها؟ چرا کم کار کردم؟ اثری تا حالا گذاشته‌ام؟ شاید باید بروم آموزش و پرورش و مسئولان فرهنگی را مواخذه کنم! آن‌هایی که می‌توانستند اثرگذار باشند و نبودند را؟ نمی‌دانم ولی هر چه بود عمیقا متاثر بودم و احساس می‌کردم این بچه‌ها عزیزان ما بودند و حالا از دست دادیمشان و دیگر دیر شده... . ادامه دارد... @AFKAREHOWZAVI
آنچه گذشت ۱ شب جمعه بود. داشتم دنبال یک بیت شعر می‌گشتم تا توی کانالم برای سلام به محضر امام حسین "علیه‌السلام" بگذارم. صدای چند تیر هوایی از بیرون بلند شد‌. نگاه به ساعت کردم. هفت‌و‌ربع بود. همسرم گفت: صدای تیر از جلوی فروشگاه نزدیک خونه‌ست. صدا کمی شدیدتر شد و با فاصله چند دقیقه‌ای دوباره می‌آمد. از دو سه روز قبل توی فضای مجازی بحث اغتشاش‌ها یا اعتراض به گرانی‌ها بود اما توی شیراز جز چند تجمع محدود اتفاق خاصی نیفتاده بود و فضای واقعی شهر آرام بود. یک ربع بعد صدای همهمه و شعار از دور شنیدیم. سریع چادر و ژاکت پوشیدیم و رفتیم پشت بام. ساعت هشت‌وربع بود‌ و هوا سرد بود‌. اکثر آدم‌ها که توی خیابان اصلی بودند و شعار می‌دادند و به طرف چهارراه می‌رفتند سیاه‌پوشیده بودند. از صدا و سرووضعشان معلوم بود بیشتر پسرها هستند و تازه ریش و سبیل‌شان پشت ماسک‌هایشان جوانه زده. همسایه پشتی خانه هم با دو زن که احتمالا دخترهایش بودند با آن‌ها همراه شده‌ بودند. بقیه خانه‌ها چراغ‌شان روشن بود اما به فضولی من و به شنگولی همسایه پشتی نبودند. سه شعار می‌دادند؛ نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. مرگ بر دیکتاتور. جاوید شاه. از شعار آخری بی‌اختیار خنده‌ام گرفت و گفتم: خنگولا آخه اینم شد شعار! اما بعد با خودم فکر کردم که کاش می‌شد بروم پایین دست تک‌تک این بچه‌ها را بگیرم و ببرم یک جای دنج تا با هم حرف بزنیم و روشن‌شان کنم که ماجرا چیست. اما حالا؟ اصلا این بچه‌ها را کجا باید پیدا کرد. توی مدرسه؟ توی باشگاه؟ علاف توی خیابان؟ توی کافه؟ حتی پیدا هم بشوند. امثال من را می‌پذیرند؟ مسئولان آنجا اجازه این کار را می‌دهند؟ اصلا مگر من سختی نویسنده شدن را به جان نخریدم برای همین بچه‌ها؟ چرا کم کار کردم؟ اثری تا حالا گذاشته‌ام؟ شاید باید بروم آموزش و پرورش و مسئولان فرهنگی را مواخذه کنم! آن‌هایی که می‌توانستند اثرگذار باشند و نبودند را؟ نمی‌دانم ولی هر چه بود عمیقا متاثر بودم و احساس می‌کردم این بچه‌ها عزیزان ما بودند و حالا از دست دادیمشان و دیگر دیر شده... . ادامه دارد... @AFKAREHOWZAVI
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
آنچه گذشت ۱ #رقیه_بابایی شب جمعه بود. داشتم دنبال یک بیت شعر می‌گشتم تا توی کانالم برای سلام به مح
آنچه گذشت ۲ از آخر خیابان، سیاه‌پوش یا ماسک‌زده می‌آمدند و به طرف مرکز شهر می‌رفتند. دود لاستیک آتش‌زده، در دورتر بالا می‌رفت و ماشین‌ها جلو نمی‌آمدند و می‌پیچند توی فرعی‌ها. عدم همراهی مردم با آن‌ها، دلیلش هر چه که بود، خیلی توی چشم می‌آمد. مشخص بود آن‌هایی که شعار می‌دادند گروه‌هایی‌اند که از قبل با هم هماهنگ شده بودند و حالا توقع داشتند با شعار و ایجاد هیجان بقیه را همراه کنند. یاد خردادماه افتادم که از همین‌جا نور پدافندها را در آسمان دنبال می‌کردم و می‌گشتم ببینم صدای انفجار از کجا می‌آید. با خودم فکر کردم اگر قرار باشد از دشمن یک درس بگیرم همین عدم خستگی و ناامید نشدنش است! وقتی توی تابستان دیدند با باز کردن راه آسمان و فرستادن موشک‌هایشان به هدف‌شان نمی‌رسند حالا توی زمستان به بهانه اقتصاد مردم را انداخته‌اند جلو‌. مردم که نه. چون حتی یک شعار هم برای دل‌خوشی این مردم و گرانی نمی‌شنیدم. هدف فقط زدن اصل نظام و پریشان کردن مملکت‌‌ بود. برخلاف روزهای قبل که موتورسوارهای امنیت را زیاد توی کوچه و خیابان می‌دیدم حالا هیچکدام نبودند. بعد از پنج دقیقه، عبورشان در خیابان تمام شد و دیگر صدایشان را نمی‌شنیدم. به یکباره خیابان توی سکوت عجیبی فرو رفت. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته! از پشت بام آمدم پایین. توی گروه‌ها چک کردم. همه تقریبا نقل‌شان همین بود که در محله‌شان تعدادی شعار داده‌اند و بعضی از تابلوهای کنار خیابان را کنده‌اند و چیزی آتش زده‌اند و رفته‌اند. دو ساعت بعد آنتن گوشی‌ها پرید و دسترسی به فضای مجازی قطع شد. دوباره به پشت‌بام رفتم. بوی گل شب‌بوی همسایه کناری همه جا را گرفته بود‌. کسی نمی‌دانست فردا چه در انتظارمان است... . ادامه دارد... @AFKAREHOWZAVI
اَدب به قلم زهرا سادات محمدی به یُمنِ میلادش، قلم ادب کرد و ایستاد تا واژه‌ها را از سَرِ مهر، چون سربازی بر کاغذ بنشاند و در هیاهویِ روزمرگی، اندکی از بسیار محبتِ دریایِ مهربانی‌اش را آشکار سازد. پس به رسم ادب، از پدر آغاز کرد. پدر که در زمین، علی است و در آسمان، اعلی‌. او وصیِ بهترینِ خلق و خاتمِ انبیاست. دری است به سویِ دانش و نخستین جوانی که رسالت پیامبر را پذیرفت و به اسلام، شرافت بخشید. نسبتش با نبی، مانند نسبت هارون به موسی است. او جانِ نبی است و بارها و بارها لیله‌المبیت ها آفرید. برای سیّدِ ادب، همین افتخار بس که پدری چون امیرالمومنین(ع) دارد و مادر؛ مادری که سیده ای بود از تبار مجد و ادب، با اصالتی شریف و دلیر. چهارم شعبان، پس از میلاد مولایش حسین(ع)، جهان به عطرِ قدوم مبارکش معطر شد. حتی در تاریخ تولد هم، ادب را رعایت کرد و از سید و سرورش پیشی نگرفت. به همین دلیل، نمونه‌ای بی نظیر از فضایل شد و قله‌های مجد و شرف را فتح کرد و به ارزش‌های انسانی، معنا بخشید. در حقیقت، آمده بود تا پیام‌آورِ ادب باشد و چه نیکو آدابش را رعایت کرد. تولدت مبارک ای ماهترین عموی عالم @AFKAREHOWZAVI
🌐 تحریف هویت زن در رسانه؛ ضرورت خلق روایت بومی در حالی‌که رسانه رسمی تلاش می‌کند خود را مقید به هنجارهای دینی و فرهنگی نشان دهد، در بخش‌هایی از سینما و شبکه نمایش خانگی شاهد بازنمایی‌هایی هستیم که بدن، زنانگی، خانواده و حتی نقش‌هایی چون مادری و همسری را تحریف می‌کند. 🎤گزارشگر: مهتا صانعی 📎[نشست علمی «از تحریف هویت زن تا بازآرایی جبهه‌رسانه‌ای مقاومت»] سایت | ایتا | بله 📢جهان‌بانو پایگاه خبری تحلیلی زنان و خانواده https://eitaa.com/joinchat/1999044732Cc43266076c 💬 نظرات
"تحول در سایه‌سار عزت حسینی" 🖊مرضیه رمضان‌قاسم🌸 امروز در مراسم جشن امام حسین علیه‌السلام، خانمی که مشغول پذیرایی بود، ناگهان به صندلی برخورد کرد؛ دو فنجان، نقش زمین شد و سینی کم‌مانده بود از دستش بیفتد؛ نگاه‌های سنگین و سهمگین حاضران، خجالت را بر چهره‌اش نشاند. خانم حاتم‌پور خم شد و آرام جمله‌ای به او گفت؛ در یک لحظه آن شرمندگی سنگین، به لبخندی سبک تبدیل شد. وقتی بعداً خواهرم از راز این تغییرِ حال پرسید، خانم حاتم‌پور پاسخ داد: «بهش گفتم: آفرین، خوب سینی را گرفتی.» آری نگاه ما نیز می‌تواند حسینی باشد و تنها شاهد فنجان‌های شکسته نباشد؛ بلکه ناظر فنجان‌های سالمِ مانده در سینی نیز باشد؛ چرا که اگر تمرکز، تنها بر فنجان‌های شکسته باشد، فنجان‌های سالم نیز در معرض شکستن قرار می‌گیرد؛ اما با نگاه حسینی می‌توان با وجود تیره کردن عمر از روزهای باقیمانده‌ی زندگی، بهترین بهره را برد. ╔   ☕️🖊๑‌ ╰┈➤Ⓜ️@ramezan_ghasem110
ـ ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍﷽𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ ظهور وقیام دو مقوله متفاوت مرضیه سادات حمیدی آبان 1400 قسمت ۱ قبلا وقتی روایات مربوط به ظهور مرور می شد عموما بین ظهور و قیام تمایز و تفاوتی قائل نمی شدند. اما رفته رفته این تمایز مورد توجه قرار گرفت. لذا با دقت در روایات متوجه می شویم که علامت های ظهور حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف به دو دسته تقسیم می شوند. گروهی علامت های قبل از ظهور هستند و گروهی دیگر علامت های بعد از ظهور و قبل از قیام حضرت هستند. یعنی درحقیقت ظهور و قیام دو مقوله متفاوت و با فاصله از هم اتفاق می افتند. حکمت این فترت بین ظهور و قیام اطلاع رسانی واتمام حجت اول به شیعیان و بعدا به تدریج به مردم جهان است. تفاوت ها در اینکه برخی ظهور را روز چهارشنبه و برخی جمعه معرفی می فرمایند ممکن است در همین باشدکه دو روز متفاوت است یکی ظهور اصلی است و دیگری قیام است. بنابراین ممکن است ظهور جمعه نباشد ولی قیام جمعه ای باشد که عاشورا ست و یا برعکس. اینگونه که از متون برمی آید مشخص می شود که از محرم قبل از قیام تا محرمی که قیام درآن رخ می دهد اتفاقات زیادی خواهد افتاد. ظهور صغری و کبری درهمین فاصله زمانی است. ✍ادامه دارد ... @AFKAREHOWZAVI
ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍﷽𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ در سال ۹۴ مطلبی در روزنامه کیهان تحت عنوان «ذکر درمانی با نسخه امام سجاد علیه السلام» منتشر شد. مرور آن در روز تولد این امام عزیز خالی از لطف نیست. درمان آسان گناهان فکر و‌ زبان پرهیز دادن راه حل بسیار خوبی برای درمان بیماری‌های جسمی و روحی است که توسط پزشکان و کارشناسان ارائه می‌شود. اما انسان‌ها عموما در زندگی برای برطرف شدن مشکلات شان دوست ندارند به آنها  پرهیز داده شود. آنها بیشتر علاقه مند هستند که برای رفع بیماری هایشان به آنها داروهایی داده شود مصرف کنند تا اینکه به آنها گفته شود چیزهایی را نخورند یا کار‌هایی را انجام ندهند. مثلا برای اینکه لاغر شوند، دوست ندارند به آنها بگویند غذا نخورید بلکه دوست دارند چیزی بخورند که لاغر شوند. در مورد درمان بیماری‌های روحی و عیوب نفسانی نیز معمولا مردم رغبتی ندارند که یک سری درمان‌های پرهیزی به آنها داده شود و دائما این سؤال تکراری از بزرگان پرسیده می‌شود: «چکار کنیم و چه ذکری بگوییم که سلوک پیدا کنیم و بتوانیم از گناهان دست برداریم؟» اما معمولا جواب همان پرهیز است. به خاطر همین طرز تفکر مردم، که از قضا بعید نیست از فطرت انسان باشد، معمولاً درمان‌های پرهیزی بدون جواب می‌ماند و بعضاً تا زمان پیری موفق به ترک بعضی گناهان نمی شوند و این بیماری‌ها برخی مواقع به بیماری‌های حاد و مزمن  تبدیل می‌شوند و ظاهراً متاسفانه درمان سهل و آسان دنیا به درمان سخت  قیامت موکول می‌شود... ادامه را در لینک زیر مطالعه بفرمایید. https://kayhan.ir/000HOp @AFKAREHOWZAVI
فرمانده رسانه به قلم فاطمه شکیب‌رخ ما کی باهم اینقدر غریبه شدیم؛ هنوز نمی دانم... تک تک واژه‌های این جمله ذهن مرا گرفته است؛ از هنگامی که ارقام و آمار سرانگشتی اغتشاشات، خبر از حضورِ نوجوانان و جوانانی را داد که حتی 《حاج قاسم》را نمی شناختند! همین امروز وقتی خیلی اتفاقی به یکی از فروشگاه‌های زنجیره ایِ مناطق شمالی شهر رفتم، سوالم چنان کش از جا در رفته، بر سر جایش نشست! نگاه های عجیب، بهت زده، لرزان و گاهی خشمگین همشهری‌هایم، مرا بسیار متعجب کرد! از چه اینهمه دیدار یک خانواده با تیپِ مذهبی برای‌شان شگفت انگیز بود، نمی دانم! چرا بعد از وقایعِ اخیر در ۱۸ دی‌ماه این جماعت اینچنین با ما غریبگی می کردند، نمی دانم! به قول ما حوزوی ها قدر متیقن، هر چه هست، از منبع خبری ما آب می خورد! آبشخورِ این تغییر رفتار، همان بلندگویی هست که امثال ما را در نظر تماشاچیانش، اَخ و تف کرده! تا جایی که باید زنده، زنده در آتشِ خشم، سوزانده شویم. بندِ تلخِ این داستان، آنجایی قفل می شود که ما از سکوی امر به معروف و نهی از منکر، پایین آمدیم تا نکند بخاطر تَرد بی حجابی‌اشان، کار دین را سخت تر کنیم. ما غیر هم تیپ هایمان را به راحتی در کنارمان پذیرفتیم، با آنکه قانون کشور موید پوشش کامل است؛ اما در آن سوی داستان، فرمانده‌ رسانه، طوری دست بکار شده که انگار اینهمه جنایت‌های ثبت شده در کف خیابان های شهر، کار ما بوده! یک جای کار بسیار می لنگد، نمی شود، برای حفظ این خاک، خون جگر خورد و برخی ساکنان این سرزمین تو را عامل بدبختی خویش بدانند! جای جلاد و شهید را عوض کردند، فرمانده‌ی میدان، رسانه‌ای است که تعلق به این خاک و آب ندارد، همین یک بند را تبیین کنیم، شاید نوش دارو قبل از مرگ، به جان هم وطن‌های ما خورانده شود. @AFKAREHOWZAVI