eitaa logo
اَمـانــہ .
531 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
باد با شمع‌های خاموش کاری ندارد ، اگر بر تو سخت می‌گذرد بدان که روشنی ؛ - وینستون‌چرچیل .
عالم‌ به‌ فدای ِدل ِمحزون‌ ِرقیه ..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part540 من و محمد انتخاب شده بودیم که به اتاق رئیس اصلی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <داوود> با صدای انـف*جار مهیبی همه روی زمین دراز کشیدیم ، صدا به قدری بود که گوشمُ اذیت کرد . . برای لحظه‌ای تو فضای عمارت سکوت برقرار شد ، آروم سرم ُ بلند کردم .. نه .. اتاقی که محمد اینا داخلش بودن منـ*فجـ*ر شده بود ! یا حسینی زیرلب گفتم .. آب دهنمُ به زور قورت دادم و به سبحان نگاهی کردم ، نصف عمارت به خاطر انفـ*جار تخریب شد اما سریع به داخل رفتم .. نمی‌دونستم باید چیکار کنم ، راه با آوار هایی که ریخته بود بسته شده بود ! بیسیمُ از جیبم درآوردم و سریع درخواست نیروی کمکی و آمبولانس و آتش‌نشانی کردم .. همون لحظه بود که تعداد جدیدی از افراد این باند وارد عمارت شدن و محاصـ*ره‌مون کردن! پشت دیوار جا گرفتم ، پاهام سست شده بود! حواسم اصلا سرجاش نبود و تلاش می‌کردم خودم ُ به اتاق برسونم اما بچه‌ها جلوم ُ می‌گرفتن و میگفتن خطـ*رناکه ، برای من هیچ چیز مهم نبود چون دوتا از عزیزترینام توی اون مکان بودن ! بعد از یه ربع نیروهای کمکی رسیدن و تونستیم همه رو دستگیر کنیم ، آتش‌نشان در تلاش بود به اتاق برسن و بریم داخل .. به همراه بچه‌های آتش‌نشانی بالا رفتم و خودمُ به اتاق رسوندم ، پشت سرمون بچه‌ها یکی یکی میومدن ! هر لحظه که به اتاق نزدیک میشدم تپش قلبم بیشتر میشد ، با دیدن خرابی ها ته دلم خالی شد .. قدم هام ُ به سختی برمیداشتم ، سبحان هم دقیقا اینطور بود ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part541 <داوود> با صدای انـف*جار مهیبی همه روی زمین درا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم با کمک بچه‌ها وارد اتاق شدیم اما . . با چیزی که دیدم نفسم بند اومد ! محمد زیر آوار بود با تنی خـ*ونی و زخـ*می.. مات و مبهوت به قیافه‌ش نگاه میکردم ، بچه‌ها از زیر آوار بیرونش کشیدن اما هنوز خبری از مهدی نبود ! میخواستم جلو برم اما بازم مانع شدن .. بچه‌های آمبولانس بالا سرش بودن ، سکوت تمام اتاق رو فرا گرفته بود ، یکی از پرستارها با نگاهی که مشخص بود ناراحته نگاهم کرد و گفت : +تسلیت میگم . دیگه نتونستم خودم ُ کنترل کنم و به روی زمین افتادم . . نه محمد نباید می‌رفت ، نفس کشیدن برام سخت بود ! بغض سنگینی جلوی گلومُ گرفته بود .. <دانای کل> باورش نمیشد که برادرش شهید شده . . خودش را به پیکر بردار بی جانش رساند ! سرش را میان آغوشش گرفت و به خودش چسباند ، تک دانه برادرش را از دست داده بود! آن پشتوانه‌ای که همیشه دلش به او خوش بود دیگر رفته بود . . تن ِ سرد محمد در آغوش داوود بود ! وداع جانسوز دو برادر دل تمام بچه‌های تیم را سوزانده بود که بلند بلند گریه میکردند . . سرش را به روی سر برادر گذاشت و گریه کرد ، آن بغض سنگینی که به روی دلش بود به یکباره شکست ! پیکر سرد برادرش برایش غریب بود ! در همان لحظه به یاد احسان افتاد . . پسر چهارماهه محمد ، فرزند شهید شده بود ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
نوشته بود: همیشه توی عبادت متوجه خدا باش خدا عاشق میخواد ، نه مشتریِ بھشت ! . _شھید‌ابراهیم‌هادی .
_
اَمـانــہ .
_
مَا شَكَكْتُ فِي الْحَقِّ مُذْ أُرِيتُهُ، از‌روزی‌که حق را نشانم داده اند، در آن شک وتردید نکرده ام. [خطبه‌⁴:‌حضرت امیرالمومنین]
مروح کن دل و جان را دل تنگ پریشان را.. گلستان ساز زندان را بر این ارواح زندانی :)💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا