اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part542 با کمک بچهها وارد اتاق شدیم اما . . با چیزی که
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part543
به نگین چه میگفت ؟ به مادرش چگونه
خبر میداد ؟ چگونه به خانوادهش میگفت
که برادر بزرگترشان شهید شده . .
به آرزویش رسیده بود اما طفل معصومش
خیلی زود طعم بیپدر بودن را میکشید !
همانطور که محمد در آغوشش بود سرش
را بالا آورد ، هنوز خبری از مهدی نبود . .
دعا میکرد که مهدی سالم باشد ، شهید شدن
محمد در همین چند دقیقه کمرش را خم کرده
بود ، دیگر نمیتوانست با رفتن مهدی کنار بیاید !
در همان لحظهها بود که سبحان چیزی دید
و به سرعت دوید ، کنار اتاق رفته بود و
تیکه های میز خورد شده را کنار زد . .
مهدی را پیدا کرده بود و بلند صدایش میزد
داوود درکش میکرد ، میدانست در آن لحظه
در دلش که خبر است !
گروه امداد سبحان را کنار زدند و خودشان
به بالای سرش رفتند . .
او را به روی برانکارد گذاشتن و سریع
به سمت پایین رفتند ، جراحت زیادی داشت !
باز هم نگاه داوود به چهره محمد افتاد . .
آن همه خاطره و امید چه میشد ؟
آن همه خنده و دلگرمی چه میشد ؟
<داوود >
احساس خفگی میکردم و به زور بچهها
از روی زمین بلند شدم . .
به اجبار بچهها بود که از محمد جدا شدم !
توان راه رفتن نداشتم و حتی نمیتونستم
حرف بزنم !
با تیم بچه های سیستان قرار بود بن مقر
برگردیم اما تنها چیزی که گفتم این بود
که میخوام برم بیمارستان..
حال مهدی برام مهم بود ، با اون درجه
از جراحتی که داشت بیشتر نگران بودم !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part543 به نگین چه میگفت ؟ به مادرش چگونه خبر میداد ؟
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part544
جلوی در اتاق عمل بودم ، ثانیه به ثانیه
استرس و نگرانیم بیشتر میشد . .
با پاهام زمین ُ ضرب گرفته بودم و سرمُ
بین دوتا دستام گرفتم !
از دردی که توی سرم پیچیده بود حس
میکردم چشمام داره میترکه . .
قیافه محمد لحظه ای از جلوی چشمام کنار نمیرفت
با اینکه تو بغلش کلی گریه کرده بودم اما
هنوز بغض سنگینی توی گلوم حس میشد!
سبحان کل راهرو رو قدم میزد ، آروم و قرار
نداشت ، اونم مثل من میترسید . .
میترسید که مبادا مهدی چیزیش بشه !
خبر شهادت محمد برای سایت فرستاده
شده بود اما نذاشتم به خانوادمون خبر بدن ..
به خاطر وضعیت ِ زهرا نذاشتم که چیزی
به گوششون برسه و به رسول تأکید کردم
تا وقتی ما برمیگردیم خونه نره !
<دو ساعت بعد>
در اتاق عمل به آرومی باز شد و دکتر بیرون
اومد ، بلند شدن که به سمتش برم اما
سرگیجه بدی باعث شد دستم ُ به دیوار
بزارم و بهش تکیه کنم !
تو همین چند ساعت کمرم خم شده بود ..
غم از دست دادن محمد برای من عذاب
آور ترین اتفاق بود !
چشمام باز و بسته کردم و بعد جلوی دکتر وایسادم
_چیشد دکتر ؟ حالش خوبه ؟
نگاهی به صورتم کرد و گفت :
+شما حالتون خوبه ؟
چیزی نگفتم و منتظر شدم حرفش ُ بگه !
مکث کرد ، نگاهی به من و سبحان انداخت
و بعد گفت :
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
تو این هیاهوی دنیا تنها مهدی فاطمه هست که علاج درد هامونه..
زندگیم فدات آقای مهربونم:)
#اللهمعجللولیکالفرج
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبیدرخوابمیدیدمکهمنهم،
زائرت هستم . .
#امامحسین
اَمـانــہ .
شبیدرخوابمیدیدمکهمنهم، زائرت هستم . . #امامحسین
هیچوقت اون شبی که خواب زیارت دیدم
یادم نمیره ، چقدر حس قشنگی بود برام :)
و ای کاش تبدیل به واقعیت بشه . .🥲
پدرصورتپسـرشرابوسیدوگفت:
تاڪیمیخواۍبرۍجبھہ؟
پسـرباخندهگفت:
قولمیدهمدفعہۍآخرمباشہ
پدر:قولدادیـٰا ..
وپسرش سرقولـش جـٰان داد💔:)
#شهیدانه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part544 جلوی در اتاق عمل بودم ، ثانیه به ثانیه استرس و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part545
+حین عمل بیمار متاسفانه دچار ایست قلبی
شدن اما بعد از شوک تونستیم دوباره
ضربان رو به حالت قبل برگردونیم !
+شدت جراحات زیاد بود و آسیب هایی به
ناحیه پا و شکم وارد شده ، فعلا تحت نظر
ما هستن تا ببینم چی میشه ..
اسم ایست قلبی رو که آورد بدنم سست شد ،
دیگه نباید مهدی میرفت ..
من نمیتونستم این همه غمُ تحمل کنم !
هنوزم نمیدونستم باید چطور تو صورت نگین
نگاه کنم ، اگر بلایی سر مهدی میومد دیگه
اصلا نمیتونستم چیزی به زهرا بگم ..
همه چیز بهم ریخته بود !
مهدی رو از اتاق بیرون آوردن که بالای سرش
رفتم ، روی صورتش زخمهایی دیده میشد و
رنگ چهرش پریده بود ..
پیشونیشُ بوسیدم و بعد بردنش ، سبحان
پا به پای پرستارها دنبالش رفت !
روی صندلی نشستم و دستم ُ توی جیبم بردم ..
انگشتر و قرآن محمد توی دستم گرفتم !
چشمام پر از اشک شد ، خـ*ونش هنوز به
انگشتر بود ..
از همه چیز و همه کس فراری بودم ..
نمیتونستم تو چشمای نگین نگاه کنم و تا
اسم برگشتن میومد حالم بد میشد !
چند روزی هم بود که از ما خبر نداشتن ،
اما بلاخره چی ؟ باید برمیگشتیم و فقط
منتظر بودم مهدی سرپا بشه ..
<زهرا >
از دیروز دلشوره بدی داشتم ، همش توی
خونه راه میرفتم ..
سه روزی میشد که از مهدی اینا خبر نداشتیم
چون گفته بودن عملیات شروع شده !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________