اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part540 من و محمد انتخاب شده بودیم که به اتاق رئیس اصلی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part541
<داوود>
با صدای انـف*جار مهیبی همه روی زمین
دراز کشیدیم ، صدا به قدری بود که گوشمُ
اذیت کرد . .
برای لحظهای تو فضای عمارت سکوت برقرار
شد ، آروم سرم ُ بلند کردم ..
نه .. اتاقی که محمد اینا داخلش بودن
منـ*فجـ*ر شده بود !
یا حسینی زیرلب گفتم ..
آب دهنمُ به زور قورت دادم و به سبحان
نگاهی کردم ، نصف عمارت به خاطر انفـ*جار
تخریب شد اما سریع به داخل رفتم ..
نمیدونستم باید چیکار کنم ، راه با آوار هایی
که ریخته بود بسته شده بود !
بیسیمُ از جیبم درآوردم و سریع درخواست
نیروی کمکی و آمبولانس و آتشنشانی کردم ..
همون لحظه بود که تعداد جدیدی از افراد
این باند وارد عمارت شدن و محاصـ*رهمون کردن!
پشت دیوار جا گرفتم ، پاهام سست شده بود!
حواسم اصلا سرجاش نبود و تلاش میکردم
خودم ُ به اتاق برسونم اما بچهها جلوم ُ
میگرفتن و میگفتن خطـ*رناکه ، برای من
هیچ چیز مهم نبود چون دوتا از عزیزترینام
توی اون مکان بودن !
بعد از یه ربع نیروهای کمکی رسیدن و
تونستیم همه رو دستگیر کنیم ، آتشنشان
در تلاش بود به اتاق برسن و بریم داخل ..
به همراه بچههای آتشنشانی بالا رفتم و
خودمُ به اتاق رسوندم ، پشت سرمون بچهها
یکی یکی میومدن !
هر لحظه که به اتاق نزدیک میشدم تپش
قلبم بیشتر میشد ، با دیدن خرابی ها
ته دلم خالی شد ..
قدم هام ُ به سختی برمیداشتم ، سبحان
هم دقیقا اینطور بود !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part541 <داوود> با صدای انـف*جار مهیبی همه روی زمین درا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part542
با کمک بچهها وارد اتاق شدیم اما . .
با چیزی که دیدم نفسم بند اومد !
محمد زیر آوار بود با تنی خـ*ونی و زخـ*می..
مات و مبهوت به قیافهش نگاه میکردم ،
بچهها از زیر آوار بیرونش کشیدن اما
هنوز خبری از مهدی نبود !
میخواستم جلو برم اما بازم مانع شدن ..
بچههای آمبولانس بالا سرش بودن ، سکوت
تمام اتاق رو فرا گرفته بود ، یکی از پرستارها
با نگاهی که مشخص بود ناراحته نگاهم کرد
و گفت :
+تسلیت میگم .
دیگه نتونستم خودم ُ کنترل کنم و به روی
زمین افتادم . .
نه محمد نباید میرفت ، نفس کشیدن
برام سخت بود !
بغض سنگینی جلوی گلومُ گرفته بود ..
<دانای کل>
باورش نمیشد که برادرش شهید شده . .
خودش را به پیکر بردار بی جانش رساند !
سرش را میان آغوشش گرفت و به خودش
چسباند ، تک دانه برادرش را از دست داده بود!
آن پشتوانهای که همیشه دلش به او
خوش بود دیگر رفته بود . .
تن ِ سرد محمد در آغوش داوود بود !
وداع جانسوز دو برادر دل تمام بچههای تیم
را سوزانده بود که بلند بلند گریه میکردند . .
سرش را به روی سر برادر گذاشت و گریه
کرد ، آن بغض سنگینی که به روی دلش
بود به یکباره شکست !
پیکر سرد برادرش برایش غریب بود !
در همان لحظه به یاد احسان افتاد . .
پسر چهارماهه محمد ، فرزند شهید شده بود !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
نوشته بود:
همیشه توی عبادت متوجه خدا باش
خدا عاشق میخواد ، نه مشتریِ بھشت ! .
_شھیدابراهیمهادی .
#شهیدانه
اَمـانــہ .
_
مَا شَكَكْتُ فِي الْحَقِّ مُذْ أُرِيتُهُ،
ازروزیکه حق را نشانم داده اند،
در آن شک وتردید نکرده ام.
[خطبه⁴:حضرت امیرالمومنین]
#مولا
مروح کن دل و جان را دل تنگ پریشان را..
گلستان ساز زندان را بر این ارواح زندانی :)💛
#امامرضا
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part542 با کمک بچهها وارد اتاق شدیم اما . . با چیزی که
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part543
به نگین چه میگفت ؟ به مادرش چگونه
خبر میداد ؟ چگونه به خانوادهش میگفت
که برادر بزرگترشان شهید شده . .
به آرزویش رسیده بود اما طفل معصومش
خیلی زود طعم بیپدر بودن را میکشید !
همانطور که محمد در آغوشش بود سرش
را بالا آورد ، هنوز خبری از مهدی نبود . .
دعا میکرد که مهدی سالم باشد ، شهید شدن
محمد در همین چند دقیقه کمرش را خم کرده
بود ، دیگر نمیتوانست با رفتن مهدی کنار بیاید !
در همان لحظهها بود که سبحان چیزی دید
و به سرعت دوید ، کنار اتاق رفته بود و
تیکه های میز خورد شده را کنار زد . .
مهدی را پیدا کرده بود و بلند صدایش میزد
داوود درکش میکرد ، میدانست در آن لحظه
در دلش که خبر است !
گروه امداد سبحان را کنار زدند و خودشان
به بالای سرش رفتند . .
او را به روی برانکارد گذاشتن و سریع
به سمت پایین رفتند ، جراحت زیادی داشت !
باز هم نگاه داوود به چهره محمد افتاد . .
آن همه خاطره و امید چه میشد ؟
آن همه خنده و دلگرمی چه میشد ؟
<داوود >
احساس خفگی میکردم و به زور بچهها
از روی زمین بلند شدم . .
به اجبار بچهها بود که از محمد جدا شدم !
توان راه رفتن نداشتم و حتی نمیتونستم
حرف بزنم !
با تیم بچه های سیستان قرار بود بن مقر
برگردیم اما تنها چیزی که گفتم این بود
که میخوام برم بیمارستان..
حال مهدی برام مهم بود ، با اون درجه
از جراحتی که داشت بیشتر نگران بودم !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________