eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
901 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت4🎬 سلام نماز را دادیم و رفتیم توی اتوبوس. مقصد بعدی‌مان، حاجی آباد بود؛ در آ
🎬 لنگه به سان بقیه‌ شهرهای بندر، سفیدپوش بود اما نه از نوع سیرجان، با نماهای سفید رومی؛ بلکه با خانه‌های سفید پوش آجری یا سیمان سفید. لنگه سفید پوش بود؛ سفید پوشِ غمگین و دل‌مرده. با نخل‌های بغض کرده و خسته و عرق کرده که سرشان را گرفته‌‌اند بالا، یکی از پیش‌هاشان* را سپرِ چشم‌هاشان کرده‌اند و روزهای خنکِ بعد از خرماپزون جنوب را به انتظار ایستاده‌اند. لنگه سفیدپوش بود و بر روی نقشه ایستاده بود، اما بی‌روح؛ درست مثل مناره‌های بلند و عثمانی مساجد شهر. تک‌‌مناره‌های تنهایی که "علی" را صدا نمی‌زنند و از عشق هیچ نمی‌دانند! مناره‌هایی که سال‌ها زیر گرما، سردرگم، ایستاده‌اند وسط شهر و غمگین، نمی‌دانند چرا دلشان گرفته. دقیقا مثل صاحبان‌شان. رسیدیم به آنجا که می‌بایست. - "منطقه پنجم دریایی امام باقر لنگه، منطقه دریایی نازعات." از ورودی منطقه که عبور کردیم، قلب‌هامان به تپش افتاد. احساس‌ می‌کردم هر آن مثل جوجه‌ی تازه متولد شده آنقدر به سینه‌ام می‌کوبَد که می‌شکافد و بیرون می‌آید. همه چیز شبیه میدان تیر بود؛ اما نه میدانی برای آموزش و نمایش! تا چشم کار می‌کرد، خاک بود و ماشین‌های نظامی نیروی دریایی و سوله‌‌های بعضا نیمه‌کاره که معلوم نبود میزبان کدام مهمات و زرهی جنگی‌اند. در چشم‌، همه خاک بود و خاک بود و خاک و در منتهی الیه دشت، ساحل به انتظارمان، موج میزد. انگار که وطنی ساکن‌ش را به آغوش بخوانَد. انگار که مادری کودکش را. عاشق، معشوقش را و منتظِری، منتظَرش را. با همان اتوبوس تا لب ساحل رفتیم و پیاده شدیم. ساعت شش و نیم یا هفت بود. ساک‌ها را بردیم پایین و گذاشتیم روی اسکله. هر کسی موبایل داشت، تحویل داد. غیر از علیزاده سال دوازدهمی که نوکیای دوکُتو* بدون دوربین داشت. تا چشم کار میکرد پاسدارهای نیروی دریایی ایستاده بودند. دو تا از سربازها هم شربت بین‌مان پخش می‌کردند. پنجاه نفر بودیم. اصرار کردند به شربت خوردن؛ یک لیوان، دو لیوان، ده لیوان، تا تمام‌ش خورده شود. سید قریشی نگاهی به لیوات شربتش انداخت: "آب و یخ و شکر و زعفرون و گلاب! به به..." گفتم: "یه مقدار قابل توجهی هم کافور که البته طعمش مشخص نیست و زبونِ بصیرت می‌خواد!" خنده‌ی همه، حتی حاج آقای محتشم و نصرالله منفجر شد و باد صدای خنده را توی دشت چرخاند. داشتیم لیوان‌های شربتمان را میشمردیم که با صدای افتادن یک شی چوبی، نگاهمان رفت سمت دریا. به دریا که نگاه می‌کردی، لنج قدیمی زنگ زده و رنگ و رو رفته‌‌ای آبی‌تر از دریا را میدیدی که پهلو گرفته بود. که جزیره‌ی میمون‌هاش، از همه جایش سالم‌تر بود. و چشم‌هات، جاشویی که رنگ لباس سفیدش با رنگ پوستش در تضاد بود را به نظاره می‌نشست و اولین کسانی که سوار لنج می‌شدند. ما هم از پاسدارها خداحافظی کردیم و سمت انتهای اسکله رفتیم و سوار لنج شدیم. نیم ساعتی طول کشید تا لنج آماده‌ی حرکت شد. توی این نیم ساعت همه جای لنج را گشتم. تمام عرشه را که هر کسی یک گوشه‌اش نشسته بود و لنگه را نگاه می‌کرد، پله‌ها را، موتورخانه را، بارهای پر از مهمات جنگی را، حتی لنگر قدیمی و زنگ زده را که نشان از پیری و فرسودگی صاحبش می‌داد. لنج انگار از کشتی نوح به ارث برده شده بود. زنگ زده، سیاه و متمایل به قرمز و قهوه‌ای. خورشید کم‌کم داشت به چشم‌ها تیغ می‌زد؛ چفیه را روی سرم انداختم و از پله‌‌ها رفتم بالا. حالا تمام لنج زیر پایم بود. لنگه را دیدم؛ از سوی خلیج که نگاهش کنی، کوه‌ها را پشت شهر می‌بینی؛ شهری سفید پوش را، با مناره‌های گچی عثمانی، تنهاتر از تنها. "سیری در سیره‌ی ائمه‌ی اطهار" را برداشتم و شروع کردم به خواندن و بعد از پنجاه، شصت صفحه، چشم‌هام روی هم آمد و دو پلکِ خسته‌ام بر بستر حدقه‌ام همبستر شدند. از خواب پریدم. رفتم پایین؛ من تنها کسی نبودم که خوابش گرفته بود؛ اما جز معدود کسانی بودم که بیدار شده بودند. آقای آیین شیخ محتشم و شیخ مرادی و نصرالله دراز کشیده بودند و خوابشان برده بود. بچه‌های اتحادیه هم متفرق بودند، زرندی‌ها و سیرجانی‌های نوآوینی هم... رفتم و گوشه‌ای کنار شیخ مرادی و با کفش دراز کشیدم، کتاب را زیر سر گذاشتم و چفیه را روی صورتم انداختم. نمی‌دانم چقدر گذشت؛ اما با صدای خواهرزاده‌ی شیخ مرادی بیدار شدم که می‌پرسید: "رسیدیم مگه؟!" *پیش: در اصطلاح مردم برخی مناطق کرمان مانند بم، به برگ‌های نخل، پیش گفته می‌شود. *دو کُتو: در گویش کرمانی به موبایل نوکیای ساده گفته می‌شود. کُت یعنی سوراخ. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
کلی آدم با این صدا خاطره داره...
نور آدم این سرزمین پرآب رو میبینه می‌گه الحمدلله اگر اینجا مجبور باشیم هفت هشت روزی خیمه بزنیم از هرچی آسیب ببینیم لااقل آب برای خوردن و نجات از عطش هست. الحمدلله. مخصوصا اینکه طفل شش ماهه داشته باشی که تازه آب‌خور‌ شده باشه و با ولع قاشق قاشق آب جوشیده بهش بدی. الحمدلله آب هست.‌ الحمدلله. موقعیت؛ طریق علما، نجف به کربلا. @anarstory