💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
نور
شیرخواره بودن عجیب است. مخصوصا دختر باشی. کوچک باشی.
مخصوصا پدرت بداند باید جوری زیست کند که بعدا که دختر شهید شدی یک جور سینه خصم بدری که جهان خیره بماند.
مخصوصا اینکه عهدنامه و پیمان ببندی در شب طفل شیرخوار سیدالشهدا علیه السلام. دیگر این پیمان پدردختری نیست. عهد الهیست.
الهی به باب الحوائج این شب مارو حاجت روا کن. به علی اصغر سیدالشهدا علیهالسلام.
#عهد
#شهادت
#شبهفتم
@anarstory
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
💸 واتساپ رسماً حکم جاسوسی گرفت!
🪖 مدیر ارشد متا (مالک #واتساپ و #اینستاگرام) عضو ارتش آمریکا شد!
🎙️ اندرو باسوورث در سوگند خود اینطور گفت: هر کاری لازم است برای ارتش آمریکا انجام میدهم.
#مرگ_بر_اسرائیل
#شبکه_ملی_اطلاعات
.
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ جاسوس های مخفی را بشناسیم!
📣 نکات حفاظتی حساس و حیاتی که حتماااا لازمه رعایت کنید...
✅ خیلی مهم
حتما تا انتها ببینید
#سواد_رسانه
#سواد_اطلاعات
⚠️ بدون سواد رسانهای طعمه می شویم!
@savdmedia1401
🔺کنفرانس شما باید این موارد را دارا
و پاسخگوی این سوالات باشد:
🔸خلاصه داستان (طرح )
🔸شخصیت اصلی داستان
🔸هدف داستان یا شخصیت اصلی (برای مثال: اینکه به اینجا برسه ، فلان ماموریت را انجام بده ، از فلان اتفاق جلو گیری کنه ، به هدف میرسه یا نه؟ ، ضد قهرمان یا قهرمان ممکنه جامعه باشد ، ممکنه طبیعت باشه ...)
🔸مفهومی که در رمان جریان دارد، در قالب طرح ( درواقع اتفاقی که در رمان رخ می دهد)
🔸چند پاراگراف از کتاب (نوع قلم)
🔸کتاب آیا تاریخ شفاهی ست یا مستندِ داستانی یا رمان؟ فایده اش(تارخ شفاهی بودن یا مستند داستانی یا رمان بودن) چیست؟
🔸مسئله داستان چیست؟
🔸 بررسی نقد ها و تقریظات نسبت به کتاب
🔸و از همه مهم تر تحلیل خودتان از کتاب
✅در واقع ما به دنبال این هستیم که چرا مقام معظم رهبری خواندن این جنس رمان ها را توصیه کردهاند...
⬅️تا یاد بگیریم در نوشته هایمان بهترین محتوا را در بهترین قالب به جهان تقدیم کنیم💡
با آرزوی موفقیت برای همه شما✨
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🔺کنفرانس شما باید این موارد را دارا و پاسخگوی این سوالات باشد: 🔸خلاصه داستان (طرح ) 🔸شخصیت اصلی دا
کیا میخوان توی این طرح رمانخوانی شرکت کنند؟
به 🆔 زیر پیام بدهید.
@ZaRamezani
هدایت شده از باور
.
🗂 ایدههایی تربیتی برای تربیت حماسی نوجوانان در ماه محرم
1⃣ برنامه تربیتی محکمتر از قبل
2⃣ طرحنامه سفارتخانه مقاومت
3⃣ پویش هر هیئت یک سنگر
4⃣ بسته محتوایی فرزندان عاشورا
5⃣ بسته محتوایی و ایدههای هیات نوجوان
🗂 #ایدههای_تربیتی 2⃣1⃣
✊ #تربیت_حماسی
🔰 باور؛
خانه کنشگرانِ تربیت اسلامی.
🆔 @Bavar_tarbiat
نور
تو این شبها به طور ویژه برای دو چیز دعا کنیم.
یک، دعای سلامتی برای امام عصر عجل الله تعالی فرجه و نائبش.
دو، دعا برای تعجیل در فرج حضرتش و پایان یافت دوران غیبت و دوری از امام.
البته دعای مهمتری برای ما وجود دارد که این است آن دعا. که ثابت قدم در ایمان خودمان نسبت به آن حضرت بمانیم و در ظهور مؤثر باشیم بحق فاطمه زهرا سلام الله علیها.
یا صاحب الزمان آجرک الله فی مصیبت جدک الحسین.
اللهم عجل لولیک الفرج.
#محرم
#شبهشتم
@anarstory
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت6🎬 لب زدم: "ظاهرا..." نشستم و بند کفشهایم را محکم کردم. کتاب را برداشتم و ت
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت7🎬
شایعهای پیچیده بود بین همه. حسینخانی از دور قبلی اردو، حرفهای زیادی گفته بود اما مهمترینش همان بود که "شب موقع خواب مراقب خشم شب باشید! یه جوری میزنن بهتون که نفهمین از کجا خوردین!"
قرار بود مثل پادگانها، با خشم شب غافلگیرمان کنند. با عقیل، سالاری، مرادی و ارمیا و سید و بقیه، قرار گذاشتیم شب را نخوابیم؛ یا هر کداممان تا صبح نیم ساعتی نگهبانی بدهد...
همهی گروهها نقشهشان همین بود. ما هم مطمئن بودیم پاسدارهای نیروی دریایی نقشهشان نقش بر آب میشد. مو لای درز نقشهمان نمیرفت...
کمکم برای نهار آماده شدیم...
به همانجا که "مصلی" میخواندیمش رفتیم؛ غذا، استانبولی پرملاتی بود با طعم ادویههای تند بندری؛ که بچههای تدارکات کشیده بودند توی سینی سلف، با یک ماست و یک انار قرمز متوسط که از پوست نازکش معلوم بود دانههای درشتی دارد.
بعد از نهار، تنها دو دقیقه وقت دادند تا آماده و به صف شویم!
آفتاب، همچنان چشمهای ضعیف و تارم را عذاب میداد و حتی موهایم داغ شده بودند.
آنجا بود که چفیه به کار آمد! روی زمین تا زدمش و بعد، رول کردم... تحت الحنکش را از زیر پا رد دادم و بستمش؛ بعد هم چینهایش را مرتب کردم و روی سرم گذاشتمش. چون توی ساک بود، مثل آبِ روی آتش، خنک بود؛ مثل نمِ ساحل که بوی دریا میداد...
کفشهایم را پوشیدم و به صف رفتم. جایم معمولا در صف اول یا دوم و اواسط صف بود.
بعد از آماده شدن، چشمم به سید مارانی خورد؛ به نصرالله! لباسش را در آورده بود. اما همچنان با تمام اندام و حرکات، شبیه سید حسن بود و با هر بار دیدنش، داغِ جسدِ تشییع نشدهی سید رگ به رگ تنمان را میسوزاند و فکرمان را داغ میکرد.
نصر الله شروع کرد به اخطار دادن:
"آقاجون! تا ده ثانیه دیگه اینجا نبودین، سینه خیز در انتظارتونِس هاا!"
بعد از آنکه همهمان جمع و مستقر شدیم رو به رویش، یادمان داد چطور همهمان در یک صف به سمت جایی حرکت کنیم.
اولین نفر از آخرین صف، باید بر میگشت سمت سولهها و بقیه صف پشت سرش، اولین نفر از صف دوم پشت سر نفرِ آخرِ صف اول و هر دو صف تبدیل به یک صف شدند. بین همهمان هم باید دو قدم فاصله میبود. به این ترتیب، همهمان در دو صف طولانی راه افتادیم سمت سولهها.
جلوی مسجدی نگهمان داشتند و محتشم گفت: "اینجا حسینیه جزیرهست... اینم مزار شهدای گمنامه و..."
میان حرف زدن، سرش را بالا گرفت؛ به ساحل نگاهی کرد و گفت: "شهید گمناممونم رسید!"
به ساحل نگاه کردیم و کشتی نیروی دریایی که ظاهرا حامل تابوت شهید گمنام بود.
هر چهل نفرمان، نشستیم کنار مزار شهدای گمنام و چند دقیقه بعد، صدای عقیل در جزیره پیچید؛ مراسم رسما با زیارت عاشورا شروع شد.
ایام اردو، ایام فاطمیه بود. آنجا که زنی یک تنه درد دین را میفهمد. و فهمیدن، درد دارد، تاوان دارد، آتش و میخ و تازیانه هم... هر کسی نفهمد درد متوجهش نخواهد بود. درد همیشه کسانی را نشانه میگیرد که چیزی برای فهمیدن و حرفی برای گفتن داشته باشند. کسانی که خلافِ جهت جهان حرکت میکند، جانش را فدای فرماندهاش میکند و جهانآرا یا جانفدا میشود.
آنجا بود که دوراهی مجال، مدام توی ذهنم پخش میشد؛ ناهماهنگ، نامرتب، سطر به سطر... از آخر تا به اول، وسط تا به آخر، اول تا آخر. زهرا، ولایت، فتنه، امتحان، جبت و طاغوت و...
بعد از روضه، شهید را آوردند و تشییع کردند و بردند و حرفهای نصرالله عزیز شروع شد؛ از همانها که هر فرماندهای میگوید، همانها که تا میشنوی، یخ میکنی، سرت را بالا میگیری، سینه سپر میکنی و مو به تنت سیخ میشود!
حتی حرفهایش، شبیه حرفهای سید حسن عزیز بود...
از فاطمیه گفت؛ از مقاومت، مقاومتی که ریشهاش فاطمه و ستونش ولایت است. از رسانه گفت و جنگی که حالا حالاها مجبوریم به گذراندن دورهی سربازیاش. دورهای به مدت تمام عمرمان یا تا زمانی که همهی رسانهها از توحید بگوید. یا از امنیتی که حاصل خون دل خوردن اهالی جزیره بود!
گفت بایستیم؛ ایستادیم.
قرار بود عهد ببندیم! قرار بود نمکگیرمان کند. قرار بود در محضر شهدای گمنام از همهمان قول بگیرد.
- "من
به خون همین شهدا،
سوگند یاد میکنم!
تا زندهام، تا توان دارم، تا هستم و تا آخرین نفس و قطره خونم،
از خیمه حسین بن علی، محافظت کنم!
قسم میخورم در خیمه ولایت بمانم، قسم میخورم تمام توانم را برای تمدن اسلام به کار گیرم...
من به این شهدا
قول میدهم نه جلوتر از مقام عظمی ولایت حرکت کنم و نه از قافله ولی فقیه عقب بمانم...
قسم میخورم جلوی دشمنان ایران اسلامی بایستم.
روزی کاخ سفید و تمام کاخهای کفر را به حسینیه تبدیل کنم..."
صحبتش که تمام شد، گفت:
"توی حسینیه در خدمت سردار افضلی خواهیم بود..."
پ.ن: اسامی تمام فرماندهان نظامی مستعار نوشته شده.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت7✅
📆 #14040412
🆔 @ANAR_NEWSS🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃