eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از KHAMENEI.IR
Khamenei.ir14041027_48394_64k.mp3
زمان: حجم: 19M
⭐ بشنوید؛ صوت کامل بیانات امروز رهبر انقلاب در دیدار اقشار مختلف مردم در سالروز مبعث پیامبر اعظم صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم. ۱۴۰۴/۱۰/۲۷ 💻 Farsi.Khamenei.ir
تحلیل وقایع اخیر_1404_01.mp3
زمان: حجم: 6.3M
تحلیل مهمی از روزهای پرآشوب دی‌ماه 1404 آنچه در این فایل صوتی می‌شنوید، مرور یکی از منابع آگاه، بر اخبار و وقایع روزهایی اخیر است.
حجت الاسلام راجیسه نمونه از محورهای جهاد تبیین_۲۰۲۶_۰۱_۱۶_۱۸_۵۴_۲۵_۰۲۷.mp3
زمان: حجم: 37.6M
🎙 سخنرانی در برنامه راه نو 🔰 با موضوع: سه نمونه از محورهای جهاد تبیین 🔸 چکیده مطالب این جلسه👇👇 🔹اقدام پهلوی‌ها بعد از 🔻 در این عرصه جنگ شناختی پیروز جنگ را مشخص می‌کند نه موشک. 🔻 پیروز جنگ کشوری است که روایت اول را به دست می‌گیرد. 🔻 محورهای مهم در جهاد تبیین چیست؟ 🔻 افزایش ۷۰۰ درصدی قیمت لوازم‌التحریز در دوران پهلوی 🔻 نامه‌‌ی تاریخیِ به یادگارمانده‌ی رضاشاه، پدر ایران مدرن. 🔻 ۵۳ هفته انتظار برای دسترسی به پزشک متخصص در کانادا. 🔻 وضعیت حیرت‌آور برق‌کشی در ژاپن و ایران. 🔻دستاوردهای افتخارآمیز جمهوری اسلامی در طول ۴۰ سال. 💠 راه نو، کانال سخنرانی‌های حجت الاسلام راجی 🆔 @raheno_TV
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 کتابی فوق تصورها!! ♨️ روایتی بسیار شنیدنی از تالیف دو کتاب ‼️ از سختی‌های این پژوهش برای پیدا کردن نسخ اصلی و لاتین منابع؛ 👈 چگونگی بدست آوردن کتاب «در درون آسیا» در سال ۱۳۱۶ از کتابخانه‌ی لندن ❇️ ماجرای جالب نام کتاب خودِخدا 🟡 در و از اتفاقاتی غیرقابل باور ولی کاملا واقعی خبردار شوید 📝 پژوهشی عظیم با همت بیش از ۳۰ جوان نخبه، با بیش از ۲۰.۰۰۰ ساعت پژوهش 🌐 برای خرید خدازاده، کلیک نمایید 📚 کتب مرتبط: خود خدا - جعبه سیاه - سایه روشن ______________________________________ 👥 سعداء‌پلاس|معرفی آثار 👇 @soada_shop
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۱۱ 🎬 کلید را انداخت روی مبل و بسته‌ی همبرگر را گذاشت روی اپن. لباس‌هایش را ک
🔃 🎬 پنجه‌های گربه کوچک‌تر از آن بود که بتواند کل تکه‌ی همبرگر را پوشش دهد. گاهی از این طرفش گاز می‌گرفت و گاهی جست می‌زد و از آن طرف می‌خورد. خورشید، فراموش کرد که داشت غذا می‌خورد. آن قدری تماشا کرد تا دل بچه گربه حسابی از عزا درآمد. لبخندی بی روح زد و به این فکر کرد که چه آزاری می‌تواند در این موجود کوچک و ناتوان برایش باشد که او را از خودش دور کند. صدای زنگ گوشی رشته‌ی افکارش را پاره کرد. بلند شد موبایلش را از داخل کیف و بین انبوهی ورق امتحانی بیرون کشید. _الو. _سلاااام بانو. چه خبرا؟ خوش می‌گذره سال تا ماه به ما زنگ نمی‌زنی؟ خورشید لبخندی زد: _سلام! خوب شلوغش می‌کنی؛ همین دو سه روز پیش بود که بهت زنگ زدم کلی حرف زدیم. _بله دیگه بهت خوش می‌گذره! دو سه روز پیش نبود، یه هفته پیش بود. _پارسا خوبه؟ آقا شهاب خوبن؟ _همه خوبن ممنون. غرض از مراحمت اینکه می‌خواستم یه خبر بهت بدم. _از فرم صدات که میاد خبر خوب باشه. بفرما خانم من سراپا گوشم. میترا خوشحالی را بیشتر در صدایش ریخت و گفت: _نه خانوم، تشریف بیار پایین. در خدمتم. خورشید طلبکار گفت: _میترا! صدهزار بار بهت نگفتم قبل اینکه برنامه بچینی یه خبر بهم بده؟ شاید من حوصله نداشتم بیام. شاید خسته بودم. شاید.... _شاید فضاییا بهم حمله کرده بودن! چقدر غر میزنی؟ ول کن این حرفا رو بابا. پاشو بیا پایین منتظرتم. _آخه کله ظهری می‌خوای کجا بری؟ _ظهر کجا بود ساعت از چهار گذشته. در ضمن تو کارت نباشه بیا ضرر نمی‌کنی. خورشید پوفی کشید. گوشی را قطع کرد و لباس پوشید و رفت. *** روی صندلی نشست. خنکی هوا صورتش را نوازش کرد. رد پتوسی که از گلدان به دیوار کشیده شده بود را گرفت تا رسید به لوسترهایی با گل های ظریف طلایی، شیشه‌ای. فضای کافی شاپ از فضای بازی بچه‌ها با نرده‌های فلزی نقره‌ای رنگی جدا شده بود. جلویشان فنجان سفید چای با نبات و گل محمدی کنارش بود. میترا سرش را انداخته بود پایین و ریز می‌خندید. خورشید، با چشمانی تنگ و متعجب نگاه می‌کرد. «یا خدا! نکنه زده به سرت؟» میترا در حالی که سعی داشت خنده‌اش را کنترل کند، نگاهش را به خورشید داد. سه چهار باری لب‌هایش را باز کرد تا چیزی بگوید اما خنده امانش نداد. صدای قهقهه‌اش فضای کافه را به تسخیر درآورد. _هیس! چته تو مردم دارن نگاه میکنن زشته! و به پشتی صندلی تکیه داد و دست به سینه نشست. _چت شده؟ یه حرفی بزن. نمی‌دونم به چی می‌خندی کلافه شدم. میترا به نشانه‌ی «باشه» دستش را در هوا تکان داد. چند ثانیه بعد خنده‌اش قطع شد و بالاخره توانست درست و حسابی مجموعه‌ی لب و زبان و فکش را بچرخاند و حرفش را به خورشید بزند. 📗 📆 /۱۰/۱۸ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
به نام خدا هنوز عروسک‌های شش سالگی‌ام بغلم بود که دستم را مشت می‌کردم وسط گلهای قرمز و سبز چادر مادربزرگ و کوچه‌ها را یکی یکی با قدمش طی می‌کردم تا برسیم جلوی امامزاده! صحن سید ابوالقاسم میمند همیشه شلوغ بود. راستش صحن نداشت یک خیابان بیکار بین قبرستان و امامزاده افتاده بود و کار صحن را می‌کرد. روی آسفالت گوشه‌ای می نشستم و چشم چشم میکردم برای دوتا لحظه ی خاص. یکی آن لحظه ای که سینی مشکل گشا را بین جمعیت می گرداندند و حتی به بچه ها هم تورهای سبز پر از شکلات و نقل میدادند، یکی هم لحظه ای که بازیگرها با لباسهای قرمز و سبز می آمدند و شمشیرها و نوک کلاه خودهایشان زیر نورخورشید بعدازظهر گرم تابستان برق می زد. اول تعزیه همه سرگرم همین چیزهایی بودند که من؛ چای می‌خوردند و رجزهای"شمر لعین" را گوش می‌دادند، مشکل گشا پخش می‌شد مردم جا عوض میکردند، گاهی زنها خوش و بش می‌کردند و کلا حرفهای شمر بخش مهمی از تعزیه نبود. اما یک لحظه خاص که صدا "هل من ناصر" سید سبز پوش نقاب داری بلند می‌شد ناگاه صدای گریه جمعیت هم بلند می‌شد. بعد از درون خیمه، نوجوان سبزپوش نقاب دار دیگری شعر و رجز می‌خواند و به سمت جمعیت می آمد. ما همیشه بعد از تعزیه می دیدیم که او پسر "هاشم قصاب" است حتی می دیدیم که پشت موتور "حاج اصغر" سوار میشود و می‌رود اما حتی خود "هاشم قصاب" هم آن لحظه گریه میکرد. خیلی هم بدجور گریه میکرد. دستش را محکم به پیشانی می کوبید و با انگشترهای عقیقش گوشه ابرویش خراش برمی داشت. مخصوصا آن لحظه ای که قاسم می افتاد روی زمین و هرکسی لگدی، سنگی، شمشیری میزد. من گریه ام نمی گرفت. سرم را می کردم توی گلهای چادر مادربزرگ. گلهای قرمز به قاعده ی یک لکه خون درشت که جلوی چشمم را بگیرند بزرگ می‌شدند. فکری می شدم که قاسم چه شکلی است؟ حتما مثل شمایلهای روی علم صورتی سفید، ابروهایی کمان و موهای مشکی و بلند دارد. روی ابرهاست یا جایی در آسمان... اصلا شبیه پسر هاشم قصاب نیست! حالا از آن روزهای دهه هفتاد بیش از سی سال گذشته! من بعد از فوت مادربزرگم هیچ تعزیه ای نرفته ام. اصلا نمی‌دانم در صحن سیدابوالقاسم هنوز تعزیه برگزار میشود یا نه! اما راستش دیگر برایم سوال نیست قاسم واقعی روضه ها و تعزیه ها چه شکلی است. این سالها خیلی قاسم های تکه تکه شده دیده ام که برای بی جواب نماندن "هل من ناصر"سیدی دیگر از خیمه ببرون زده اند و بعد بدن اربا اربایشان برگشته... اما این بار.... این بار قاسم را فقط تکه تکه نکردند، بدن پاره پاره ی بی جانش را رها نکردند. گلویش را بریدند بعد به درخت بستند، بعد آتش زدند و رفتند... بی آنکه سرم را توی گلهای چادر مادربزرگ فرو کرده باشم خون جلوی چشمهایم را گرفته است و به حجله قاسمی فکر میکنم که غریبانه در خیابان های مرودشت، تنها تکه ای از استخوان سینه اش ماند... اینجا کربلا نیست ایران است اما روضه ها و تعزیه ها همیشه یکی است.... ساجده تقی زاده دی ماه ۱۴۰۴ مرودشت فارس نویسنده‌ی کتاب خانوم ماه @anarstory
هدایت شده از KHAMENEI.IR
Khamenei.ir4_5874998705211313310.mp3
زمان: حجم: 2.6M
🎙 مناجات شورانگیز شعبانیه 🔹بیانات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره مناجات شعبانیه 🗓 انتشار به مناسبت فرارسیدن 🖥 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از ریحانه
💌 | نذرِ سبز 📝 خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران شرکت‌کننده در دیدار با رهبر انقلاب در روز مبعث در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۱۰/۲۷ 🔻 از دور دیدمشان. حاج‌خانم عصا به دست جلو می‌رفت و زن جوان و دختر نوجوان، پشتِ سرش حرکت می‌کردند. خانواده شهیدِ مهدی دهقان بودند. خودم را رساندم به آن‌ها. حافظه حاج‌خانم پر بود از قصه! چهل و اندی سال پیش مهدیِ کوچکِ حاج‌خانم بیمار شد. پزشکان کاشان و قم و تهران گفتند: «درمان نمی‌شه، زنده نمی‌مونه!»، پسرک از پا افتاد. دیگر نمی‌توانست چون سابق بدود و مثل هم‌سالانش شیطنت کند. یک چشم مادر اشک شد و یک چشمش خون. همان‌جا نذر کرد: «خدایا، مهدی من خوب بشه، نذر می‌کنم بفرستمش به جنگ با اسرائیل.» خدا صدای مادر را شنید، پسرِ کوچک خانواده دهقان به شکلِ معجزه‌آسایی خوب شد. اما ایران کجا و اسرائیل کجا؟ مهدی قد کشید، وارد سپاه شد، رختِ پاسداری پوشید و وقتی شنید حرم حضرت زینب سلام‌الله‌علیها مورد تعرض قرار گرفته راهی سوریه شد. شبی که هجده موشک پایگاه تی‌فورِ سوریه را شخم زدند، مهدی دهقان آنجا بود! ترکش‌ پهلوی مهدی را شکافت و بدنش را دو نیم کرد. خبر که به مادر رسید، پرسید: «کار داعش بود؟» و جواب گرفت: «موشک شلیک شده‌ی رژیم صهیونیستی به پایگاه هوایی «تی-۴» این بلا رو سر آقامهدی شما آورده. بعد روزنامه‌ای نشانش دادند و گفتند: «یکی از مقام‌های ارشد وزارت جنگ اسرائیل توی مصاحبه با این روزنامه گفته: «بارزترین شخصیت کشته شده در این حمله مهدی دهقان، مسئول بخش هواپیماهای بدون سرنشین سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران است.» نذر مادر ادا شده بود! ✍🏼 فاطمه دولتی 🗓 شماره ٢ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا