هدایت شده از جهان خبر
🔹آیت الله حائری شیرازی 🔹
🔸اگر برای کار فرهنگی خرج نکنیم ...🔸
آمریکا پول میریزد برای کار فرهنگی. شوروی پول میریزد برای کار فرهنگی. انگلستان پول میریزد برای کار فرهنگی.
برای چه؟ برای اینکه بچۀ خانوادۀ نماز شبخوانِ شما را تبدیل بکند به کسی مثل قاتل آیت الله دستغیب! اینهایی که ترور آیت الله دستغیب (ره) را طراحی کرده بودند و دستگیر شدند، پدران آنها عموماً مسلمان بودند. مسلمانهای متدین و خوب هم بودند! به خاطر کار فرهنگیای که دشمن کرده، این بچههایی را که ممکن بود رزمنده و شهید بشوند، تبدیل کرد به اینطور افراد. یعنی کسی که #مستعد_شهادت است را میکند #اعدامی!
اگر مسلمان برای کار فرهنگی خرج کند، کسی که ممکن است اعدامی شود را میکند فردی که به مقام شهادت میرسد. اگر هم کافر پول خرج کند، رزمنده را میکند کمونیست.
خب شما که میدانید بیمایه فطیر است. این یک واقعیتی است که آنها یک قسمت زیادی از پولشان را خرج کارهای فرهنگی و تبلیغی میکنند. اگر آنها برای کارهای فرهنگیشان خرج کنند ولی ما برای دفاع خرج نکنیم، آن وقت اگر بچههایمان منحرف شدند خودمان مقصریم.
♨️ کانال جهان خبر : گروه خبر رسانه منتظر
📡 @jahan_khabar | montazer.ir
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
85685005_5825458271791613480.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
هدایت شده از خیاطخونه و رادیو📻 جوانه🌱
افسانه صحرا.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
_افسانه صحرا_
میگن یک زمانی در غزنی...
نویسنده: بانو تیموری
گوینده: زینب جعفری
#زینب_جعفری
21.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیام تصویری یک نوجوان فهمیدهی افغانستانی برای ایرانیها
➕️ @Yaminpour
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❓ به گمانتون، شما در نظر حضرت آقا، تنبل محسوب میشید یا زرنگ؟؟!
‼️ ببینید...
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۱۵🎬 سبزی خوردنی را تمام کرده بود و به سبزی خورشتی رسیده بود که طاقت نیاورد و
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۱۶🎬
کلید را در قفل انداخت در را باز کرد و وارد آپارتمان شد.
صدایی توجهش را جلب کرد. نگاهی به دور خانه چرخاند. حس کرد صدا از پشت پردههای بالکن میآید.
انگار کسی ناخن به دیوار میکشید. مغزش قلقلکی شد.
پرده را کنار زد.
خندهاش گرفت.
گربهی کوچک توی بالکن روی دو پا ایستاده بود و به توری فلزی پشت در، پنجه میکشید. انگار میخواست راهی به خانه پیدا کند.
خورشید نشست کنارش، لبخندی زد و گفت:
_همین که گذاشتم اون بیرون بمونی راضی باش دیگه؛ اینجا خونه منه!
دو ضربه به شیشه زد و رفت دنبال رو به راه کردن شکم گرسنهاش. سر و صدای بچه گربه به او اجازه نداد بیتفاوت باشد، چند تکه نان تو کاسهای انداخت مقداری شیر روی آن ریخت، نان که خیس خورد کاسه را برد جلوی گربه گذاشت.
***
مسعود، یکی از برگههای نقشه را باز کرد و نگاهی انداخت و دوباره جمع کرد.
در اتاقی که بالایش نوشته بود، واحد کنترل و نظارت فنی شهرداری را زد.
مسئول مربوطه به احترام مسعود از جا بلند شد:
_به، سلام آقای همتی! احوال شریف؟
_سلام آقای کریمی. خسته نباشید.
آقای کریمی با اشاره به صندلی نزدیک خودش از او دعوت کرد، بنشیند.
_چه خبر از کارها، خوب پیش میره؟
مسعود کیفش را گذاشت روی پاهایش و تعدادی برگه درآورد و به همراه برگههایی که دستش بود، گذاشت روی میز آقای کریمی.
_اینم مدارکی که قرار بود جهت گزارش... که موبایلش شروع کرد به بندری رقصیدن.
ببخشیدی گفت و آن را از جیب کت مشکی اتوکشیدهاش بیرون کشید.
با دیدن اسم خانم چراغی جا خورد. قلبش شروع کرد به تپیدن.
نگاهش را از صفحهی گوشی به آقای کریمی داد:
_بله، ببخشید اینم مدارکی که قرار بود برای تکمیل گزارش، خدمتتون بیارم.
شرمنده این تماس مهمه! باید جواب بدم،
آقای کریمی لبخندی زد:
_خواهش میکنم، بفرمایید.
مسعود بیرون رفت و در را آرام بست.
مقابل پنجرهای که رد آفتاب باریکی از بین برگهای درختان به صورتش میخورد، ایستاد. به تماس قطع شده نگاه کرد و شماره را گرفت.
_الو، سلام خانم چراغی! معذرت میخوام، وسط جلسه بودم، نشد جواب بدم. از خانم یاری خبری شده؟
_سلام آقای همتی! از ایشون که نه، اما از دوستشون بله.
ابروهای مسعود در هم رفت. برای یک لحظه فکر کرد که نکند خانم چراغی میخواهد هرطور شده برای او همسری پیدا کند حالا هر کسی که باشد.
صدایش را صاف کرد و خیلی جدی پرسید:
_متوجه نشدم منظورتون چیه؟
_خانم شریفی، میترا شریفی! خیلی مشتاق هستن شما رو ببینن.
مسعود بیشتر گیج شد:
_خانم چراغی، فکر میکنم اشتباهی پیش اومده! من میخوام با خانم یاری آشنا بشم نه کسی دیگه!
صدای خندهی ریز مدیر از پشت خط به گوشش رسید:
_نه سوءتفاهم نشه! ایشون متاهل هستن. منتها میخواستن ببینن شما واقعا قصدتون ازدواج هست یا نه.
_گیرم فهمیدن، چه سودی به حال من داره؟
_رگ خواب خانم یاری دست ایشونه. به نظرم حداقل یه جلسه با هم دیدار داشته باشین بد نیست. امیدوارم بتونه کمکتون کنه!
جوانهی امید در دل مسعود رویید:
_اگر اینطور باشه که خیلی عالیه. حالا کجا باید ایشونو بیینیم؟
_اجازه بدید تا بپرسم خبر میدم.
بعد از چند ثانیه صدایش در گوشی پیچید:
میگن که آدرس خونهشون رو براتون میفرستن.
_بله! ممنون، لطف کردین.
#پایان_قسمت۱۶📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۰۵
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۱۶🎬 کلید را در قفل انداخت در را باز کرد و وارد آپارتمان شد. صدایی توجهش را ج
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۱۷🎬
زنگ تفریح به صدا درآمد. میترا هول شد. سر و صدای بچهها که داشتند از کلاسها بیرون میآمدند بلند شد.
میترا از روی صندلی بلند شد و رو به خانم چراغی ایستاد:
_الهی قربونتون برم، من دیگه باید رفع زحمت کنم. نمیخوام خورشید منو ببینه. اگه جریان و بفهمه حسابی شاکی میشه. شما لطفاً چیزی بهش نگین.
خانم چراغی به نشانهی تایید سرش را تکان داد.
_باشه عزیزم، حتما.
و همراه با لبخندی از یکدیگر خداحافظی کردند.
*
_خانم یاری مشکلی پیش آمده تو فکری؟!
_حالش یه جوریه. خیلی خواب آلود و خستهاس.
_کی؟!
_سحر!
_بچههای این دور و زمونه از بس سرشون تو گوشیه و مدام بازی میکنن، با این و اون چت میکنن دیگه خواب به سرشون نمیزنه که!
_حرف شما درسته ولی در مورد سحر فکر نمیکنم علتش گوشی باشه. به نظرم جنس خستگی و خواب آلودگی سحر فرق میکنه.
چند باری خواستم نزدیکش بشم و ازش بپرسم اما هر بار یه جوری خودشو ازم دور کرده.
_از مشاور مدرسه قبلیش چیزی نپرسیدی؟
_پرسیدم اما مطلب خاصی نمیدونست.
_انشاالله مسألهی مهمی نیست. بعد چند وقت رفع میشه.
_امیدوارم. اما نمیتونم نسبت بهش بیتفاوت باشم.
خانم چراغی دست بر شانهی خورشید گذاشت و گفت:
_درسته که ما وظایفی نسبت به دانشآموزان داریم. اما بعضی از خانوادهها نمیپذیرن که خیلی به زندگی شخصیشون نزدیک بشیم و حق دارند.
من قبلا به شما گوشزد کردم خودتو از این ماجرا بکش بسپار به ما، هر کاری لازم باشه خودم انجام میدم.
خورشید لبخندی زد:
_ممنون از تذکرتون. چشم حواسم هست.
این را گفت و دوباره غرق افکارش شد.
*
لیوان آب را پر کرد و رفت توی اتاق. جلوی گلدان پتوس ایستاد و نصف آب را خالی کرد توی گلدان.
نگاهش کشیده شد سمت قاب عکس هاشم. از روی شیشه صورتش را نوازش کرد و قاب را برداشت. لیوان را گذاشت روی میز کوچک چوبی کنار تخت و نشست. نفسش را فرو برد و با آه کوتاهی بیرون داد. لبخندی تلخ روی لبش نقش بست.
«خوش میگذره آقا هاشم؟
سری به من نمیزنی. نمیگی زن من دلتنگِ؟
روزهای بی خورشید چطور میگذره؟
حتما دل تو برای من تنگ نشده که حتی به خوابم نمیای!»
عکس را بالاتر آورد و زل زد توی چشمهای هاشم:
«روزای بدون هاشمِ من، ابریه. آسمون دلم پر از ابرای سیاه که هر لحظه آمادهی باریدنن، اما من بغضمو قورت میدم که کسی بارون چشمامو نبینه! میشه این روزا بیشتر هوامو داشته باشی؟! دلم خیلی واست تنگ شده! میشه یه شب به خوابم بیای؟!» و بوسهای بر صورت هاشم زد. عکس را به سینه فشرد و اجازه داد اشک بر صورتش جاری شود.
#پایان_قسمت۱۷📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۰۵
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344