eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
21.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیام تصویری یک نوجوان فهمیده‌ی افغانستانی برای ایرانی‌ها ➕️ @Yaminpour
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❓ به گمان‌تون، شما در نظر حضرت آقا، تنبل محسوب می‌شید یا زرنگ؟؟! ‼️ ببینید... ⸾‣@anar_newss ⸾‣@ANARSTORY🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۱۵🎬 سبزی خوردنی را تمام کرده بود و به سبزی خورشتی رسیده بود که طاقت نیاورد و
🔃 🎬 کلید را در قفل انداخت در را باز کرد و وارد آپارتمان شد. صدایی توجهش را جلب کرد. نگاهی به دور خانه چرخاند. حس کرد صدا از پشت پرده‌های بالکن می‌آید. انگار کسی ناخن به دیوار می‌کشید. مغزش قلقلکی شد. پرده را کنار زد. خنده‌اش گرفت. گربه‌ی کوچک توی بالکن روی دو پا ایستاده بود و به توری فلزی پشت در، پنجه می‌کشید. انگار می‌خواست راهی به خانه پیدا کند. خورشید نشست کنارش، لبخندی زد و گفت: _همین که گذاشتم اون بیرون بمونی راضی باش دیگه؛ این‌جا خونه منه! دو ضربه به شیشه زد و رفت دنبال رو به راه کردن شکم گرسنه‌اش. سر و صدای بچه گربه به او اجازه نداد بی‌تفاوت باشد، چند تکه نان تو کاسه‌ای انداخت مقداری شیر روی آن ریخت، نان که خیس خورد کاسه را برد جلوی گربه گذاشت. *** مسعود، یکی از برگه‌های نقشه را باز کرد و نگاهی انداخت و دوباره جمع کرد. در اتاقی که بالایش نوشته بود، واحد کنترل و نظارت فنی شهرداری را زد. مسئول مربوطه به احترام مسعود از جا بلند شد: _به، سلام آقای همتی! احوال شریف؟ _سلام آقای کریمی. خسته نباشید. آقای کریمی با اشاره به صندلی نزدیک خودش از او دعوت کرد، بنشیند. _چه خبر از کارها، خوب پیش می‌ره؟ مسعود کیفش را گذاشت روی پاهایش و تعدادی برگه درآورد و به همراه برگه‌هایی که دستش بود، گذاشت روی میز آقای کریمی. _اینم مدارکی که قرار بود جهت گزارش... که موبایلش شروع کرد به بندری رقصیدن. ببخشیدی گفت و آن را از جیب کت مشکی اتوکشیده‌اش بیرون کشید. با دیدن اسم خانم چراغی جا خورد. قلبش شروع کرد به تپیدن. نگاهش را از صفحه‌ی گوشی به آقای کریمی داد: _بله، ببخشید اینم مدارکی که قرار بود برای تکمیل گزارش، خدمتتون بیارم. شرمنده این تماس مهمه! باید جواب بدم، آقای کریمی لبخندی زد: _خواهش می‌کنم، بفرمایید. مسعود بیرون رفت و در را آرام بست. مقابل پنجره‌ای که رد آفتاب باریکی از بین برگ‌های درختان به صورتش می‌خورد، ایستاد. به تماس قطع شده نگاه کرد و شماره را گرفت. _الو، سلام خانم چراغی! معذرت می‌خوام، وسط جلسه بودم، نشد جواب بدم. از خانم یاری خبری شده؟ _سلام آقای همتی! از ایشون که نه، اما از دوستشون بله. ابروهای مسعود در هم رفت. برای یک لحظه فکر کرد که نکند خانم چراغی می‌خواهد هرطور شده برای او همسری پیدا کند حالا هر کسی که باشد. صدایش را صاف کرد و خیلی جدی پرسید: _متوجه نشدم منظورتون چیه؟ _خانم شریفی، میترا شریفی! خیلی مشتاق هستن شما رو ببینن. مسعود بیشتر گیج شد: _خانم چراغی، فکر می‌کنم اشتباهی پیش اومده! من می‌خوام با خانم یاری آشنا بشم نه کسی دیگه! صدای خنده‌ی ریز مدیر از پشت خط به گوشش رسید: _نه سوءتفاهم نشه! ایشون متاهل هستن. منتها می‌خواستن ببینن شما واقعا قصدتون ازدواج هست یا نه. _گیرم فهمیدن، چه سودی به حال من داره؟ _رگ خواب خانم یاری دست ایشونه. به نظرم حداقل یه جلسه با هم دیدار داشته باشین بد نیست. امیدوارم بتونه کمکتون کنه! جوانه‌ی امید در دل مسعود رویید: _اگر این‌طور باشه که خیلی عالیه. حالا کجا باید ایشونو بیینیم؟ _اجازه بدید تا بپرسم خبر میدم. بعد از چند ثانیه صدایش در گوشی پیچید: میگن که آدرس خونه‌شون رو براتون می‌فرستن. _بله! ممنون، لطف کردین. 📗 📆 /۱۱/۰۵ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۱۶🎬 کلید را در قفل انداخت در را باز کرد و وارد آپارتمان شد. صدایی توجهش را ج
🔃 🎬 زنگ تفریح به صدا درآمد. میترا هول شد. سر و صدای بچه‌ها که داشتند از کلاس‌ها بیرون می‌آمدند بلند شد. میترا از روی صندلی بلند شد و رو به خانم چراغی ایستاد: _الهی قربونتون برم، من دیگه باید رفع زحمت کنم. نمی‌خوام خورشید منو ببینه. اگه جریان و بفهمه حسابی شاکی میشه. شما لطفاً چیزی بهش نگین. خانم چراغی به نشانه‌ی تایید سرش را تکان داد. _باشه عزیزم، حتما. و همراه با لبخندی از یکدیگر خداحافظی کردند. * _خانم یاری مشکلی پیش آمده تو فکری؟! _حالش یه جوریه. خیلی خواب آلود و خسته‌اس. _کی؟! _سحر! _بچه‌های این دور و زمونه از بس سرشون تو گوشیه و مدام بازی می‌کنن، با این و اون چت می‌کنن دیگه خواب به سرشون نمی‌زنه که! _حرف شما درسته ولی در مورد سحر فکر نمی‌کنم علتش گوشی باشه. به نظرم جنس خستگی و خواب آلودگی سحر فرق می‌کنه. چند باری خواستم نزدیکش بشم و ازش بپرسم اما هر بار یه جوری خودشو ازم دور کرده. _از مشاور مدرسه‌ قبلیش چیزی نپرسیدی؟ _پرسیدم اما مطلب خاصی نمی‌دونست. _ان‌شاالله مسأله‌ی مهمی نیست. بعد چند وقت رفع میشه. _امیدوارم. اما نمی‌تونم نسبت بهش بی‌تفاوت باشم. خانم چراغی دست بر شانه‌ی خورشید گذاشت و گفت: _درسته که ما وظایفی نسبت به دانش‌آموزان داریم. اما بعضی از خانواده‌ها نمی‌پذیرن که خیلی به زندگی شخصی‌شون نزدیک بشیم و حق دارند. من قبلا به شما گوشزد کردم خودتو از این ماجرا بکش بسپار به ما، هر کاری لازم باشه خودم انجام می‌دم. خورشید لبخندی زد: _ممنون از تذکرتون. چشم حواسم هست. این را گفت و دوباره غرق افکارش شد. * لیوان آب را پر کرد و رفت توی اتاق. جلوی گلدان پتوس ایستاد و نصف آب را خالی کرد توی گلدان‌. نگاهش کشیده شد سمت قاب عکس هاشم. از روی شیشه صورتش را نوازش کرد و قاب را برداشت. لیوان را گذاشت روی میز کوچک چوبی کنار تخت و نشست. نفسش را فرو برد و با آه کوتاهی بیرون داد. لبخندی تلخ روی لبش نقش بست. «خوش می‌گذره آقا هاشم؟ سری به من نمی‌زنی. نمی‌گی زن من دلتنگِ؟ روزهای بی خورشید چطور می‌گذره؟ حتما دل تو برای من تنگ نشده که حتی به خوابم نمیای!» عکس را بالاتر آورد و زل زد توی چشم‌های هاشم: «روزای بدون هاشمِ من، ابریه. آسمون دلم پر از ابرای سیاه که هر لحظه آماده‌ی باریدنن، اما من بغضمو قورت میدم که کسی بارون چشمامو نبینه! میشه این روزا بیشتر هوامو داشته باشی؟! دلم خیلی واست تنگ شده! میشه یه شب به خوابم بیای؟!» و بوسه‌ای بر صورت هاشم زد. عکس را به سینه فشرد و اجازه داد اشک بر صورتش جاری شود. 📗 📆 /۱۱/۰۵ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
دخترااا و پسراااا 🎉 یه خبر توپ توپ براتون داریمممم 😍🔥 🎈 جشن خیلییی بزرگ اجتماع عظیم سربازان کوچولوی صاحب‌الزمان(عج) ✨ با حضور مامانای قهرمان و تمدن‌ساز 💖 👦👧 مخصوص بچه‌های ۶ تا ۱۲ سال به همراه مامانااا 😍 🎁🎊همراه با کلی هدیه برای بچه‌ها مامان‌ها 🎙مجری: آقای محسن فلاح 🕊🌿مهمان ویژه از محفل ستاره ها: احسان مهدی 💌وبا حضور مادر شهید محمد حسین خاکی 📆زمان: جمعه ۱٠ بهمن ⏰ ساعت ۱۸ 📍 حسینیه صاحب‌الزمان(عج) محمودآباد https://nshn.ir/33sb_gts_GWR6I ✍️ برای ثبت‌نام و اومدن به این جشن هیجانی فقط کافیه عدد ۳۱۳ رو بفرستی به: 📱 ۰۹۰۲۰۷۱۴۱۷۴ 🆔لینک ثبت نام: https://simayekhorshid.ir/app/form/8 منتظرتونیم قهرمان‌هااا 💫💛 قراره خیلی خوش بگذره 🥳🎊 📢 همه اخبار و رویدادهای فرهنگی اجتماعی مهم استان یزد اینجاست👇 🇮🇷https://eitaa.com/Farhangyazd
دعای فرج.mp3
زمان: حجم: 5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️ بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم 💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚 🔻 باصدای:مهدی تهوری
. نگاهی به تاریخ جهان .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا