🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #جاکلیدی_سبز🔑 #قسمت3🎬 به هرحال طولی نکشید که یاسمن به مرد رسید و با خشم ک
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#ذرهاینور💡
- هیچ کدوم از زخمهای ما موقعی که توی پارک بازی میکردیم اتفاق نیفتاده.
پسرک پشت دستش را به بینیاش کشید و قوطی پلاستیکی خارج کرده از سطل طوسیرنگ کنار باغچه را درون گونیاش انداخت و ادامه داد:
- زندگی ما رو انداخته وسط دنیای بزرگترها، بعد چرخونده و چرخونده تا دیگه یادمون بره چی میخواستیم و چی فکر میکردیم؟
پسرک گونی چند رنگش را حاصل بههم دوخته شدن چند گونی دیگر بود تا قدی به اندازهی خودش بیابد، تکان داد. هنوز سبک بود. گنجینهای که پسر و رفیقش جمع کرده بودند زیاد جالب نبود. مرد از نحوهی حرفزدن پسر نوجوان خوشش آمده بود.
- چند سالته؟
پسر آستین کاپشنی را که زمانی سرخرنگ بوده و اکنون صورتی بدرنگی شده بود و از سوراخهایی قسمت کرمرنگ داخل آستین بیرون جهیده بود را روی پیشانیاش کشید.
- مگه فرقی میکنه؟ غلتک روزگار از رومون رد شده، دیگه مهم نیست چقدر تا الان زنده بودیم.
مرد از شنیدن اصطلاحات پسر کیف میکرد و لبخند میزد. در انتخاب خودش اشتباه نکرده بود.
- یه خرده صبر کن، به حرفهای من هم گوش بده.
پسر کوچکتری که عقبتر از آنها بود، خود را رساند و دو پاکت آبمیوه درون گونی انداخت و اشارهای به پسر بزرگتر کرد که یعنی «بیا برویم» پسر بزرگتر دستش را تکان داد که یعنی «تو برو!» پسرک کوچکتر سراغ سطل بعدی پارک رفت و پسر بزرگتر رو به مرد کرد.
- بیخیال حاجی! گفتم که هیچی ازت برنمیاد.
مرد دست روی بازوی پسر گذاشت.
- من هم گفتم بذار تلاشمو بکنم.
پسر قسمتی از گونی که درون دستش مچاله شده بود را کمی بالا آورد و نشان مرد داد.
- زندگی ما همینه، گونی...
نگاهی به درون سطل کنار دستش کرد.
- سطل زباله...
دست برد و یک قوطی فلزی نوشابه را از درون سطل بیرون کشید و به مرد نشان داد.
- قوطی...
آن را درون گونی انداخت.
- چیزی جز اینا نیست.
مرد نگاهش رنگ تأسف گرفت. این پسر نباید هدر میشد.
- دلت نمیخواد عوضش کنی؟
پسر کمی برافروخته شد.
- چطوری؟ از کجا؟
پسر کمی مکث کرد. گرهی میان ابروهای سیاهش انداخت، سرش را کمی پیش کشید و باتحکم ادامه داد:
- اصلاً چرا؟
مرد دستی تکان داد:
- گفتم که میخوام...
پسر با تشر میان حرف مرد رفت.
- ببین حاجی... واضح پرسیدم، واضح جواب بده، چرا از بین این همه آشغالجمعکن گیر دادی به من درس بدی؟
مرد نگاهش را در صورت کثیف پسر گرداند و در چشمان گستاخش ایستاد.
- چون میدونم تو ارزششو داری.
پسرک پوزخندی زد.
- ارزش؟ خندهمون ننداز حاجی!
مرد برای اینکه فرصت را از دست ندهد، بلافاصله جواب داد:
- تو مایهشو داری که برات وقت بذارم.
پسر پلک بست و سر تکان داد.
- گفتم جوک نگو حاجی! تو که منو نمیشناسی.
- درسته نمیشناسمت، ولی قبلاً دیدمت.
پسرک ابرو درهم کشید.
- کجا منو دیدی؟
- اون دفعه که توی کوچه ما بودی، رفتی سراغ کارتن کتابهایی که پشت در یه خونه بود.
پسر که سرش کج کرده بود، تکابرویش را بالا داد و با گفتن «خب؟» به مرد چشم دوخت.
- من همون روز هم فهمیدم تو با بقیهی اونا فرق داری.
نگاه مرد به پسر دیگر رفت که با آغوشی پر از قوطی و بطری آمد و درون گونی خالی کرد. پسر کوچکتر نگاه بدی به مرد انداخت و بعد با تکان دادن سر به پسر علامت داد که «بریم!» پسر با تکان دست او را راهی کرد و بعد به مرد گفت:
- من هیچ فرقی ندارم.
مرد نگاهش را به پسرک رفته دوخت.
- فرق داری، اگر هر کدومشون اون روز به جای تو بود اون کتاها رو یه ریز مینداخت توی گونیو میبرد، بدون اینکه براش مهم باشه، اما برای تو اونا مهم بود. نشستی و اونا رو ورق زدی، من دیدم لب باغچه نشستی و خوندی.
پسر با لحن متفکری گفت:
- تو کجا بودی که دیدی؟
مرد کمی عقب رفت و با طمأنینه گفت:
- من پشت پنجرهی خونه روبهرویی بودم.
کمی مکث کرد و ادامه داد:
- دیدم چطور با ذوق اونا رو نگاه میکردی.
پسرک از مرد چشم گرفت و به سوی دیگری نگاه کرد. پسر کوچکتر از او دور شده بود و داشت محتویات مفید سطلی را بیرون میکشید و کنارش زمین میگذاشت. باید به او میرسید، اما چیزی در دلش سنگینی میکرد که مانع رفتنش میشد.
- خب که چی؟
مرد با دلسوزی گفت:
- من از همون روز رفتم توی فکرت و منتظر بودم تا دوباره ببینمت، حالا که پیدات کردم نمیذارم بری.
سنگینی قلب پسر تا گلویش آمد و گره شد. رو به مرد کرد و عصبی گفت:
- خیلی خب... حق با توئه، من عاشق کتاب خوندنم، هر جا توی آشغالها کتاب و مجله ببینم میکنم توی پیرهنم ببرم خونه، ولی خب منی که دو کلاس سواد بیشتر ندارم چطور میتونم به کتاب فکر کنم؟ من حتی نمیتونم کتابها رو جلوی چشم بقیه دست بگیرم تا دستم نندازن، سواد به درد من نمیخوره، منی که صبح تا شب باید سگدو بزنم یه گونی این قدی پر کنم بدم دست صاحبکار تا بتونم یه شب دیگه شکم چهارنفرو پر کنم، دیگه چه توفیر داره دوتا کتاب بیشتر بخونم یا نه؟
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #ذرهاینور💡 - هیچ کدوم از زخمهای ما موقعی که توی پارک بازی میکردیم اتف
سری تکان داد و با صدای لرزان ادامه داد:
- آره اون روز، اون همه کتاب دیدم، مال چهارم بودن، قبلاً خونده بودم، اما ذوق کردم باز نشستم و بعضیاشو خوندم؛ ولی آخرش هم دیدی چی شد؟
دست آزادش را بلند کرد.
- همه رو انداختم توی گونی بردم بدم دست صاحبکار تا یه روز دیگه زنده بمونم...
دوباره سری تکان داد.
- میبینی حاجی؟ این عاقبت همهی کتابایی که من میخونم. آخر سواد و خوندن من همیشه همینه، باید بشه نون شب چهارتا آدم.
مرد که نگاه به سنگفرشهای زمین دوخته بود. سری چرخاند و به طرف پسر کوچکتر اشاره کرد.
- برادرته؟
پسر سر بالا انداخت.
- نه من دوتا آبجی دارم.
- اونا هم کار میکنن؟
- نه، یکیشون نوزاده، اون یکی دوسالشه.
- پدرت چیکار میکنه؟
- پارسال زیر پل بزرگراه تموم کرد.
- مادرت چی؟
- الان مریضه.
مرد «متأسفم»ی گفت و پسر جواب داد:
- تأسف تو واسه ما نون نمیشه.
پسر گونی را بالا کشید و روی دوش انداخت. مرد دستپاچه شد. سریع دست در جیبش کرد و کارتی بیرون کشید.
- بهم زنگ بزن، قول میدم برای تو و مادر و خواهرات کاری کنم.
پسر چند لحظه با تردید به دست مرد نگاه کرد و بعد کارت را گرفت. پسر دیگر با «آهای» صدایش کرد و او تند قدم برداشت و دور شد. مرد نگاه نگرانش را به پشت سر پسر دوخت و آرزو کرد کاش به او زنگ بزند. پسر دور که شد، شتابزده نگاهی به کارت انداخت. اسم مرد و شمارهاش را خواند. شهرتی که مقابل نام مرد بود برای پسر جالب شد: «نویسنده»! کمی لبش کج شد. ابرویی بالا انداخت و کارت را درون جیب روی قلبش گذاشت. شاید ذرهای نور درحال تابیدن بود.
#پایان✅
#فرهنگ✍
📆 #١۴٠۴/١١/١٠
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
داشتم بیهدف کشوی میز کارم را زیر و رو میکردم؛ میان انبوه کاغذها و خردهریزهای فراموششده، چشمم به پاکتی افتاد. رویش با خطی ساده نوشته بود:
«هنوز نیومدن تحویل بگیرن…»
دستم مکث کرد. پاکت را آرام باز کردم. عکسهای پرسنلی همکارها بود؛ همانهایی که با عجله چاپ کرده بودم برای روزمرگیِ اداره، برای پروندهها، برای بودنهای ساده و تکراری.
یکییکی چهرهها از میان کاغذها نگاهم میکردند؛ هر کدام غرق در سکوت قاب کوچکشان. رسیدم به یک عکس…
انگار زمان همانجا ایستاد.
«رحیم محمدی»
زیر لب گفتم:
«پس چرا نیومدی عکساتو بگیری…؟»
و همان لحظه، دلم جواب را میدانست.
بعضیها دیگر برای تحویل گرفتن عکس نمیآیند…
آنها خودشان، تصویر جاودانهای میشوند در قاب آسمان.
داستان رحیم اینطور تمام نشد؛
او از پشت این میزها، از میان این همه نیرو، از دل همین روزهای معمولی، یکروز بیصدا و بی ریا رفت…
و نامش در دفتر خاک بسته شد، اما در دفتر نور، تازه نوشته شد.
ما اینجا، هنوز دنبال پاکتها میگردیم
دنبال درجه،دنبال تشویقی دنبال امضا،
دنبال پرونده ،دنبال عکس سه در چهار…
و آنها آنسوتر، بینیاز از عکس،
با چهرهای روشنتر از هر قاب،
مهمان وسعتی شدهاند که هیچ کشویی در خودش جا نمیدهد.
پاکت را بستم.
اما دلم باز ماند…
به اندازه دلتنگیِ یک صندلی خالی،
به اندازه اسمِ کسی که دیگر صدایش در محل کار نمیپیچد
و فقط نورِ نبودنش مانده است.
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما در صدق وعده ی الهی، تردید نمی کنیم
قطعا ایران پیروز نهایی خواهد بود
و پرچم اسلام را به دست مبارک
امام زمان عج خواهد رساند ✨
https://eitaa.com/Tabein_313
36.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 برادران بنشینید مطلبی دارم...
کار فوق العاده وحید عظیمپور که ارزش چندبار دیدن رو داره!
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
سری تکان داد و با صدای لرزان ادامه داد: - آره اون روز، اون همه کتاب دیدم، مال چهارم بودن، قبلاً خوند
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#بومنقاشی🎨
قرار بود خواهر کوچیکه از راه برسه همه مشغول تمیز کاری بودن
اما تو اتاق انتهای راهرو دختر وسطی بی توجه به بقیه رفته بود سراغ بوم نقاشیش .
دخترکی با چشم های آبی یخی، اما لجباز و سرتق.با طبعی سرد و تنی سرما زده، که در حال لرزیدن بود و دماغشم هم همیشه ی خدا آویزون میشد. با این حال از گرما فرار میکرد. کل روزها لباس های تکراری و عاری از رنگ میپوشید انگار دونه های براقِ سفیدِ برف، کنار هم بافته شدن به تنش.
اونقد شلخته بود که هیچوقت مداد رنگی هاش پیدا نمیشد، تَه جعبه یه مداد سفید و یه مشکی براش مونده بود.
روی بوم مداد سفید رو به حرکت در آورد. هوا رو مِه آلود کرد. بالای صفحه با مشکی چن تا کلاغ روی سیمهای کابل برق و چن تا دیگه که به سمت افق یخ زده پرواز میکردن کشید.کم کم حس خواب آلودگی کرد، چشم هاش سنگین شده بود.
درباز شد انگار یه دسته پروانه وارد اتاق شدن و از لای پرده های ضخیم روزنه های نور شروع به خودنمایی کردن.
دختر کوچیکه خونه رسیده بود.
بهار، دختری با یه دنیا شور و هیجان، پر از شیطنت و هیاهو. لباس تنش گلدوزی از بنفشه و سنبل، جوراب های ساق بلندش طراوتی از چمن بود. سر آستین هاش پُر از غنچههای زنبق و پامچال که به انتظار شکفتن نشسته بودن.
از لای پنجره بوی بارون و خاک نَم دار حس میشد.
زمستون توان بیدار موندن نداشت .پس چشم هاشو بست.
بهار بی اختیار متوجه بوم نقاشی سرد خواهرش شد که فقط چن کلاغ در حال پرواز بودن . غم سنگینی رو دلش نشست . مدادهای رنگیشو از داخل کیف در آورد. دست به قلم شد.
آبی رو پاشيد بالای سر کلاغ ها.
حالا نوبت سبز زُمردی و زرد و ارغوانی بود تا با نقاشی یخ زده ی زمستون قاطی بشه و همه جا پر از گرمی و شادابی کنه . دیگه خبری از خطوط بی روح و بی جان نبود، انگار خون تو رگ های زندگی جریان پیدا کرده و قلب دنیا به تپش افتاده بود برای حیات.
زمستون خوابش برده بود اما بوی رنگ و گرما رو حس میکرد. لبخندی گوشهی لبش نشست و از برگشتن بهار خوشحال بود.
#پایان✅
#مبهوت✍
📆 ١۴٠۴/١١/١٠
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961