eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
داشتم بی‌هدف کشوی میز کارم را زیر و رو می‌کردم؛ میان انبوه کاغذها و خرده‌ریزهای فراموش‌شده، چشمم به پاکتی افتاد. رویش با خطی ساده نوشته بود: «هنوز نیومدن تحویل بگیرن…» دستم مکث کرد. پاکت را آرام باز کردم. عکس‌های پرسنلی همکارها بود؛ همان‌هایی که با عجله چاپ کرده بودم برای روزمرگیِ اداره، برای پرونده‌ها، برای بودن‌های ساده و تکراری. یکی‌یکی چهره‌ها از میان کاغذها نگاهم می‌کردند؛ هر کدام غرق در سکوت قاب کوچکشان. رسیدم به یک عکس… انگار زمان همان‌جا ایستاد. «رحیم محمدی» زیر لب گفتم: «پس چرا نیومدی عکساتو بگیری…؟» و همان لحظه، دلم جواب را می‌دانست. بعضی‌ها دیگر برای تحویل گرفتن عکس نمی‌آیند… آن‌ها خودشان، تصویر جاودانه‌ای می‌شوند در قاب آسمان. داستان رحیم این‌طور تمام نشد؛ او از پشت این میزها، از میان این همه نیرو، از دل همین روزهای معمولی، یک‌روز بی‌صدا و بی ریا رفت… و نامش در دفتر خاک بسته شد، اما در دفتر نور، تازه نوشته شد. ما این‌جا، هنوز دنبال پاکت‌ها می‌گردیم دنبال درجه،دنبال تشویقی دنبال امضا، دنبال پرونده ،دنبال عکس سه در چهار… و آن‌ها آن‌سوتر، بی‌نیاز از عکس، با چهره‌ای روشن‌تر از هر قاب، مهمان وسعتی شده‌اند که هیچ کشویی در خودش جا نمی‌دهد. پاکت را بستم. اما دلم باز ماند… به اندازه دلتنگیِ یک صندلی خالی، به اندازه اسمِ کسی که دیگر صدایش در محل کار نمی‌پیچد و فقط نورِ نبودنش مانده است.
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما در صدق وعده ی الهی، تردید نمی کنیم قطعا ایران پیروز نهایی خواهد بود و پرچم اسلام را به دست مبارک امام زمان عج خواهد رساند ✨ https://eitaa.com/Tabein_313
36.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 برادران بنشینید مطلبی دارم... کار فوق العاده وحید عظیمپور که ارزش چندبار دیدن رو داره! @ANARSTORY
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
سری تکان داد و با صدای لرزان ادامه داد: - آره اون روز، اون همه کتاب دیدم، مال چهارم بودن، قبلاً خوند
💥 📃 🎨 قرار بود خواهر کوچیکه از راه برسه همه مشغول تمیز کاری بودن اما تو اتاق انتهای راهرو دختر وسطی بی توجه به بقیه رفته بود سراغ بوم نقاشیش . دخترکی با چشم های آبی یخی، اما لجباز و سرتق.با طبعی سرد و تنی سرما زده، که در حال لرزیدن بود  و دماغشم هم همیشه ی خدا آویزون میشد. با این حال از گرما فرار می‌کرد. کل روزها لباس های تکراری و عاری از رنگ می‌پوشید انگار دونه های  براقِ سفیدِ برف، کنار هم بافته شدن به تنش. اونقد شلخته بود که هیچوقت مداد رنگی هاش پیدا نمیشد، تَه جعبه یه مداد سفید و یه مشکی براش مونده بود. روی بوم  مداد سفید رو به حرکت در آورد.  هوا رو مِه آلود کرد. بالای صفحه با مشکی چن تا کلاغ  روی سیم‌های کابل برق و  چن تا دیگه که به سمت افق یخ زده پرواز میکردن کشید.کم کم حس خواب آلودگی کرد، چشم هاش سنگین شده بود. درباز شد انگار یه دسته پروانه وارد اتاق شدن و از لای پرده های ضخیم روزنه های نور شروع به خودنمایی کردن. دختر کوچیکه خونه رسیده بود. بهار، دختری با یه دنیا شور و هیجان، پر از شیطنت و هیاهو. لباس تنش گلدوزی از بنفشه و سنبل، جوراب های ساق بلندش طراوتی از چمن بود. سر آستین هاش پُر از غنچه‌های زنبق و پامچال که به انتظار شکفتن نشسته بودن. از لای پنجره بوی بارون و خاک نَم دار حس میشد. زمستون توان بیدار موندن نداشت .پس چشم هاشو بست. بهار بی اختیار متوجه بوم نقاشی سرد خواهرش شد که فقط چن کلاغ در حال پرواز بودن . غم سنگینی رو دلش نشست . مدادهای رنگیشو از داخل کیف در آورد. دست به قلم شد. آبی رو پاشيد بالای سر کلاغ ها. حالا نوبت سبز زُمردی  و زرد و ارغوانی بود تا با نقاشی یخ زده ی زمستون قاطی بشه و همه جا پر از گرمی و شادابی کنه . دیگه خبری از خطوط بی روح و بی جان نبود، انگار خون تو رگ های زندگی جریان پیدا کرده و قلب دنیا به تپش افتاده بود برای حیات. زمستون خوابش برده بود اما بوی رنگ و گرما رو حس می‌کرد. لبخندی گوشه‌ی لبش نشست و از برگشتن بهار خوشحال بود. ✍ 📆 ١۴٠۴/١١/١٠ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
امروز تو گلزار خانواده عادل رو دیدم که داشتن این وسایل داخل ویترین بالای قبر رو عوض میکردن. معمولا خانوادش تو هر مناسبتی تزئینات مرتبط با همون ایام رو میزارن، مثل سربند یا دستنوشته ای از عادل. عادل یه دختر کوچیک داره به اسم زهرا. نشسته بود کنار قبر باباش و داشت تزئینات رو مرتب میکرد. دیدم وسط تزئینات اعیاد شعبانیه یه سربند یا امام رضا رو داره میده به عموش که بزاره داخل ویترین. بعد عموش گفت زهرا یا امام رضا چه ربطی به اعیاد شعبانیه داره؟ زهرا خانم هم با قدرت تمام گفت عمو حق وتو دارم🗿 بچه ۵ ساله میگفت حق وتو دارم😂 قدر دختراتونو بدونین دخترا واقعا نعمتن(:
1_23716494755.pdf
حجم: 7.3M
🎯 قابل توجه مربیان دغدغه‌مند و معلمان آگاه! شما که توانایی گفت‌وگوی منطقی و آگاهانه با نوجوانان را دارید، اما گاهی نمی‌دانید: ✅ از کجا شروع کنید؟ ✅ با چه اسناد معتبری مسیر گفت‌وگو را هموار سازید؟ ✅ چگونه گفت‌وگویی مؤثر و موفقیت‌آمیز داشته باشید؟ ✨ اینجا یک بستهٔ کامل آموزشی برای شما آماده شده است: 📘 طرح درس آماده + 💻پاورپوینت حرفه‌ای + 🎞️ مستندات معتبر خارجی 👥 هدف:گفت‌وگوی سازنده و روشن‌گرانه با نوجوانان دربارهٔ موضوعات اخیر کشور. 📝 سرفصل‌های کلیدی طرح: 🔹 چرا آمریکا با ما دشمنی می‌کند؟ 🔹 ایران در دوران پهلوی چگونه بود؟ ( پرسشِ آیا بازگشت به آن دوره راه‌حل مشکلات امروز است؟) 🔹 آیا آمریکا ناجی دنیاست؟ (کالبدشکافی اهداف اقتصادی، سیاسی و امنیتی) 🔹 «اعتراض» یا «اغتشاش»؟ (بررسی ریشه‌ها، عوامل و پیامدهای کنش‌های جمعی در فضای اجتماعی) 🎁 مزایای این بسته: ✅ کاملاً آماده‌ی اجرا – نیاز به طراحی اضافی ندارید. ✅ منابع معتبر– استناد به اسناد تاریخی و تحلیلیِ شناخته‌شده. ✅ قالب جذاب – پاورپوینت بصری و طرح درس گام‌به‌گام. ✅ سازگار با فضای آموزشی – قابل استفاده در کلاس، کارگاه و جلسات گفت‌وگو. 📩 برای دریافت فایل‌ها (طرح درس + پاورپوینت + مستندات) همین حالا از طریق لینک در پیام‌رسان بله اقدام کنید! ble.ir/join/ANTfiAwAk3
⭕️ نکته جالب اقای خامنه ای در مورد هنر اسلامی ببین طرف نگاهش چقدر با افراد هم دوره خودش فرق داره حتما مطالعه کنید 🍉 | @Digital_painting 👈🏻 ⭕️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #بوم‌نقاشی🎨 قرار بود خواهر کوچیکه از راه برسه همه مشغول تمیز کاری بودن ام
💥 📃 🧠 از سوزش پوست انگشتم، به خود آمدم... خون، قطره قطره از پوستم بیرون زد و از کناره زخم سُر خورد و جاری شد روی انگشت ها... توی آشپزخانه مشغول تمیزکردن و قطعه قطعه کردن گوشت مرغی بودم. قصد داشتم قسمتی از آن را برای شام آماده کنم، یکدفعه ذهنم به خاطره ای دور رفت و به کل حواسم از کار پرت شد... دستم را که با چاقوی آشپزخانه زخمی کردم، اصلا توی این عالم نبودم. یک آن دختر بچه ای شدم، با دستهای کوچکم یکی از انگشتهای دست پدر را گرفته بودم. طوری حس رضایت و شادی و امنیت در چهره ام موج میزد که انگار به محکمترین کوه جهان تکیه کرده ام. از یادآوری روزهای جمعه که مادر برای ناهار پلو با مرغ درست میکرد، حس شادی عجیبی زیر پوستم ریخت. ناخودآگاه لبخندی روی لبهایم نقش بست. این تنها ناهاری بود که پدر در طول هفته در خانه بود. حیاط کوچک خانه، بهشتی با حوض آبی کوچک چهارگوشی در وسط بود. باغچه های زیبا در دو طرف حیاط و درخت انگوری که سایه بان یک طرف از حیاط شده بود... در ایوان، پدر مشغول داغ کردن زغال برای سماور زغالی بود تا چای امروز راخوشمزه تر از روزهای عادی کند. زیلویی که در ایوان پهن بود با دو مخده راحتی و نرم، خودش به تنهایی میتوانست تمام خستگی هفته را از یادمان ببرد. کنار پدر نشسته بودم و به مرغ بیچاره ای فکر میکردم که مادر داشت آن را می شست و‌تمیز میکرد تا برای نهار بپزد... بابا با نگاه مهربانش هر از گاهی، صورتم را دید میزد، شاید دلش میخواست بداند دارم به چه فکر میکنم... میخواستم به بابا بگویم،چقدر جمعه ها را بخاطر حضورش در خانه دوست دارم که با صدای مادربه خود آمدم. با شنیدن صدای مادر به سمت ساختمان خانه راهی شدم... الان بعد از گذشت سالها از آن خاطرات، من هم در روز جمعه می خواستم برای ناهار مرغ بپزم، اما نه دیگر خبری از خانه حیاط دار زیبایمان بود و نه از پدری که همه‌ی صفای خانه بود... وقتی بخودم آمدم که قطره های خون، از انگشتم تند تند می غلتید و در ظرف می چکید... ✍ 📆 ١۴٠۴/١١/١٠ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344