هدایت شده از اینستای انقلابی
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبل از اشغال خاک یک کشور
ذهن مردمش رو اشغال میکنن
دقیقا کاری که الان دارن انجام میدن ...
مغـــــز روبگیر...مرز رو بگیر...
💬 #itsiransgirll
@insta_enghelabi
هدایت شده از اینستای انقلابی
۸ سال جنگیدیم و یک سانت از خاکمان را ندادیم ، غافل از آنکه در دوران پهلوی ۶ منطقه استراتژیک را به بیگانه بخشیدیم.
تاریخ قابل تحریف نیست
@insta_enghelabi
## شعر در وزن رَمَل (نزدیک به سعدی)
### *در عظمت مردم ایران به رهبری سید علی*
وزن: رَمَل مثمّن محذوف
فاعِلاتن فاعِلاتن فاعِلاتن فاعِلُن
---
به نام آنکه عقل از او جوان شد
دلِ آشفته، صاحبِ آسمان شد
نه هر فریاد، راهِ رستگاریست
نه هر خاموشی، آیینِ بردباریست
---
مردمِ ایران، صبور و ژرفبین
نه سادهدل، نه بسته در یقین
به وقتِ صلح، نرم و مهربان
به روزِ خطر، چو کوه، استوارجان
نه با غوغا، که با فهمِ درست
رهِ دشوارِ تاریخ را بجُست
قدم آهسته، اما پیوسته رفت
که شتاب، آفتِ راهِ شرافت
---
سید علی، نه بر سریرِ غرور
نه تشنهٔ هلهله، نه بندهٔ شور
سخن کم، لیک معنا بیکران
نگاه او ترازوی زمان
نه وعده داد و خوابِ خام ساخت
نه دشمن را به نامِ دوست کاشت
به مردم گفت: «راه از صبر خیزد
نه از خشمِ دمی، کز باد خیزد»
---
چو ناخدا، نه فریاد از کران
که با قطبنما، در دلِ طوفان
نه گفت این موج، دشمنِ شماست
نه گفت آن سویِ دریا، قبلهگاه
بل آموخت: «کشتی از درون شکست
اگر عقلِ سکاندار، سست سست»
چو مردم فهم کردند این سخن
نلرزیدند از آشوبِ زمن
---
اگر ایران، هنوز آرام ایستاد
اگر این خاک، هنوز نام ایستاد
نه از شمشیرِ تیزِ آهنین
که از اندیشهٔ مردم، همین
مردم و رهبر، دو همداستان
نه سایه، نه صدا، بل همزمان
یکی بیدیگری راهی نداشت
یکی بیآن دگر، ماهی نداشت
---
نه مردم، مریدِ بیسؤال
نه رهبر، خدایِ لایزال
میانِ این دو، عهدی نانوشتهست
که نامش عقل و صبر و سرنوشت است
---
جهان، گاه از سرِ انکار دید
زمان، گاه رویِ دیگرش گزید
ولی این راه، که آهستهست و راست
به فرجامِ خود، آرام، میرسد راست
---
شاعر: من و هوشی😐
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
## شعر در وزن رَمَل (نزدیک به سعدی) ### *در عظمت مردم ایران به رهبری سید علی* وزن: رَمَل مثمّن محذو
به نام آنکه عقل آموخت راه
نه با فریاد، بل با صبر و آه
نه هر تندی، نشانِ مردمی بود
نه هر نرمی، دلیلِ خادمی بود
---
مردمِ ایران، به تدبیر آزمود
رهی کز شتاب و خشم، دور بود
به وقتِ بلا، وقار آموختند
به روزِ گشایش، قرار آموختند
نه دلبستهٔ وعدههای سبک
نه خسته از ملامتهای سخت
چو دیدند سود در آهستگیست
قدم را نهادند؛ راه، روشنیست
---
سید علی، به کمگویی سرفراز
نه مشتاقِ غوغا، نه بندهٔ راز
سخن گفت، آنگه که گفتن رواست
سکوتش، خود آموزگارِ خطاست
نه دشمنتراش از نسیمِ گذر
نه دوستفروش از هراسِ خطر
به مردم سپرد آنچه میدانست
که عقلِ جمعی، امانتِ جان است
---
چو کشتی به دریا فتاد از قضا
نه بانگِ هراس آمدش، نه صدا
سکان را به فهم سپردند و بس
که طوفان، به فریاد، نگردد نفس
اگر ساحلی هست، از این روست
که ناخدا و ملّاح، همنفس است
نه بالا، نه پایین، میانِ راه
دو همراهِ بیدار در کارزارِ ماه
---
اگر ایران، هنوز ایستاده ماند
نه از تیغ، بل از خرد، این اماند
جهان گر نپسندید این روش
زمان، خود گواهی دهد بر سروش
#واقفی 😀👌
حکایات زنجیرهای به سبک گلستان – نثر مسجع و پیوسته
---
۱. شب دراز
شبی دراز آمد، چنان که گویی پردهای سیاه بر چشم روز کشیدند. مردمان در تاریکی نشستند و هر کس به فکر خویش فرو رفت. یکی گفت: «این شب هرگز سرآید؟» دیگری گفت: «شاید که سرآید، ولی ما نخواهیم دید.»
سومین، که پیر بود و روزگار دیده، گفت: «شب دراز آزمونی است؛ هر که شکیبایی ورزد، سپیده را خواهد دید.»
و این سخن چون بذری در دلها افتاد.
۲. چراغ خاموشناشدنی
در میان همان تاریکی، چراغی در میدان شهر روشن بود. باد میوزید و شعله را میلرزاند، ولی چراغ خاموش نمیشد.
مردی شتابزده گذر کرد و گفت: «این چراغ چه سود دارد؟ روشناییاش به جایی نمیرسد.»
چراغبان پاسخ داد: «نور چراغ به چشم آرام میخواهد؛ چشمهایی که شتاب دارند، نور را نمیبینند.»
پس آن مرد ایستاد و آرام گرفت؛ ناگهان روشنایی چراغ را در دل تاریکی یافت.
۳. راهنمای خاموش
از آن پس، مردمان به جستجوی راهنما برآمدند. بسیاری فریاد میزدند: «من راه را میشناسم!» ولی فریادشان در گوشها میپیچید و راه را نمینمایاند.
ناگاه پیرمردی خاموش در کناری نشسته بود و به آسمان مینگریست. یکی از مردمان نزد او رفت و پرسید: «تو راه را میشناسی؟»
پیرمرد گفت: «راه را نه با فریاد، که با گوش دادن میتوان یافت. گوش کن به صدای باد، به نجوای ستارگان، به آهنگ دلهای همسایه.»
و این سخن، کلید دروازهای شد که تا آن روز بسته بود.
۴. ریسمان گسسته
مردمان، هر یک رشتهای از پنبه و پشم و ابریشم در دست داشتند، ولی رشتهها از هم گسسته بود و کاری از آن ساخته نمیشد.
یکی گفت: «رشتهی من محکمتر است.» دیگری گفت: «رنگ رشتهی من زیباتر است.»
پیرمرد خاموش آمد و گفت: «هر رشته به تنهایی سست است؛ ولی اگر همه را به هم تاب دهید، ریسمانی میشود که کوه را میکشد.»
پس رشتهها را به هم تابیدند و ریسمانی استوار پدید آمد.
۵. نجوای پنهان
در میان همان مردمان، کسی بود که در گوشها نجوا میکرد: «فلانی با تو دشمن است… بهانها بر تو میبندد…»
این نجواها چون موریانه در بنیان ریسمان رخنه میکرد.
مردمان نزد پیرمرد رفتند و گفتند: «چه کنیم؟»
پیرمرد گفت: «نجوا در تاریکی رشد میکند؛ آن را در روشنایی بیاورید.»
پس هر که نجوایی شنید، بلند گفت: «این را به من گفتهاند؛ آیا راست است؟»
ناگاه نجواکننده رو به تاریکی پنهان شد و ریسمان همچنان استوار ماند.
۶. خوان گسترده
روزی رسید که خوراک اندک بود. هر کس نانی در جیب داشت و آن را پنهان میکرد.
پیرمرد نان خود را بر زمین نهاد و گفت: «این نان مرا بس است؛ بقیه را با شما قسمت میکنم.»
دیگری نیز نان خود را آورد، و دیگری، و دیگری… تا خوانی گسترده شد و همه سیر شدند.
و فهمیدند که آنچه قسمت کنند، افزون میگردد.
۷. بازگشت معنا
پس از آن همه رویدادها، مردمان به یاد شب دراز افتادند و به چراغ میدان نگریستند.
ناگاه دریافتند که «شب» همان تاریکی نبود، بلکه آزمون شکیبایی بود؛ و «چراغ» همان نور نبود، بلکه نماد امیدی بود که هرگز خاموش نمیشود.
پیرمرد گفت: «معنا همیشه آنجا بوده؛ چشم باید بیاموزد که ببیند، و گوش باید بیاموزد که بشنود.»
و این حکایتها، چون دانههای تسبیح، به رشتهی یکدیگر پیوستند و داستانی شد که پایان ندارد.
#واقفی
🎙بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۲۸۲ قرآن کریم
@BisimchiMedia