eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
## شعر در وزن رَمَل (نزدیک به سعدی) ### *در عظمت مردم ایران به رهبری سید علی* وزن: رَمَل مثمّن محذو
به نام آن‌که عقل آموخت راه نه با فریاد، بل با صبر و آه نه هر تندی، نشانِ مردمی بود نه هر نرمی، دلیلِ خادمی بود --- مردمِ ایران، به تدبیر آزمود رهی کز شتاب و خشم، دور بود به وقتِ بلا، وقار آموختند به روزِ گشایش، قرار آموختند نه دل‌بستهٔ وعده‌های سبک نه خسته از ملامت‌های سخت چو دیدند سود در آهستگی‌ست قدم را نهادند؛ راه، روشنی‌ست --- سید علی، به کم‌گویی سرفراز نه مشتاقِ غوغا، نه بندهٔ راز سخن گفت، آنگه که گفتن رواست سکوتش، خود آموزگارِ خطاست نه دشمن‌تراش از نسیمِ گذر نه دوست‌فروش از هراسِ خطر به مردم سپرد آنچه می‌دانست که عقلِ جمعی، امانتِ جان است --- چو کشتی به دریا فتاد از قضا نه بانگِ هراس آمدش، نه صدا سکان را به فهم سپردند و بس که طوفان، به فریاد، نگردد نفس اگر ساحلی هست، از این روست که ناخدا و ملّاح، هم‌نفس است نه بالا، نه پایین، میانِ راه دو همراهِ بیدار در کارزارِ ماه --- اگر ایران، هنوز ایستاده ماند نه از تیغ، بل از خرد، این اماند جهان گر نپسندید این روش زمان، خود گواهی دهد بر سروش 😀👌
حکایات زنجیره‌ای به سبک گلستان – نثر مسجع و پیوسته --- ۱. شب دراز شبی دراز آمد، چنان که گویی پرده‌ای سیاه بر چشم روز کشیدند. مردمان در تاریکی نشستند و هر کس به فکر خویش فرو رفت. یکی گفت: «این شب هرگز سرآید؟» دیگری گفت: «شاید که سرآید، ولی ما نخواهیم دید.» سومین، که پیر بود و روزگار دیده، گفت: «شب دراز آزمونی است؛ هر که شکیبایی ورزد، سپیده را خواهد دید.» و این سخن چون بذری در دل‌ها افتاد. ۲. چراغ خاموش‌ناشدنی در میان همان تاریکی، چراغی در میدان شهر روشن بود. باد می‌وزید و شعله را می‌لرزاند، ولی چراغ خاموش نمی‌شد. مردی شتابزده گذر کرد و گفت: «این چراغ چه سود دارد؟ روشنایی‌اش به جایی نمی‌رسد.» چراغ‌بان پاسخ داد: «نور چراغ به چشم آرام می‌خواهد؛ چشم‌هایی که شتاب دارند، نور را نمی‌بینند.» پس آن مرد ایستاد و آرام گرفت؛ ناگهان روشنایی چراغ را در دل تاریکی یافت. ۳. راهنمای خاموش از آن پس، مردمان به جستجوی راهنما برآمدند. بسیاری فریاد می‌زدند: «من راه را می‌شناسم!» ولی فریادشان در گوش‌ها می‌پیچید و راه را نمی‌نمایاند. ناگاه پیرمردی خاموش در کناری نشسته بود و به آسمان می‌نگریست. یکی از مردمان نزد او رفت و پرسید: «تو راه را می‌شناسی؟» پیرمرد گفت: «راه را نه با فریاد، که با گوش دادن می‌توان یافت. گوش کن به صدای باد، به نجوای ستارگان، به آهنگ دل‌های همسایه.» و این سخن، کلید دروازه‌ای شد که تا آن روز بسته بود. ۴. ریسمان گسسته مردمان، هر یک رشته‌ای از پنبه و پشم و ابریشم در دست داشتند، ولی رشته‌ها از هم گسسته بود و کاری از آن ساخته نمی‌شد. یکی گفت: «رشته‌ی من محکم‌تر است.» دیگری گفت: «رنگ رشته‌ی من زیباتر است.» پیرمرد خاموش آمد و گفت: «هر رشته به تنهایی سست است؛ ولی اگر همه را به هم تاب دهید، ریسمانی می‌شود که کوه را می‌کشد.» پس رشته‌ها را به هم تابیدند و ریسمانی استوار پدید آمد. ۵. نجوای پنهان در میان همان مردمان، کسی بود که در گوش‌ها نجوا می‌کرد: «فلانی با تو دشمن است… بهان‌ها بر تو می‌بندد…» این نجواها چون موریانه در بنیان ریسمان رخنه می‌کرد. مردمان نزد پیرمرد رفتند و گفتند: «چه کنیم؟» پیرمرد گفت: «نجوا در تاریکی رشد می‌کند؛ آن را در روشنایی بیاورید.» پس هر که نجوایی شنید، بلند گفت: «این را به من گفته‌اند؛ آیا راست است؟» ناگاه نجواکننده رو به تاریکی پنهان شد و ریسمان همچنان استوار ماند. ۶. خوان گسترده روزی رسید که خوراک اندک بود. هر کس نانی در جیب داشت و آن را پنهان می‌کرد. پیرمرد نان خود را بر زمین نهاد و گفت: «این نان مرا بس است؛ بقیه را با شما قسمت می‌کنم.» دیگری نیز نان خود را آورد، و دیگری، و دیگری… تا خوانی گسترده شد و همه سیر شدند. و فهمیدند که آنچه قسمت کنند، افزون می‌گردد. ۷. بازگشت معنا پس از آن همه رویدادها، مردمان به یاد شب دراز افتادند و به چراغ میدان نگریستند. ناگاه دریافتند که «شب» همان تاریکی نبود، بلکه آزمون شکیبایی بود؛ و «چراغ» همان نور نبود، بلکه نماد امیدی بود که هرگز خاموش نمی‌شود. پیرمرد گفت: «معنا همیشه آنجا بوده؛ چشم باید بیاموزد که ببیند، و گوش باید بیاموزد که بشنود.» و این حکایت‌ها، چون دانه‌های تسبیح، به رشته‌ی یکدیگر پیوستند و داستانی شد که پایان ندارد.
اتفاقات اخیر رو در قالب گلستان سعدی نوشتم با کمک هوش مصنوعی
شاید بشه برای پادکست یا هر قالب دیگه استفادش کرد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎙بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۲۸۲ قرآن کریم @BisimchiMedia
این شفلر قضیه داره. یادتون باشه قضیه‌شو بهتون بگم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام کتاب: شب صورتی 🖋| نوشته: جناب مظفر سالاری ❓| چرا بخونیش؟ «شب صورتی» داستانی است که دل را درگیر می‌کند و نگاه تازه‌ای به احساسات، عشق و انتخاب‌های زندگی می‌دهد. این کتاب تو را به سفر درونی می‌برد، جایی که سکوت‌ها و لحظات ساده، پرمعنا و پررنگ می‌شوند. 👥| مناسب چه‌کساییه؟ این کتاب مناسب کسانی‌ست که عاشق داستان‌های احساسی‌ و دوستانه‌اند. بیشتر برای نوجوان‌ها پیشنهاد میشه☺️✨ 🏷| خلاصه: داستان درمورد یک دختر با پیراهن صورتی می‌چرخد که رویاهای یک پسر نوجوان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. این رمان دنیایی را به تصویر می‌کشد که در آن عشق بین دو نوجوان متعهد و مقید، زندگی‌شان را دگرگون می‌کند. داستان به زیبایی به چالش‌ها و پیچیدگی‌های عشق و روابط انسانی می‌پردازد💞 ☕️| جرعه‌ای از کتاب: -مادرت باهم صحبت کرد. گفت که نگینو دوست داری. حالا می‌دونی اونم تو رو دوست داره. خواستم خیالت راحت باشه که این محبت، دوطرفه‌س. نگین اگه دوسِت داره، هیچ‌وقت به یکی دیگه فکر نمی‌کنه. مطمئن باش! سینا حس کرد آسمان دلش گرم و آفتابی شده. هنوز نمی‌توانست واقعیتِ آنچه را شنیده بود به خودش بقبولاند. -تو باید خوب درس بخونی و بری دانشگاه. باید برای خودت کسی بشی..... ✉️| ✨معرفی کننده کتاب: خانم زهرا_ط برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅ ⸾‣@anar_newss ⸾‣@ANARSTORY🎙