eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
اتفاقات اخیر رو در قالب گلستان سعدی نوشتم با کمک هوش مصنوعی
شاید بشه برای پادکست یا هر قالب دیگه استفادش کرد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎙بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۲۸۲ قرآن کریم @BisimchiMedia
این شفلر قضیه داره. یادتون باشه قضیه‌شو بهتون بگم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام کتاب: شب صورتی 🖋| نوشته: جناب مظفر سالاری ❓| چرا بخونیش؟ «شب صورتی» داستانی است که دل را درگیر می‌کند و نگاه تازه‌ای به احساسات، عشق و انتخاب‌های زندگی می‌دهد. این کتاب تو را به سفر درونی می‌برد، جایی که سکوت‌ها و لحظات ساده، پرمعنا و پررنگ می‌شوند. 👥| مناسب چه‌کساییه؟ این کتاب مناسب کسانی‌ست که عاشق داستان‌های احساسی‌ و دوستانه‌اند. بیشتر برای نوجوان‌ها پیشنهاد میشه☺️✨ 🏷| خلاصه: داستان درمورد یک دختر با پیراهن صورتی می‌چرخد که رویاهای یک پسر نوجوان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. این رمان دنیایی را به تصویر می‌کشد که در آن عشق بین دو نوجوان متعهد و مقید، زندگی‌شان را دگرگون می‌کند. داستان به زیبایی به چالش‌ها و پیچیدگی‌های عشق و روابط انسانی می‌پردازد💞 ☕️| جرعه‌ای از کتاب: -مادرت باهم صحبت کرد. گفت که نگینو دوست داری. حالا می‌دونی اونم تو رو دوست داره. خواستم خیالت راحت باشه که این محبت، دوطرفه‌س. نگین اگه دوسِت داره، هیچ‌وقت به یکی دیگه فکر نمی‌کنه. مطمئن باش! سینا حس کرد آسمان دلش گرم و آفتابی شده. هنوز نمی‌توانست واقعیتِ آنچه را شنیده بود به خودش بقبولاند. -تو باید خوب درس بخونی و بری دانشگاه. باید برای خودت کسی بشی..... ✉️| ✨معرفی کننده کتاب: خانم زهرا_ط برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅ ⸾‣@anar_newss ⸾‣@ANARSTORY🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۲۵🎬 خورشید از منتها الیه وجودش نفسش را گرفت و با حرص بیرون داد. صدای بازی بچه
🔃 🎬 صورتش به صفحه‌ی کتاب چسبیده بود. حس کرد ابری نرم و گرم و سنگین، روی شانه‌اش به آرامی حرکت می‌کند. بدون این‌که چشم از هم باز کند، تلاش کرد، تکه ابر را پایین بکشد اما هر چه سعی کرد، دستش بالا نرفت. به شدت بی‌حس شده بود، به سختی دستش را از خواب بیدار کرد. به محض اینکه دستش به ابر خورد، صدای جیغ نازکی شنید و از خواب بیدار شد. ضربان قلبش بالا رفت، احساس گیجی داشت. سرش را این‌طرف و آن‌طرف چرخاند. چشمش به پیشول افتاد که با چشمان کوچکش که در تاریکی زیر مبل برق می‌زد، او را نگاه می‌کرد. لبخندی روی لبانش نشست. دست روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت، نفسی عمیق کشید تا آرام‌ شود. _این چه وضع جیغ کشیدنِ آخه؟! کمی خم شد و سرش را نزدیک گربه برد. _قرارمون نبود از جات بیای بیرون! شیطون بلایی شدی واسه خودت. پیشول، با صدای ظریفی میو کرد و آرام به سمت دست خورشید که برایش دراز کرده بود آمد. دست راستش را یکی دو بار به دست خورشید زد تا مطمئن شود جایش امن است. بعد با خیال راحت، توی دستان خورشید جا گرفت و دُمش را دور پایش پیچید. خورشید، دستانش را تا نزدیک صورتش بالا برد. دقیق شد توی صورت گربه. دماغ صورتی کوچکش را دوست داشت. لبخندی عمیق زد. تو دقیقا مثل یک شیرِ قشنگ و کوچیکِ خاکستری، دوست داشتنی هستی! گربه که انگار حرف‌های خورشید را فهمیده باشد، سرش را کج کرد. گوش‌هایش را عقب برد و چند بار پلک زد. خورشید دلش قنج رفت. آن قدر محو تماشای پیشول شد که برای چند دقیقه ذهنش از تمام اتفاقات پارک، پاک شد. انگشت اشاره‌اش را بین دو گوش بچه‌گربه گذاشت و نوازشش کرد. _خورشید خانم، اصلا فکرشم نمی‌کردی یه روزی یه گربه داشته باشی! آهی از عمق جان کشید و ادامه داد: _دنیا چقدر عجیبه! بچه‌گربه رو رها کرد. نگاهش میخ زیر تابلو را شکار کرد و به آن قفل شد. ذهنش درگیر افکار گوناگون در گشت و گذار بود. گاه سراغ سحر می‌رفت و گاه حرف‌های مسعود را مرور می‌کرد. چیزی نگذشت که مرور حرف‌های مسعود به سرنوشت سحر، چیره شد و مسائل او در قسمت بایگانی مغزش ذخیره شد. سرگذشت مسعود سریالی در مقابل چشمانش رژه رفت. غرق حرف‌های آن شب مسعود شد: _اوایل همدیگه رو خیلی دوست داشتیم. طوری که بدون هم غذا نمی‌خوردیم. مخصوصا نسرین، حتی اگر در مهمونی بود. اما رفته رفته توقعش از زندگی عوض شد. رنگ زندگی‌مون تغییر کرد. او سرگرم مهمانی رفتن، دوره گرفتن، خوشگذرانی و خرج کردن پول شد. من سرگرم کار و پول درآوردن. تمام تلاشمو می‌کردم پروژه‌های بیشتری بگیرم تا درآمد بیشتری داشته باشم برای زندگی بهتر، مراقب بودم کار شبانه‌روزی به زندگیمون آسیب نزنه اما... هر چه درآمدم بیشتر می‌شد، حضورم در منزل کمتر می‌شد. همسرم خوشحال از بهتر شدن اوضاع مالی اعتراضی نمی‌کرد ولی فاصله‌ی بینمان بیشتر و بیشتر می‌شد. هر دو می‌دونستیم داریم از هم دور و دورتر می‌شیم. خوب یا بد با هم می‌ساختیم، تا شب مهمونی! شب تولدش بود. کادوی یکی از دوستاش شد بلای زندگی ما. 📗 📆 /۱۱/۱۱ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344