🎙بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۲۸۲ قرآن کریم
@BisimchiMedia
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام کتاب: شب صورتی
🖋| نوشته: جناب مظفر سالاری
❓| چرا بخونیش؟
«شب صورتی» داستانی است که دل را درگیر میکند و نگاه تازهای به احساسات، عشق و انتخابهای زندگی میدهد. این کتاب تو را به سفر درونی میبرد، جایی که سکوتها و لحظات ساده، پرمعنا و پررنگ میشوند.
👥| مناسب چهکساییه؟
این کتاب مناسب کسانیست که عاشق داستانهای احساسی و دوستانهاند. بیشتر برای نوجوانها پیشنهاد میشه☺️✨
🏷| خلاصه:
داستان درمورد یک دختر با پیراهن صورتی میچرخد که رویاهای یک پسر نوجوان را تحت تأثیر قرار میدهد. این رمان دنیایی را به تصویر میکشد که در آن عشق بین دو نوجوان متعهد و مقید، زندگیشان را دگرگون میکند.
داستان به زیبایی به چالشها و پیچیدگیهای عشق و روابط انسانی میپردازد💞
☕️| جرعهای از کتاب:
-مادرت باهم صحبت کرد. گفت که نگینو دوست داری. حالا میدونی اونم تو رو دوست داره. خواستم خیالت راحت باشه که این محبت، دوطرفهس. نگین اگه دوسِت داره، هیچوقت به یکی دیگه فکر نمیکنه. مطمئن باش!
سینا حس کرد آسمان دلش گرم و آفتابی شده. هنوز نمیتوانست واقعیتِ آنچه را شنیده بود به خودش بقبولاند.
-تو باید خوب درس بخونی و بری دانشگاه. باید برای خودت کسی بشی.....
✉️| #معرفی_کتاب
✨معرفی کننده کتاب: خانم زهرا_ط
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۵🎬 خورشید از منتها الیه وجودش نفسش را گرفت و با حرص بیرون داد. صدای بازی بچه
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۶🎬
صورتش به صفحهی کتاب چسبیده بود.
حس کرد ابری نرم و گرم و سنگین، روی شانهاش به آرامی حرکت میکند.
بدون اینکه چشم از هم باز کند، تلاش کرد، تکه ابر را پایین بکشد اما هر چه سعی کرد، دستش بالا نرفت.
به شدت بیحس شده بود، به سختی دستش را از خواب بیدار کرد. به محض اینکه دستش به ابر خورد، صدای جیغ نازکی شنید و از خواب بیدار شد.
ضربان قلبش بالا رفت، احساس گیجی داشت. سرش را اینطرف و آنطرف چرخاند. چشمش به پیشول افتاد که با چشمان کوچکش که در تاریکی زیر مبل برق میزد، او را نگاه میکرد.
لبخندی روی لبانش نشست. دست روی قفسهی سینهاش گذاشت، نفسی عمیق کشید تا آرام شود.
_این چه وضع جیغ کشیدنِ آخه؟!
کمی خم شد و سرش را نزدیک گربه برد.
_قرارمون نبود از جات بیای بیرون! شیطون بلایی شدی واسه خودت.
پیشول، با صدای ظریفی میو کرد و آرام به سمت دست خورشید که برایش دراز کرده بود آمد.
دست راستش را یکی دو بار به دست خورشید زد تا مطمئن شود جایش امن است.
بعد با خیال راحت، توی دستان خورشید جا گرفت و دُمش را دور پایش پیچید.
خورشید، دستانش را تا نزدیک صورتش بالا برد. دقیق شد توی صورت گربه. دماغ صورتی کوچکش را دوست داشت. لبخندی عمیق زد.
تو دقیقا مثل یک شیرِ قشنگ و کوچیکِ خاکستری، دوست داشتنی هستی!
گربه که انگار حرفهای خورشید را فهمیده باشد، سرش را کج کرد. گوشهایش را عقب برد و چند بار پلک زد.
خورشید دلش قنج رفت.
آن قدر محو تماشای پیشول شد که برای چند دقیقه ذهنش از تمام اتفاقات پارک، پاک شد.
انگشت اشارهاش را بین دو گوش بچهگربه گذاشت و نوازشش کرد.
_خورشید خانم، اصلا فکرشم نمیکردی یه روزی یه گربه داشته باشی!
آهی از عمق جان کشید و ادامه داد:
_دنیا چقدر عجیبه!
بچهگربه رو رها کرد. نگاهش میخ زیر تابلو را شکار کرد و به آن قفل شد.
ذهنش درگیر افکار گوناگون در گشت و گذار بود. گاه سراغ سحر میرفت و گاه حرفهای مسعود را مرور میکرد.
چیزی نگذشت که مرور حرفهای مسعود به سرنوشت سحر، چیره شد و مسائل او در قسمت بایگانی مغزش ذخیره شد. سرگذشت مسعود سریالی در مقابل چشمانش رژه رفت. غرق حرفهای آن شب مسعود شد:
_اوایل همدیگه رو خیلی دوست داشتیم. طوری که بدون هم غذا نمیخوردیم. مخصوصا نسرین، حتی اگر در مهمونی بود.
اما رفته رفته توقعش از زندگی عوض شد.
رنگ زندگیمون تغییر کرد.
او سرگرم مهمانی رفتن، دوره گرفتن، خوشگذرانی و خرج کردن پول شد. من سرگرم کار و پول درآوردن.
تمام تلاشمو میکردم پروژههای بیشتری بگیرم تا درآمد بیشتری داشته باشم برای زندگی بهتر، مراقب بودم کار شبانهروزی به زندگیمون آسیب نزنه اما...
هر چه درآمدم بیشتر میشد، حضورم در منزل کمتر میشد. همسرم خوشحال از بهتر شدن اوضاع مالی اعتراضی نمیکرد ولی فاصلهی بینمان بیشتر و بیشتر میشد. هر دو میدونستیم داریم از هم دور و دورتر میشیم. خوب یا بد با هم میساختیم، تا شب مهمونی!
شب تولدش بود. کادوی یکی از دوستاش شد بلای زندگی ما.
#پایان_قسمت۲۶📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۱
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۶🎬 صورتش به صفحهی کتاب چسبیده بود. حس کرد ابری نرم و گرم و سنگین، روی شانه
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۷🎬
صدای زنگ در، افکار در هم تنیدهاش را از هم گسست.
دستی به صورتش کشید و بلند شد. بدون برداشتن گوشی آیفون، کلید را زد.
کتری را پر از آب کرد و روی گاز گذاشت. در آپارتمانش را باز کرد. گلِ رخ میترا نفس زنان، نمایان شد.
میترا لبخندی زد و گفت:
_سلام صبح روز تعطیلت بخیر خانوم معلم.
_سلام خیلی ممنونم. صبح شما بخیر. خوش آمدی خانم!
_سپاس فراوان بانو. آیفون و جواب نداده میزنی؟ نمیگی ممکنه یه غریبه بیاد تو ساختمون؟
_صبح جمعهای کی غیر تو بلند میشه بیاد منو زابهرا کنه؟
همانطور که پلاستیک شلغمها را روی اپن میگذاشت جواب داد:
_میخواستی مثل آدم جواب پیامارو بدی تا منم الان مراحمت نشم.
و روی مبل دونفره نشست.
خورشید با لبخند تشکر کرد و کنارش نشست.
_بنده خدا آقا شهاب چه گناهی کرده روز تعطیل با بچه تنهاش گذاشتی تو خونه؟!
میترا دست روی پای او گذاشت و گفت:
_اونا خواب بودند شهاب قول داده پارسا رو ببره استخر منم اومدم اینجا تنها نمونم.
_تو نمیتونی خونهی خودت بند شی؟ رو سر من آوار نشی؟!
میترا خندید و گفت:
_نه نمیتونم. ول کن اینا رو بریم سراغ اصل مطلب؛ از خودت چه خبر؟ نظرت چی شد بالاخره؟
_بابت؟
میترا لبخند شیطنت آمیزی زد و کشدار گفت:
_آقای همتی.
بدون هیچ لبخندی، گوشهی لب خورشید کش آمد و سرش را پایین انداخت.
_شاید کلا بیخیال بشم.
_چرا آخه؟ آدم به این متشخصی! خانواده دار، خدا پیغمبر هم که سرش میشه. دیگه چی میخوای؟ منتظر کی هستی تو؟
خورشید ابرو در هم برد.
_منتظر هیچ کس نیستم! هیچ علاقه و عجلهای برای ازدواج ندارم.
و بلافاصله بلند شد و سمت آشپزخانه رفت.
تفالههای مانده چای را ریخت توی توری سینک و آبی به قوری گرفت.
یک قاشق چای خشک توی قوری ریخت. خواست کتری را بردارد که میترا دستش را گرفت.
-ناراحت نشو حالا، منظوری نداشتم.
خورشید چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.
میترا دست روی شانهی او گذاشت و برش گرداند سمت خودش.
هنوز چشمانش بسته و سرش پایین بود. افکاری که به مغزش هجوم آورده بودند، به هیچ وجه رهایش نمیکردند. انگار هر کدامشان هفتتیری در دست گرفته بودند و با هدف گرفتن قبلی، خودشان را جایگزین میکردند.
بغض بر گلویش فشار میآورد.
میترا او را در آغوش کشید و با محبت سرش را روی شانهی خود گذاشت.
_الهی من فدای اشکات و دل پرت بشم، چرا این قدر خودتو اذیت میکنی آخه؟ من فقط میخوام حالت خوب باشه، اصلا اگه قراره این آشنایی این همه تو رو اذیت کنه لغوش میکنیم.
قطرهی اشکی راه خودش را پیدا کرد. درخشید و از روی گونهی خورشید سُر خورد پایین.
_اگه تنهایی راحتتری من غلط بکنم حرفی بزنم.
خورشید نتوانست جلوی هقهقش را بگیرد. شانههایش لرزید.
دلش میخواست از همه چیز فرار کند.
میترا حلقهی دستانش را تنگتر کرد.
_گریه نکن دیگه؛ الان منم گریهم میگیره. لااقل بگو چی بهت گفت که اینقدر به هم ریختی.
خورشید از بغل میترا بیرون آمد و اشکهایش را پاک کرد.
میترا از روی اُپن، دستمالی برداشت و به خورشید داد.
خورشید، نشست روی زمین همانطور که دماغش را پاک میکرد، سرش را تکیه داد به کابینت پشت سرش. میترا هم کنارش، جا خوش کرد.
_نمیدونم.
_چیو قربونت برم؟
_نمیدونم میشه بهش اعتماد کرد یا نه؟
_چرا نشه؟ وقتی صادقانه همه چی رو بهت گفته. من از خانم چراغی خواستم از فامیلاشون تحقیقی کنه.
کسی چیز بدی در موردش نگفته. تقریبا همه گفتن آدم سر به زیر و آرومیه. شهاب هم از محل کار و دوستاش پرس و جو کرده همه تاییدش کردن.
_اگه یه دفعه هوس ترفیع و پول و هزار تا گند و کثافت دیگه کرد و منو گذاشت و رفت، چی؟
_خورشید! به خدا من و تو از آینده خودمون خبر نداریم. کی میدونه هر کدوم از ما یه سال دیگه یا ده سال دیگه چه رفتاری از خودش نشون میده؟ تنها چیزی که دستمونه، گذشته و حاله که با کمکش باید تصمیم گرفت. علاوه بر این بیشتر با همدیگه آشنا بشید رفت و آمد داشته باشید. هر دو ماشاءالله عاقل و بالغید با شناخت بیشتر از اخلاق و روحیات هم تصمیم درست و بگیرید.
همونی که نمیخوام سر به تنش باشه، رگ قدرت طلبی تو وجودش بود. خودتم اینو فهمیده بودی ولی نمیخواستی به روی خودت بیاری.
میترا جا به جا شد و رو به روی خورشید نشست.
_حالا با این که یه بار ازدواج کرده مشکلی نداری؟
خورشید آهی کشید و به آرامی گفت:
_نمیدونم...همین که میخواسته کار اشتباه زنش رو با همون روش تلافی کنه، میترسوندَم.
_به نظر منم جای فکر داره. اما اینم در نظر بگیر این قضیه برای شیش هفت سال پیشه. بالاخره اون زمان جوونتر و ناپختهتر بوده.
تا جایی که خبر دارم الان از رفتارش پشیمونه.
انگار که چیزی را تازه کشف کرده باشد، تکیهاش را از کابینت برداشت:
_نکنه به سرش بزنه با زن سابقش ازدواج کنه؟!
#پایان_قسمت۲۷📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۱
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477