eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۴۵🎬 صدای پیامک موبایل به گوشش رسید. «خانم یاری، نمی‌دونم چطور بگم... حقیقتش،
🔃 📗 مرد صدایش را در سرش انداخت و داد زد: _خانم چراغی کجاست؟ کسی که می‌گفتین، یکی از خوش قلب‌ترین زنانی هست که باهاش کار کردین؟ کجاست؟ اونی که می گفتین حیا و نجابت از سر و روش می باره. کجاست این خانم یاری تا براتون بگه، چطور یه آدم منفعت طلب و پول پرسته، چطور رحمش نیومد به اون دختر بیچاره‌ای که الان گوشه‌ی بیمارستان خوابیده؟ به خدا ارزشش رو نداشت که به خاطر یه قرون دوزار زندگی اون بینوا رو نابود کنه. منو باش که به کی دل خوش کرده بودم. همه گیج و مبهوت به هم‌دیگر نگاه می‌کردند. کسی خبر نداشت جریان از چه قرار است. خانم چراغی، می‌خواست جلوی حرف زدنش را بگیرد که مسعود صدایش را بالاتر برد. _فقط خداروشکر می‌کنم قبل از اینکه دیر بشه شناختم‌شون و باهاشون ازدواج نکردم. دانش‌آموزان با شنیدن این حرف یک‌صدا گفتند: _اووووو. پس ماجرا عشقیه! عده‌ای به خنده گرفتند و بعضی در شوک بودند. خواهر زاده‌ی مسعود که میان دانش‌آموزان بود. با نگاهی نگران جلوتر رفت و نجواکنان گفت: _دایی این حرفا چیه می‌زنی؟ چرا آبرو ریزی میکنی؟ خانم یاری این‌طور آدمی نیست. حتما اشتباه می‌کنی! مسعود با چهره‌ای بر افروخته، دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و گفت: _دایی تو دخالت نکن، از خیلی چیزا خبر نداری! دوباره رو کرد به سمت خانم چراغی: _واقعا متاسفم که همچین آدمی شده معلم خواهر زاده‌ام. از من می‌شنوین از مدرسه بندازینش بیرون. لااقل بچه‌ی مردم رو شبیه خودش نکنه. خانم چراغی خشکش زده بود. ناظم مدرسه بچه‌ها را ساکت و با کمک معاون پروشی سر کلاس‌هایشان روانه کرد. *** آب در حال قل‌قل جوشیدن بود. بسته‌ی ماکارانی را از کمر لبه‌ی اپن گذاشت، با یک حرکت محکم بسته ماکارانی از وسط نصف شد. درِ بسته را قیچی کرد و ماکارانی را ریخت توی قابلمه. در حال اضافه کردن نمک بود که گوشی‌اش زنگ خورد. تا خواست بردارد قطع شد. بلافاصله پیامی روی صفحه، نمایان شد:« فیلمی مخصوص سرکار خانم.»به همراه چند ایموجی خنده از شماره‌ای ناشناس. سریع وارد پیام‌رسان شد. فیلم را باز کرد. چشمانش داشت از حدقه بیرون می‌زد. چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد. سر و صدای فیلم ارسال شده، سمیرا و هاجر را از اتاق بیرون کشاند. متحیر خورشید را نگاه می‌کردند. سمیرا نتوانست کنجکاوی‌اش را مهار کند. جلوتر رفت به صفحه‌ی گوشی خیره شد و پرسید: _این آقا خواستگارت نیست؟! چی داره میگه؟! خورشید که از خشم در حال انفجار بود فیلم را برای میترا فرستاد. با عجله، لباس پوشید و رفت. * جز معاونین و مدیر، کسی توی دفتر نبود. خورشید با گام‌هایی بلند به سمت میز مدیر رفت. بدون سلام و احوالپرسی گوشی‌اش را که روی فیلم، متوقف شده بود، روی میز کوبید و با تندی گفت: _این‌جا چه خبره؟! این آقا چی داره می‌گه؟ به چه حقی اومده آبرو ریزی راه انداخته؟شما که در جریان همه چیز بودین! دیدین که سحر با چه حال زاری اومده بود مدرسه! خانم چراغی از پشت میز بلند شد. شرمنده و نگران به چشمان خورشید نگاه کرد: _آره عزیزم من همه چی رو می‌دونم. خودت که بودی پیش پلیس شهادت دادم. نمی‌دونم کی به آقای همتی اطلاعات غلط داده. یکی از صندلی‌ها رو جلوتر کشید: _لطفا بشین تا راحت‌تر حرف بزنیم. خانم شمس زنگ زده، نگران حال شما بود. گفتم بیاد حرف بزنیم. خورشید نفس عمیقی کشید. به احترام خانم چراغی نشست. به گلدان کوچک یاسِ روی میز خیره شد. با صدایی لرزان گفت: _یادتون میاد همون روز اول چی گفتم؟ _بله عزیزم خوب یادمه. _به خدا کم آوردم. من که داشتم زندگیم رو می‌کردم. به کسی کاری نداشتم. _نگران نباش، همه چی درست می‌شه. توکل به خدا. ان‌شاءالله آقای همتی خیلی زود متوجه می‌شه که سوءتفاهم پیش آمده. او همچنان خورشید را دلداری می‌داد که میترا از راه رسید. با دیدن او خورشید مثل زه از کمان رها شده، از جا پرید: _دسته گلت‌رو تحویل بگیر میترا خانوم. می‌بینی چطور آقای به اصلاح مهندس آبرومو جلوی صغیر و کبیرِ مدرسه، برد؟ _میترا ناراحت جلوتر رفت. او را نشاند و شروع کرد به ماساژ دادن شانه‌هایش: _به خدا از هرکسی که تحقیق کردیم؛ کلی ازش تعریف و تمجید کردند. من نمی‌دونم چه آب زیر کاهیه این آقا مسعود که کسی نشناختدش. قطره اشکی از حلقه‌ی خیس دور چشمانش پایین لغزید. _من فردا چطور کلاس حاضر بشم؟ چطور سرم رو بین دانش‌آموزا بلند کنم؟ هان؟ وای خانواده‌هاشون اگر بشنون، مگه راضی میشن بچه‌هاشون تو کلاس من بشینن! دیگه جای من تو این مدرسه نیست. خانم چراغی با سینی چای وارد دفتر شد. با لبخندی به میترا خوش آمد گفت. خورشید عصبانی از دفتر بیرون رفت. خانم چراغی از میترا خواهش کرد بنشیند و چایش را میل کند. در این فاصله دنبال خورشید رفت تا مانع رفتن او با آن حال بشود. 📗 📆 /۱۱/۲۷ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
هدایت شده از KHAMENEI.IR
Khamenei.ir14041128_48425_64k.mp3
زمان: حجم: 20.1M
🌷 بشنوید؛ صوت کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار مردم آذربایجان شرقی. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸ 🖥 Farsi.Khamenei.ir
. ‌🔸️«مراقب باشید تا شیطان، سرمایه ها و اندوخته های معنوی شما را از دستتان نگیرد؛ گاهی سه ماه رجب و شعبان و رمضان را زحمت کشیده اید و اندوخته هایی به دست آورده اید، برای آنکه از دستتان بگیرد و از نتایج آن محرومتان کند، همسرتان را تحریک می کند، تا اوقات تلخی کرده و ‌تا اوقات تلخی کرده و بهانه جویی کند و شما در برابر رفتار نابجای او که دور از انتظارتان بوده، یک سخن ناشایسته ای بگویید و سرمایه های معنوی و اخروی را از دستتان بگیرد». 📖منبع : ‌سلوک_با_همسر ، ص ۸۵ آیت الله سعادت پرور
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۴۶📗 مرد صدایش را در سرش انداخت و داد زد: _خانم چراغی کجاست؟ کسی که می‌گفتین،
🔃 🎬 خورشید با عجله، از سالن مدرسه خارج شد. خانم چراغی سریع دنبالش رفت و چند بار صدایش کرد. خورشید با کلافگی ایستاد: _چیکارم دارین؟ من دیگه دلیلی ندارم اینجا بمونم. خانم چراغی او رابغل گرفت. پاکتی توی دست خورشید گذاشت، سرش را نزدیک گوش او برد، دستش را کنار دهانش گرفت و نجواکنان گفت: _این رو بذار تو کیفت، خیلی محرمانه‌س فقط خودت بخون. حتی به خانم شمس هم حرفی در این باره نزن. خورشید شوکه، بدون هیچ حرفی پاکت را تو کیفش گذاشت. خانم چراغی ادامه داد: _مثل اینکه تایید از بی‌هوشی دخترش داره سوءاستفاده می‌کنه، می‌خواد اتفاقی که برای سحر افتاده رو بندازه گردنِ شما. پلیس پیگیر قضیه‌اس. ان‌شاالله زودتر جمع میشه. نگران نباش! و بدون اینکه منتظر واکنش خورشید بماند، خداحافظی کرد و به دفتر برگشت. میترا وقتی دید خانم چراغی تنها به دفتر برگشت، بلافاصله بلند شد. خداحافظی کرد و از دفتر خارج شد. میترا در ماشینش را باز کرد. در حالی که سوار می‌شد پرسید: _حالا قضیه کنسله؟ خورشید سوار شد و گفت: _نظر خودت چیه بعدِ این همه آبرو ریزی؟ _ منو باش به خودم وعده‌ی عروسی داده بودم ولی انگار.... میترا لب‌ پایینش را کش داد: _اصلا بهتر. من با این وضعم نمی‌تونم عروسی بیام؛ چه لباسی بپوشم؟!می‌گردیم دنبال یه داماد متشخص! *** وارد کلاس شد. سلام و احوال پرسی کرد. پشت میزش نشست. جو کلاس سنگین بود. بعضی زیر چشمی به یکدیگر نگاه می‌کردند و می‌خندیدند و بعضی در گوش یکدیگر پچ‌پچ می‌کردند. خورشید بعد از تکمیل حضور غیاب، بلند شد تا درس را شروع کند. یکی از بچه‌ها، گفت: _خانم، ببخشید، اون آقایی که دیروز اومده بود می‌خواست با شما ازدواج کنه؟ خورشید حس کرد، عرق سرد روی پیشانی‌اش نشست، سرش را تکان داد. برگشت سمت تخته و قاطع گفت: _فکر نمی‌کنم مسائل خصوصی زندگی من به کسی مربوط باشه. لطفا سوال غیر درسی نپرسید. شیدا دوباره پرسید: _خانم، سحر چرا اومده بود پیش شما؟ خورشید ترجیح داد سکوت کند. _خانم میشه بگین سحر با شما چی‌کار داشت؟ خورشید برگشت. ماژیک را بست. _اومده بود از من کمک بگیره. ان شاالله به زودی به هوش میاد، جزییاتش رو از خودش می‌پرسی. اگه اجازه بدی درس رو شروع کنم! _به هوش نیومد چی؟ خورشید چند لحظه پلک‌هایش را روی هم گذاشت. از شدت عصبانیت، دست‌هایش را مشت کرد و گفت: _من نمی‌تونم مسائل خصوصی دانش آموزم رو برای همه توضیح بدم. تنها کاری که الان از دست من و شما بر میاد دعا برای سلامتیِ سحره. پس لطفا دیگه مزاحم کلاس نشو. خانم چراغی پشت در ایستاده بود تا از اوضاع کلاس خورشید مطلع شود. وقتی حرفهای دانش‌آموز را شنید، برگشت توی دفتر. زنگ تفریح که شد. خورشید به دفتر آمد. خانم چراغی با لبخندی به او گفت: _خانم یاری جان، با اتفاقاتی که چند روز اخیر افتاده به نظر من بهتره چند روزی از محیط مدرسه دور باشین! یک هفته برات مرخصی رد می‌کنم. امیدوارم در این مدت اتفاقات خوبی براتون رقم بخوره. خورشید می‌دانست تا مشخص شدن همه چیز توقع رفتاری شایسته از دانش‌آموزان، حتی از همکاران نباید داشته باشد. خسته تر از آن بود که بتواند وضع موجود را تحمل کند، با خوشحالی پیشنهاد او را پذیرفت. از همکاران حاضر در دفتر خداحافظی کرد و به منزل برگشت. 📗 📆 /۱۱/۲۷ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان: حجم: 12M
قرائت دعای توسل 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا