eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۴۶📗 مرد صدایش را در سرش انداخت و داد زد: _خانم چراغی کجاست؟ کسی که می‌گفتین،
🔃 🎬 خورشید با عجله، از سالن مدرسه خارج شد. خانم چراغی سریع دنبالش رفت و چند بار صدایش کرد. خورشید با کلافگی ایستاد: _چیکارم دارین؟ من دیگه دلیلی ندارم اینجا بمونم. خانم چراغی او رابغل گرفت. پاکتی توی دست خورشید گذاشت، سرش را نزدیک گوش او برد، دستش را کنار دهانش گرفت و نجواکنان گفت: _این رو بذار تو کیفت، خیلی محرمانه‌س فقط خودت بخون. حتی به خانم شمس هم حرفی در این باره نزن. خورشید شوکه، بدون هیچ حرفی پاکت را تو کیفش گذاشت. خانم چراغی ادامه داد: _مثل اینکه تایید از بی‌هوشی دخترش داره سوءاستفاده می‌کنه، می‌خواد اتفاقی که برای سحر افتاده رو بندازه گردنِ شما. پلیس پیگیر قضیه‌اس. ان‌شاالله زودتر جمع میشه. نگران نباش! و بدون اینکه منتظر واکنش خورشید بماند، خداحافظی کرد و به دفتر برگشت. میترا وقتی دید خانم چراغی تنها به دفتر برگشت، بلافاصله بلند شد. خداحافظی کرد و از دفتر خارج شد. میترا در ماشینش را باز کرد. در حالی که سوار می‌شد پرسید: _حالا قضیه کنسله؟ خورشید سوار شد و گفت: _نظر خودت چیه بعدِ این همه آبرو ریزی؟ _ منو باش به خودم وعده‌ی عروسی داده بودم ولی انگار.... میترا لب‌ پایینش را کش داد: _اصلا بهتر. من با این وضعم نمی‌تونم عروسی بیام؛ چه لباسی بپوشم؟!می‌گردیم دنبال یه داماد متشخص! *** وارد کلاس شد. سلام و احوال پرسی کرد. پشت میزش نشست. جو کلاس سنگین بود. بعضی زیر چشمی به یکدیگر نگاه می‌کردند و می‌خندیدند و بعضی در گوش یکدیگر پچ‌پچ می‌کردند. خورشید بعد از تکمیل حضور غیاب، بلند شد تا درس را شروع کند. یکی از بچه‌ها، گفت: _خانم، ببخشید، اون آقایی که دیروز اومده بود می‌خواست با شما ازدواج کنه؟ خورشید حس کرد، عرق سرد روی پیشانی‌اش نشست، سرش را تکان داد. برگشت سمت تخته و قاطع گفت: _فکر نمی‌کنم مسائل خصوصی زندگی من به کسی مربوط باشه. لطفا سوال غیر درسی نپرسید. شیدا دوباره پرسید: _خانم، سحر چرا اومده بود پیش شما؟ خورشید ترجیح داد سکوت کند. _خانم میشه بگین سحر با شما چی‌کار داشت؟ خورشید برگشت. ماژیک را بست. _اومده بود از من کمک بگیره. ان شاالله به زودی به هوش میاد، جزییاتش رو از خودش می‌پرسی. اگه اجازه بدی درس رو شروع کنم! _به هوش نیومد چی؟ خورشید چند لحظه پلک‌هایش را روی هم گذاشت. از شدت عصبانیت، دست‌هایش را مشت کرد و گفت: _من نمی‌تونم مسائل خصوصی دانش آموزم رو برای همه توضیح بدم. تنها کاری که الان از دست من و شما بر میاد دعا برای سلامتیِ سحره. پس لطفا دیگه مزاحم کلاس نشو. خانم چراغی پشت در ایستاده بود تا از اوضاع کلاس خورشید مطلع شود. وقتی حرفهای دانش‌آموز را شنید، برگشت توی دفتر. زنگ تفریح که شد. خورشید به دفتر آمد. خانم چراغی با لبخندی به او گفت: _خانم یاری جان، با اتفاقاتی که چند روز اخیر افتاده به نظر من بهتره چند روزی از محیط مدرسه دور باشین! یک هفته برات مرخصی رد می‌کنم. امیدوارم در این مدت اتفاقات خوبی براتون رقم بخوره. خورشید می‌دانست تا مشخص شدن همه چیز توقع رفتاری شایسته از دانش‌آموزان، حتی از همکاران نباید داشته باشد. خسته تر از آن بود که بتواند وضع موجود را تحمل کند، با خوشحالی پیشنهاد او را پذیرفت. از همکاران حاضر در دفتر خداحافظی کرد و به منزل برگشت. 📗 📆 /۱۱/۲۷ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان: حجم: 12M
قرائت دعای توسل 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎙بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۰۰ قرآن کریم @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از طرح تحول
📖| نام کتاب: «سال‌های عطا» 🖋| نویسنده: فیاض قادری مهرآباد ❓| چرا بخونمش؟ چون این کتاب یک نگاه درون‌گروهی به فرقه بهائیت ارائه می‌دهد. راوی، عطاءالله قادری مهرآباد، عضو فعال فرقه و بعد از جدا شدن از بهاییت و مسلمان شدن،تصمیم می گیرد حقیقت را روایت کند. این کتاب نشان می‌دهد چطور یک فرقه با فریب، سوءاستفاده از فقر،غفلت روحانیون منطقه و حمایت‌های مالی اسرائیل و خیانت حکومت پهلوی توانسته جوامع روستایی را جذب کند و زندگی مردم را تحت تاثیر قرار دهد. 🏷| موضوع اصلی چیه؟ ماجرای این داستان از جایی آغاز میشود که این فرقه با هدف رسوخ در لایه های درونی جامعه ایران مبلغانی به دور افتاده ترین نقاط کشور گسیل می دارد. بهائیت به شکلی برنامه ریزی شده اعضا را پایبند می کند و بر جان و مال اعضا سیطره میزند. این داستان قصه ای تلخ از عملی شدن برنامه فرقه ای مرموز برای تغییر بافت اجتماعی فرهنگی یک جامعه است؛ داستان رنج مردمانی که با اعتقاداتشان بازی شد و تغییر اندیشه فقط یک عضو از خانواده سعادت یک نسل را به بازی گرفت 👥| مناسب چه افرادی هست؟ این کتاب برای افرادی مناسب است که می‌خواهند شیوه‌های جذب و فریب فرقه‌ها را بشناسند و تجربه واقعی زندگی کسانی که در این جریان‌ها حضور داشته‌اند را مطالعه کنند. 🔖| یکی از جملات به‌یادموندنی کتاب: "چطور یک نا آگاهی خاندانی رو از بین برد." برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅ ✉️| ⚡️معرفی کننده کتاب: خانم 🌱Zahraz ⸾‣@tarhe_tahavol ⸾‣@ANARSTORY🎙