هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام کتاب: «سالهای عطا»
🖋| نویسنده: فیاض قادری مهرآباد
❓| چرا بخونمش؟
چون این کتاب یک نگاه درونگروهی به فرقه بهائیت ارائه میدهد. راوی، عطاءالله قادری مهرآباد، عضو فعال فرقه و بعد از جدا شدن از بهاییت و مسلمان شدن،تصمیم می گیرد حقیقت را روایت کند. این کتاب نشان میدهد چطور یک فرقه با فریب، سوءاستفاده از فقر،غفلت روحانیون منطقه و حمایتهای مالی اسرائیل و خیانت حکومت پهلوی توانسته جوامع روستایی را جذب کند و زندگی مردم را تحت تاثیر قرار دهد.
🏷| موضوع اصلی چیه؟
ماجرای این داستان از جایی آغاز میشود که این فرقه با هدف رسوخ در لایه های درونی جامعه ایران مبلغانی به دور افتاده ترین نقاط کشور گسیل می دارد. بهائیت به شکلی برنامه ریزی شده اعضا را پایبند می کند و بر جان و مال اعضا سیطره میزند. این داستان قصه ای تلخ از عملی شدن برنامه فرقه ای مرموز برای تغییر بافت اجتماعی فرهنگی یک جامعه است؛ داستان رنج مردمانی که با اعتقاداتشان بازی شد و تغییر اندیشه فقط یک عضو از خانواده سعادت یک نسل را به بازی گرفت
👥| مناسب چه افرادی هست؟
این کتاب برای افرادی مناسب است که میخواهند شیوههای جذب و فریب فرقهها را بشناسند و تجربه واقعی زندگی کسانی که در این جریانها حضور داشتهاند را مطالعه کنند.
🔖| یکی از جملات بهیادموندنی کتاب:
"چطور یک نا آگاهی خاندانی رو از بین برد."
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅
✉️| #معرفی_کتاب
⚡️معرفی کننده کتاب:
خانم 🌱Zahra
⸾‣@anar_newss🎙
⸾‣@ANARSTORY🎙
⸾‣@tarhe_tahavol💡
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
33.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از آگهی داستان #افرائــیل رونمایی شد🕸🔥
#بهزودی از کانال باغ انار📱
سازنده: سرکار خانم مینو قلم 🎥
🖇https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
📻@ANAR_NEWSS 🎤
💥@tarhe_tahavol🎙
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
Ehsan Abdipourمشق شب.mp3
زمان:
حجم:
19.9M
من این یکی دوسال بچمو از شیر بگیرم بعدش مینویسم. من دوسال سربازیم تموم بشه بعدش مینویسم. من الان خونه ام مشکل داره...من الان حالا حامله ام، بچهمو که زاییدم بعدش مینویسم.😐
مفهوم آیش
اگر تو می تونی ننویسی پس نمینویسی. هیجان نوشتن بر دانش نوشتن مقدم است. تو الان هیجانش رو داری ولی به تاخیر می اندازی تا روزی که شرایطش رو کامل پیدا کنی. اتفاقی که برای بعضی ها میافتد این است که وقتی خانه و امکاناتش و بچه هاش سر و سامان یافته دیگه هیچ هیجان و انگیزه ای برای نوشتن ندارد. فهمیدید یا دوباره بگم.😕
ما دیگه چرا برای همدیگه فیلم تعریف نمیکنیم..ما چرا با هم حرف نمیزنیم. فقط برای همدیگه لینکش میفرستیم.
#احسان_عبدی_پور #آیش
#مشق_شب #کوندرا
#کلمنتیس #پراگ #چگ
#داستان #روایت #برنامه #کتاب_باز
﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه میزنیم و برگ میدهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس.
نشانی باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
نمایشگاه باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
.
پس و پیش خواب رو به یاد ندارم
ولی اونجایی که امیرحسین رو دیدم خوب یادمه
توی یه اتاقی بودیم
حالت یه اتاق انتظار بود
بعد اونجا امیرحسین رو دیدم که یه حالت پرونده، کلاسور، پوشه یا امثالهم دستش بود و اونجا ایستاده بود
(دیدید یسری آدما هروقت میبینیشون، همیشه لبخند میزنن؟ امیرحسین هم از اونا بود) اون لبخند همیشگیش روی لباش بود که نزدیکش شدم و کلی ماچش کردم
بغلش کردم و سر و صورتشو و موهاشو انقدر بوسیدم که نگو
بعد که دلم خنک شد، با دست یکی زدم پشتش و گفتم:« اینجا چیکار میکنی تو مگه شهید نشدی ؟!!»
دیدم گفت:« نه، زندهام!»
گفتم:« بابا خودم اومدم غسالخانه بالای سرت زیپ کاور رو باز کردم و دیدمت؛
خودم دیدم بخشی از صورتت که ترکش خورده بود، متلاشی شده بود....»
دقیقاً همون جاهایی که ترکش خورده بود توی صورتش رو نشونم داد که دیدم حالت بخیه های خوب شده داشت. و گفت:« ببین! خوب شده»
بعد که خیالم راحت شد بابت زنده بودنش، گفتم:« نامرد تو که زندهای، ما که هیچی، حداقل به پدر و مادرت خبر میدادی که زندهای!»
چون مادرش همیشه جلوی چشمم بود چقدر درهم شکسته بود.
بعد با حالت شوخی و همون لبخندش گفت:« گفتن نگیم»
جملهای که حالت شوخی داره بینمون که مثلاً میگفتیم از بالا دستور اومده که نگیم «گفتن نگیم...»😄💔
و بعد چیزی دیگه ندیدم یا یادم نیست
ولی خیلی حالم خوب بود و هست، حس و حال خوابه هنوز باقی مونده...
.
#ویردار
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام کتاب: آن مرد با باران میآید
🖋| نوشته: وجیهه سامانی
❓| چرا بخونیش؟
برای اینکه انقلاب رو نه از زبان شعارها، بلکه از چشمهای یک نوجوان میبینی؛ با ترسها، تردیدها و انتخابهایی که کمکم شکل میگیرن...
👥| مناسب چهکساییه؟
نوجوانها و جوانها. علاقهمندان به داستانهای تاریخی جتماعی
🏷| خلاصه:
داستان در روزهای پایانی منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی میگذره و از نگاه بهزاد نوجوان روایت میشه. پدرش مردی محافظهکاره که فقط میخواد خانوادهاش در امان بمونند، اما برادرش بهروز دانشجویی فعاله و در دل جریان انقلاب.
بهزاد که بین ترس پدر و شور برادر قرار گرفته، با دیدن تظاهرات، درگیریها و شهادت دوستش، کمکم از بیخبری فاصله میگیره و به آگاهی و انتخاب میرسه.
☕️| جرعهای از کتاب:
بهزاد تازه میفهمد انقلاب فقط صدای شعارها نیست؛
ترسِ پدر، سکوتِ خانه و شجاعتِ برادر
همه تکههایی از همان خیابان شلوغاند.
✉️| #معرفی_کتاب
✨معرفی کننده کتاب: خانم زهرا_ط
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅
⸾‣@anar_newss🎙
⸾‣@ANARSTORY🎙
⸾‣@tarhe_tahavol