هدایت شده از حرف بیحساب| جواد موگویی
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باید از جنگ
روایت اجتماعی کنیم
جلسه هماندیشی نویسندگان ایران/
دفتر داستان مرکز آفرینش ادبی حوزه هنری
دوشنبه ۱۴۰۵/۲/۷
@javadmogoei
بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۴۶ قرآن کریم
هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنهای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان
@BisimchiMedia
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
ببینید جگرتون حال بیاد
یزد، آزادشهر
بیست متری مسجد بتول😄
دعای فرج.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️
بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم
💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚
#دعای_فرج🔻
باصدای:مهدی تهوری
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۹🎬 نگاه نفرتباری به چهرهی نجسش میاندازد. در عرض چندثانیه اسلحه را درمیآورد و
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۲۰🎬
هوای داخل ماشین سنگین است؛ نفس کشیدن برای همه سخت شده. ساموئل سر رضا را روی پایش گذاشتهاست و تکه پارچهای را روی زخمش فشار میدهد. چهره رضا رنگ باخته. پلکهای نیمهبازش میلرزند. نفسهایش کوتاه و آرام شده. گویی تقلا میکند برای لحظهای هم که شده درد را فراموش کند؛ اما دوباره با هر دستانداز، صورتاش جمع میشود و گوشهی چشمش چین میخورد.
ساموئل سرش را بالا میآورد.
-«کمیل! میتونی جعبه کمکهای اولیه رو از تو کیف در بیاری؟!»
کمیل درحالیکه چشمش به جاده است، کمی خم میشود و زیپ کوله را باز میکند.
دستش، درون کیف میچرخد و سریع بالا میآید.
-«بگیر!»
ساموئل جعبه را میگیرد و با همان دستان خونی، زیپش را باز میکند.
رضا، پلکهایش را بهسختی باز نگه داشته. هر بار که سعی میکند نفس بکشد، انگار موجی از درد از سینهاش بالا میآید و تمام بدنش را میلرزاند. انگشتانش ناخودآگاه به چیزی چنگ میزنند؛ گاهی لبهی صندلی، گاهی گوشهی لباس.
کمیل از پشت فرمان نگاهی کوتاه به آینه میاندازد. صدای لرزانش در فضای بستهی ماشین میپیچد:
-«میخوای خونریزیشو کنترل کنی؟»
فرمان را چنان محکم گرفته که نوک انگشتانش سفید شدهاند.
ساموئل چند باند و گاز، از کیف بیرون میکشد:
-«نکنه ایدهی دیگهای داری؟»
محکم روی زخم فشار میدهد اما انگار این خون، بنای ایستادن ندارد که باز از لابهلای انگشتانش جاری میشود.
صدای خسخس نفسهای رضا مثل پتکی به گوش ساموئل میخورد و بیشتر عذابش میدهد:
-«تحمل کن داداش الان میرسیم، الان میرسیم.»
با هر کلمه فشار دستش را بیشتر میکند و گوشهی چشمان رضا، بیشتر چین میخورد.
نگاهِ کمیل مدام بین آینه و جاده جابهجا میشود.
-«وضعیتش چطوره؟»
ساموئل محکم پلک میزند. دیدن چهرهی رنگ و رو رفتهی رضا برایش سخت است. انگار...انگار خاطرات مقابل چشمانش دوباره جان گرفته و هرلحظه تلاطم درونش را بیشتر میکردند.
اینبار کمیل محکمتر فریاد میزند:
-«ساموئل با توام!!»
سوالهای مکرر کمیل، اعصابش را بههم ریخته!
-«نمیدونمم، نمیدونم!
تو رو به خدا حواست به جاده باشه که وضع و مثل همیشه، خرابتر از اینی که هست نکنی، همین!»
کمیل نفسش را محکم بیرون میدهد. حرفهای ساموئل به مغزش چنگ زده و اعصابش را هرلحظه خوردتر میکنند!
انگار زمان به عقب برگشته؛ به همان روزی که ثمرهاش شد خروارها خروار کینه و نفرت!
#پایان_قسمت۲۰✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۱۵
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۴۸ قرآن کریم
هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنهای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان
@BisimchiMedia