eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
910 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
دعای فرج.mp3
زمان: حجم: 5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️ بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم 💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚 🔻 باصدای:مهدی تهوری
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۹🎬 نگاه نفرت‌باری به چهره‌ی نجسش می‌اندازد. در عرض چندثانیه اسلحه را درمی‌آورد و
🕸🦇 🎬 هوای داخل ماشین سنگین است؛ نفس کشیدن برای همه سخت شده. ساموئل سر رضا را روی پایش گذاشته‌است و تکه پارچه‌‌‌ای را روی زخمش فشار می‌دهد. چهره‌ رضا رنگ باخته. پلک‌های نیمه‌باز‌ش می‌لرزند. نفس‌هایش کوتاه و آرام شده. گویی تقلا می‌کند برای لحظه‌ای هم که شده درد را فراموش کند؛ اما دوباره با هر دست‌انداز، صورت‌اش جمع می‌شود و گوشه‌ی چشمش چین می‌خورد. ساموئل سرش را بالا می‌آورد. -«کمیل! می‌تونی جعبه کمک‌های اولیه رو از تو کیف در بیاری؟!» کمیل درحالی‌که چشمش به جاده است، کمی خم می‌شود و زیپ کوله را باز می‌کند. دستش، درون کیف می‌چرخد و سریع بالا می‌آید. -«بگیر!» ساموئل جعبه را می‌گیرد و با همان دستان خونی، زیپش را باز می‌کند. رضا، پلک‌هایش را به‌سختی باز نگه داشته. هر بار که سعی می‌کند نفس بکشد، انگار موجی از درد از سینه‌اش بالا می‌آید و تمام بدنش را می‌لرزاند. انگشتانش ناخودآگاه به چیزی چنگ می‌زنند؛ گاهی لبه‌ی صندلی، گاهی گوشه‌ی لباس. کمیل از پشت فرمان نگاهی کوتاه به آینه می‌اندازد. صدای لرزانش در فضای بسته‌ی ماشین می‌پیچد: -«می‌خوای خونریزیشو کنترل کنی؟» فرمان را چنان محکم گرفته که نوک انگشتانش سفید شده‌اند. ساموئل چند باند و گاز، از کیف بیرون می‌کشد: -«نکنه ایده‌ی دیگه‌ای داری؟» محکم روی زخم فشار می‌دهد اما انگار این خون، بنای ایستادن ندارد که باز از لابه‌لای انگشتانش جاری می‌شود. صدای خس‌خس نفس‌های رضا مثل پتکی به گوش ساموئل می‌خورد و بیشتر عذابش می‌دهد: -«تحمل کن داداش الان میرسیم، الان می‌رسیم.» با هر کلمه فشار دستش را بیشتر می‌کند و گوشه‌ی چشمان رضا، بیشتر چین می‌خورد. نگاهِ کمیل مدام بین آینه و جاده جابه‌جا می‌شود. -«وضعیتش چطوره؟» ساموئل محکم پلک می‌زند. دیدن چهره‌ی رنگ و رو رفته‌ی رضا برایش سخت است. انگار...انگار خاطرات مقابل چشمانش دوباره جان گرفته و هرلحظه تلاطم درونش را بیشتر می‌کردند. این‌بار کمیل محکم‌تر فریاد می‌زند: -«ساموئل با توام!!» سوال‌های مکرر کمیل، اعصابش را به‌هم ریخته! -«نمی‌دونمم، نمی‌دونم! تو رو به خدا حواست به جاده باشه که وضع و مثل همیشه، خراب‌تر از اینی که هست نکنی، همین!» کمیل نفسش را محکم بیرون می‌دهد. حرف‌های ساموئل به مغزش چنگ زده و اعصابش را هرلحظه خوردتر می‌کنند! انگار زمان به عقب برگشته؛ به همان روزی که ثمره‌اش شد خروارها خروار کینه و نفرت! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۲/۱۵ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۴۸ قرآن کریم هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنه‌ای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان @BisimchiMedia
📲🎥 📩👇 🚴‍♂️ کاروان دوچرخه سواری رهپویان ولایت ✨رکاب می‌زنیم به نیابت از رهبر شهید و شهیدان جنگ رمضان؛🍃 🗓 زمان: چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ساعت: ۱۶:۰۰ الی ۱۸:۳۰ 🏁 مبدأ : موکب ایران جان (کوچه مازاری ها ، چهار راه کاشانی) 🛑توقف در مسیر : میدان امیر چخماق همراه با آیین پرچم‌گردانی 📍مقصد : موکب ایران جان (کوچه مازاری ها ، چهار راه کاشانی) ✋نوجوانان عزیز حتماً با دوچرخه ، پرچم ایران ، بطری آب ، سربند و چفیه تشریف بیاورید . با رکاب‌های استوار، مسیر را به یاد شهیدان طی می‌کنیم.🇮🇷 ✅برای اطلاع از وعده های بعدی کانال مجازی کاروان دوچرخه سواری رهپویان ولایت را دنبال کنید 👇 «@Rahpuyan_velayat» •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• @orooj_edu
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۲۰🎬 هوای داخل ماشین سنگین است؛ نفس کشیدن برای همه سخت شده. ساموئل سر رضا را روی پ
🕸🦇 🎬. اما کمیل با خود عهد کرده‌ است که کمتر به پر و پای ساموئل بپیچد تا این ماموریتِ لعنتی به اتمام برسد! نفسی عمیق می‌کشد. در این موقعیت، آن وجهه‌ی شوخ‌طبعِ همیشگی‌اش جایی برای بروز ندارد؛ انگار زیر لایه‌ای از اضطراب و فشار دفن شده! با این اتفاق، فایل خاطراتی گوشه‌ی ذهنش باز شده که کامش را همچون زهر تلخ کرده‌است! لب پایین‌اش را می‌جود. نگاهش مدام بین جاده و آینه‌ی وسط، جابه‌جا می‌شود. هربار که صدای نفس‌های پر درد رضا به گوشش می‌رسد، چیزی درون سینه‌اش می‌خزد و قلبش را چنگ می‌زند! خودش را مقصر می‌داند! -«یه ربع دیگه می‌رسیم بندر...» این یک‌ ربع طولانی ترین زمان ممکن بود، حداقل برای این سه نفر که حالا میان برزخی سرد، دست و پا می‌زدند. خونریزی رضا بند آمده بود اما درد هرلحظه بیشتر اَمانش را می‌برید. ساموئل کلافه دستی به گردنش که حالا خیس عرق شده می‌کشد و رو به کمیل می‌گوید: -«کوله رو بدش من! باید زخمش و یه جوری بپوشونیم. رسیدیم یه جوری پوششمون بده کسی متوجه نشه، وگرنه تو بد مخمصه‌ای گیر می‌کنیم.» کمیل به سر تکان دادنی اکتفا می‌کند و سعی می‌کند، پایش را بیشتر روی پدال گاز فشار دهد. منظره‌ی دریا به آرامی پیدا می‌شود. کمیل ماشین را کنار رمپ بارگیری یک کشتی تجاری بزرگ متوقف می‌کند. بدنه‌ی خاکستری کشتی زیر نور ظهر، برق می‌زند. کارگران با لباس‌های زرد فسفری، کانتینرها را جابه‌جا می‌کنند. کمیل ترمز دستی را می‌کشد. نگاهش مدام بین کشتی‌ها در حال حرکت است. -«مطمئنید این کشتیه؟!» رضا دستش را روی زخمش می‌فشارد و کمی نیم خیز می‌شود. یک‌لحظه انگار روح از تنش می‌پرد که گوشه‌ی چشمانش از درد چین می‌خورند و آخ بلندی می‌گوید. ساموئل شانه‌اش را می‌گیرد. -بذار کمکت کنم! رضا تن‌اش را به ساموئل تکیه می‌دهد و با چشمانش اطراف را رصد می‌کند. یک‌لحظه چهره‌ای آشنا می‌بیند. به مردی که مقابل رمپ بارگیری ایستاده اشاره می‌کند. -«آره؛ اون مرده‌‌‌...داووده! همونیه که...بهش پیام دادم.» ساموئل رد انگشتش را می‌گیرد. مردی با جلیقه‌ی آبی و ریش جوگندمی که با کلافگی درحال صحبت با ناوبر است. -«باید بدون جلب توجه بریم داخل.» دستش را روی شانه رضا می‌گذارد. -«میتونی حرکت کنی؟» رضا آرام سر تکان می‌دهد، اما چهره‌اش این را نمی‌گوید! ساموئل در را باز می‌کند. هوای مرطوب، بوی تند نمک و گازوئیل به یک‌باره به صورتشان می‌‌خورد. رضا به کمک ساموئل نیم خیز می‌شود. درد مثل موجی بی‌رحم از سینه بالا می‌آید، به سختی فکش را قفل می‌کند تا کلمه‌ای از دهانش خارج نشود. کمیل کوله‌ها را برمی‌دارد و و ماشین را دور می‌زند. هردو بازوی رضا را می‌گیرند و بلندش می‌کنند. چند قدم که به سمت رمپ می‌روند، داوود متوجه‌شان می‌شود. لبخند می‌زند و به سمتشان می‌رود اما با دیدن چهره‌ی زرد و بی‌رمق رضا، یک‌لحظه نگرانی سر تا سر وجودش را پر می‌کند. -«خیلی زود برید سوار بشید، اینجا امن نیست، هرلحظه ممکنه ردتون و بزنن.» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۲/۱۶ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825