💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #صداهاییازدیوار باران بیوقفه بر سقف آسایشگاه میکوبید. قطرهها با نظمی
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#پشتِآندر🚪
روز بعد، باران قطع نشده بود. انگار آسمان تصمیم گرفته بود گریه کند؛ گریهای بیصدا اما بیپایان. مه غلیظی آسایشگاه را بلعیده بود، طوری که حتی شاخههای درختان از پنجره پیدا نبودند. همه چیز انگار رنگ باخته بود، حتی صداها.
صبح که پرستارها وارد اتاق شدند، او هنوز کنار پنجره بود، با همان وضعیت، بیحرکت. انگار شب را نخوابیده بود. نگاهش به آینه خشکیده بود؛ چشمانی بینور، اما آگاه.
پرستار ارشد سری تکان داد و به دیگری گفت:
– باز هم همونطوره. یه جلسهی دیگه با روانپزشک براش بذار. شاید بالاخره حرف بزنه.
اما او حرف زده بود. فقط کسی گوش نداده بود.
آن روز، هیچکس متوجه نشد که آینه ترک تازهای برداشته است. ترک ریزی در گوشهی بالا، جایی که نور چراغ خواب شبهنگام آن را لمس میکرد. انگار چیزی از درون، برای خروج تقلا کرده بود. شیشه زنده بود. نفس میکشید. و حالا زخمیتر شده بود.
در بعدازظهر، زمان ملاقات بود. اما برای او، هیچکس نیامد. همیشه همین بود. تنها. حتی در خاطراتش، بیشتر چهرهها محو بودند. فقط یکی را با وضوح میدید: پسربچهای با چشمان سبز و لبخندی خجول، که همیشه گوشهی آینه پنهان شده بود. اسم نداشت. نه در پروندهها، نه در ذهن دیگران. اما در دل او، وجود داشت. مثل زخمی کهنه.
یادش آمد.
روزهایی که به خانهی قدیمی بازگشتند.
بعد از آن اتفاق.
بعد از ناپدید شدن او.
مادر مدام میگفت: "برادری نداشتی، عزیزم. تو تنها فرزندم بودی."
و پدر فقط سکوت میکرد.
سکوتی که بلندتر از هر فریادی بود.
نیمهشب. همهجا ساکت بود.
او بهآرامی از تخت برخاست. انگار چیزی صدایش میزد. صدایی آرام، مرطوب، کشیده:
«بیا… بیا…»
نه از درون آینه.
بلکه از راهرو.
در اتاقش باز بود. یا شاید هیچوقت بسته نشده بود.
پاهایش بر کف سرد آسایشگاه کشیده میشدند. صدای پاهایش در راهرو پیچید، شبیه پژواکی که از عمق گذشته برمیخاست.
چراغهای اضطراری نور ضعیفی میدادند. همهجا بوی رطوبت، زنگزدگی و ملافههای نشسته میداد.
در انتهای راهرو، دری بود. رنگپریده، قدیمی، با دستگیرهای زنگزده.
دری که همیشه قفل بود.
همیشه بسته.
جز حالا.
دستش را دراز کرد. دستگیره را لمس کرد. سرد. نمناک.
و در با نالهای آرام باز شد.
اتاق تاریک بود. اما نه کاملاً. نوری خاکستری از شیشهی شکستهی پنجره میتابید.
درون اتاق، بوی خاک کهنه، بوی لباسهای نمکشیده و بوی چیزی دیگر بود؛ چیزی شبیه سوختهشدن خاطرهای، شبیه پایان کودکانهای که ناگهان سیاه شده باشد.
وسط اتاق، چیزی افتاده بود: قاب عکسی شکسته.
او آن را برداشت.
شیشهاش خرد شده بود، اما عکس هنوز خوانا بود.
یک پسر و یک دختر، کنار هم. شاید شش یا هفت ساله.
پشت عکس، دستی لرزان نوشته بود:
"تابستان ۱۳۷۸ – آخرین بار با هم."
او عکس را نگاه کرد. دستش لرزید. چیزی در درونش فرو ریخت. چشمانش خیس شد، اما اشکی نریخت. نه اینبار.
و آنگاه صدای آن موجود آمد.
اینبار نه از آینه، نه از خاطره.
بلکه از پشت سر.
زمزمهای:
«تو منو جا گذاشتی… یادت میاد؟»
او چرخید.
و در تاریکی، چیزی ایستاده بود..
#پایان_قسمت٢✅
#شهید✍
📆 #١۴٠۵/٠٣/١۵
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
📝مجموعه نشریه های عینک
🔺 شماره یازدهم
🔸نقشه راه برای این روز های مهم
#نشریههایعینک
..
☁️⚡️
@MEHSHEKAN_YAZD
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #پشتِآندر🚪 روز بعد، باران قطع نشده بود. انگار آسمان تصمیم گرفته بود گری
#طرح_تحول💥
#دلنوشته📄
#ممنونم_زندگی🌱
میان چمنزار ایستاده، بر ستونهای ساق پایم فریاد سر میدهم؛ فریادی که تا به آسمانها پرواز میکند و تا به زیرِ زمین فرو میرود.
«زندگی، ازت ممنونم.»
صدایی سوار بر نسیم بهاری، به دروازهی گوشم نزدیک میشود:
«ازم ممنونی؟ چرا؟»
کمان لبهایم را بالا میکشم و تیرِ میانش را به صورت واژهها به سویش پرتاب میکنم:
«چون به من اجازه دادی زندگی کنم.»
صدایش میان کوههای سر به فلک کشیده میچرخد و به سمتم میآید:
«هاهاهاها... ولی همه از این اجازه من ناراحتن. تو چرا خوشحالی؟»
دستانم را میان نسیم بهاری میگشایم تا بلکه پرندهای شوم و به پرواز درآیم، در اوج قلهها.
«زندگی برای من همیشه خوشبختیه؛ چون اینجایی که زندگی میکنم، مومنهایی روش پا گذاشتن که خدا بهشون گفته اشرف مخلوقات؛ مومنهایی که جونشون رو برای وطنشون میدن. چرا برای زندگی کنار همچین کسایی ناراحت باشم؟»
صدایش بر روی ابرهای آسمان مینشیند و همچون اسب میتازد:
«آفرین... اسم منم میخواد همین جمله رو بگه: هدیهای برای تو، تا کنار افرادی باشی که سراسر نورن و عطر خدایی. من زندگیو هدیه میدم به تو.»
چشمانم را میبندم. عطر گلهای محمدی مهمان مشامم میگردد و عطر بهشت را برایم زنده میکند. باد میان گیسوان به پرواز درآمدهام میرقصد و برایم آوازِ سوسویش را زمزمه میکند.
سرم را بالا میگیرم و با تمام توان فریاد میزنم:
«ممنونم، زندگی... ممنونم.»
پایان✅
#ریحانه✍🏻
📆 #١۴٠۵/٠٣/١۶
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
@Elteja | کانال اِلتجـا1_7316630941.mp3
زمان:
حجم:
11.5M
صوت حدیث کساء
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #دلنوشته📄 #ممنونم_زندگی🌱 میان چمنزار ایستاده، بر ستونهای ساق پایم فریاد سر میدهم؛ فر
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#خانهایکهدیگرنیست🏠
تابستان گرم، آفتاب بیرحمانه بر سقف شیروانی میتابید. صدای جیرجیرکها در حیاط و بوی خاک خشکشدهی باغچه، آن روز را در ذهنش حک کرده بود. خانهای در انتهای کوچهای بنبست، با دیوارهای سفید و پنجرههایی قدی که همیشه نیمی از آنها باز بود تا نسیم عبور کند. خانهای که حالا در هیچ نقشهای ثبت نیست، گویی هرگز وجود نداشته.
او و برادر کوچکش اغلب در اتاق زیرشیروانی بازی میکردند؛ جایی تاریک، با سقفی کوتاه و دیواری که همیشه بوی چوب سوخته میداد. همانجا بود که برای اولین بار آینه را دیدند.
کسی نمیدانست آینه از کجا آمده. در خانه بود، وقتی به آنجا نقلمکان کردند. مادر میگفت: «این خونه رو با وسایلش خریدیم، عزیزم.» اما آن آینه چیز دیگری بود. قابی سنگین از چوب گردوی سیاه با نقوشی پیچخورده، شبیه مارهایی در خواب. سطح آینه برق نمیزد. همیشه نیمهکدر بود، مثل سطح آبِ مرداب، پر از تصویرهایی که نمیشد مطمئن بود بازتاباند یا حافظه.
او و برادرش ساعتی تمام روبهروی آن مینشستند. گاهی میخندیدند. گاهی ساکت میماندند.
و یکروز، آن اتفاق افتاد.
در آن بعدازظهر داغ، مادر در آشپزخانه بود و پدر هنوز از کار برنگشته بود. هوا سنگین بود و صدای رادیو با خشخش پخش میشد. آنها در زیرشیروانی بودند.
برادرش جلوتر رفت. نزدیک آینه شد. انگار صدایی میشنید. ایستاد و گفت:
– اون تو یه نفره. صدام میزنه.
او خندید. فکر کرد بازی میکند. اما برادرش عقب نرفت. جلوتر رفت. تا جایی که فقط نوک انگشتانش دیده میشد.
و بعد…
آینه لرزید.
نه زیاد. فقط به اندازهی یک نفس.
و کودک ناپدید شد.
نه جیغی، نه صدایی. فقط سکوت. و آینهای که دیگر چهرهی هیچکسی را بازتاب نمیداد.
او دوید. پلهها را چهار تا یکی پایین رفت. مادر فریاد زد. همسایهها آمدند. پلیس. سگهای جستوجو.
هیچکس چیزی نفهمید. هیچ ردی نبود. هیچ شیشهای نشکسته، هیچ در و پنجرهای باز نشده بود.
و آینه؟
مادر همان شب آن را پایین آورد، با پتک شکست، و تکههایش را در جعبهای انداخت. اما هیچکس نفهمید که چند تکه بود. هیچکس نپرسید که چرا وقتی آینه شکسته شد، او پشت آن نبود.
حالا، سالها گذشته. آسایشگاه. تنهایی. و شبهایی که دوباره آن زمزمهها میآیند.
در ذهنش، همهچیز هنوز آنجاست: صدای خندهی برادر، تصویر آینه، و نگاهی از آنسوی شیشه.
آن شب، پس از دیدن عکس، پس از آن زمزمه، او دیگر نخوابید.
فقط در تاریکی نشست.
منتظر.
نه برای نجات.
بلکه برای روبرو شدن.
چون خاطرهها، اگر کافی منتظرشان بمانی، سرانجام خودشان بازمیگردند.
و گاهی، چیزی با خود میآورند.
#پایان_قسمت٣✅
#شهید✍
📆 #١۴٠۵/٠٣/١۶
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344