💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۶🎬 اما با وجود این جمله، قدمهایش بیاختیار تندتر میشوند. باد خنکی در کوچه میپی
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۷🎬
مهری لبهایش را جمع میکند.
-«والا چه میدونم!»
لیلا ابروهایش را درهم میکشد.
صدای آیفون دوباره در خانه میپیچد.
قلب لیلا بیاختیار دوباره به تپش افتاده؛ بیآنکه چیزی بگوید، به سمت آیفون میرود.
-«بله؟»
خشخش ضعیفی از پشت آیفون شنیده میشود.
برفکِ تصویر بیشتر میشود!
-«کیه؟»
چند ثانیه میگذرد.
درست وقتی میخواهد گوشی را سر جایش بگذارد، صدای نفس کشیدن آرامی به گوشش میرسد.
اخمهایش عمیقتر میشوند.
-«الو؟»
و ناگهان تصویر و صدای آیفون کامل قطع میشود!
مهری از آشپزخانه سرک میکشد.
-«آزار دارن!»
لیلا لحظهای به صفحهی خاموش آیفون خیره میماند.
در همین حین مهلا با لباس صورتیِ جدیدش از اتاق بیرون میدود.
دکمههایش را تابهتا بسته!
-«مامان جون! مامان جون!»
لیلا فوراً لبخند میزند و خم میشود.
-«جانِ مامان؟»
-«میای نقاشیمو ببینی؟»
-«الان میام عزیز دلم.»
مهلا دستش را میکشد و با هیجان به سمت پلهها میبرد...
وقتی از پلهها بالا میرود، از پنجرهی راهرو نگاهش به بیرون دوخته میشود!
خشکش میزند!
مقابل در خروجی خانه مردی ایستاده است و خانه را رصد میکند!
-«مامان جون؟»
صدای مهلا او را به خودش میآورد.
-«اومدم عزیزم.»
اما این بار لبخندی که روی لبهایش مینشیند، به سختی میتواند اضطرابی را که دوباره در سینهاش جان گرفته پنهان کند.
همانطور که پشت سر مهلا قدم برمیدارد با گوشیاش ور میرود...
میخواهد با طاها تماس بگیرد اما هرچه شمارهاش را میگیرد آنتن نمیدهد!
____
کمیل آرام برگهها را از روی میز جمع میکند، اما دستش کمی کندتر از همیشه است.
طاها با احتیاط از روی صندلی بلند شده و میگوید:
-«باید با حاج رضوان در رابطه با پرونده حرف بزنم، بعد یه جلسه میذاریم جزئیاتشو قطعی میکنیم.»
خطاب به یاسر ادامه میدهد:
-«فقط تا اونموقع حواست به رفت و آمدای جهرمی باشه...»
با مکثی کوتاه میگوید:
-«برو از بچههای سایبری بخوا اطلاعاتشو دربیاره! تراکنشا، ارتباطای سازمانی، سفرای داخلی و خارجی... همهاش!»
-«بچههای سایبری از صُبو بدجوری سرشون شلوغه! چرو اَ خانم صابری کمک نمیگیری؟»
-«یه کار دیگه بهش سپردم... چارهای نیست! برو بگو اینارم لیست کنه!»
یاسر نگاهش را بین طاها و کمیل تقسیم میکند، انگار قصد دارد حرفی بزند، اما در نهایت فقط سر تکان میدهد.
-«باشه خو... من میرم.»
در را که پشت سرش میبندد، صدای کلیک قفل، مثل خطی محکم سکوت را میشکافد.
اتاق یکدفعه کوچکتر به نظر میرسد.
طاها نگاهی به ساعت دیواری میاندازد...
نفسی گرفته و خطاب به کمیل میگوید:
-«خبری از میلاد داری؟!»
کمیل در جایش جابهجا میشود و درحالی که سعی میکند با او ارتباط چشمی برقرار نکند میگوید:
-«تا الان باید برمیگشت! پیگیر نیستی؟!»
طاها لب پایینش را با دندان میفشارد!
نمیداند چرا تمام کلماتی را که از زبان کمیل میشنود کنایه برداشت میکند!
-«این چندروز هرچی تماس گرفتم جواب نداد! گفتم شاید تو باهاش حرف زدی!»
#پایان_قسمت۴۷✔️
🗓۱۴۰۴/۰۳/۲۰
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
نور
#تنگستن
شما در یک معدن تنگستن متولد شدهاید. یک روز کشف میشوید.
کم کم شروع میکنند به استخراج. شما را میبرند برای فرآوری. اما اینجا یک جای معمولی نیست. بسیار پیشرفتهتر از یک کارخانه معمولی است.
🌸🌸🌸🌸
اسم هنوز توی ذهن ساچی میچرخید.
آوینا برزگر.
درِ فلزی جعبه با صدای خشکی باز شد. نوار باریکی از نور خزید تو و روی بدنهای خاکستری ساچمهها افتاد. نور، گرما نداشت. بوی روغن و فلز توی هوا پیچید.
دستهایی با دستکش چرمی آمدند تو. ساچمهها مثل باران ریز فلزی ریختند توی ظرفی دیگر. صدای تقتق و قلقلشان توی انبار پیچید.
کلهتاس آهسته گفت:
«یه چیزی درست نیست…»
صدایش لای ضربههای فلزی گم شد.
گردالی خودش را کمی چرخاند و به دیواره ظرف خورد.
«چرا؟»
چاقال که همیشه بلندتر از بقیه میخندید، این بار آرام بود. با لحنی سرد گفت:
«من صدای اون مرده رو شنیدم… گفت بمب.»
کلمه که گفته شد، همه ساکت شدند.
بمب.
ساچی حس کرد آن اسم دوباره تکان خورد توی دل فلزیاش.
آوینا برزگر.
تصویری توی ذهنش روشن شد؛ مثل انعکاس نور روی آب.
آسمانی داغ.
خورشید ایستاده بود بالای سر شهر و گرما روی بامهای سیمانی موج میزد.
چند ابر کوچک، آرام توی آسمان جابهجا میشدند.
پایینتر، توی حیاط خانهای کوچک، بوی خاک گرم و لباسهای خیس آویزان روی بند تو هوا پخش بود.
دختربچهای که تازه راه افتاده بود.
پوشکش با هر قدم لق میخورد. دمپاییهای کوچکش، صدای نرم «پَپ پَپ» روی موزاییک میداد. گردن عروسک پارچهای را گرفته بود توی یک دست و پستانک صورتی گوشه دهانش بالا و پایین میرفت. چشمهایش برق معصومانهای داشت.
آوینا برزگر.
ساچمهها را توی پوستهای ضخیم جا دادند. فلز محفظه سرد و تنگ بود. بوی باروت تازه و گریس میآمد.
صافصافی با صدایی لرزان گفت:
«یعنی… ما قراره روی آدمها بریزیم؟»
کسی جواب نداد.
فقط صدای بسته شدن درِ محفظه آمد.
تق.
ساچی حس کرد سنگینتر شده. تصویر کودک دوباره توی ذهنش روشن شد. آوینا کنار پنجره ایستاده بود و نور عصر روی موهای نرمش نشسته بود.
ساچی توی دلش گفت:
«این درست نیست.»
اما ساچمهها اختیار ندارند.
آنها فقط میافتند.
موشک توی سکوت بعدازظهر آخر سال بلند شد.
اول لرزشی کوتاه.
بعد غرش موتور.
دیوارههای محفظه لرزیدند و بدن ساچمهها به هم فشرده شد.
زمین دور شد.
صداها کم شد.
فقط سوت باد توی ارتفاع ماند.
کلهتاس زمزمه کرد:
«ساچی… هنوز اون اسم تو سرته؟»
ساچی گفت:
«آره.»
«کیه؟»
ساچی مکث کرد.
«کسی که نباید ما رو ببینه.»
چند دقیقه بعد قفل محفظه باز شد.
نور هجوم آورد. باد سرد پیچید میان ساچمهها.
سقوط.
یک لحظه بیوزنی.
بعد
انفجار.
ساچمهها مثل بارانی فلزی با فشار پرتاب شدند سمت زمین.
باد با سرعت از کنار ساچی میگذشت. شهر زیر پایش بزرگ و بزرگتر میشد؛ بامها، کوچهها، سایه دیوارها.
همان لحظه گرمای کوتاهی توی دل فلزیاش پیچید؛ مثل جرقهای قدیمی از دل معدن.
مسیرش کمی کج شد.
خیلی کم.
از کنار پنجره خانه گذشت. شیشه توی فاصله چند سانتیمتری برق زد.
بعد به درِ حیاط خورد.
تق.
در سوراخ شد. ساچی چند بار روی موزائیک غلتید و ایستاد.
برای لحظهای همهچیز ساکت بود.
از داخل خانه صدای خنده کودک میآمد. نرم و معصومانه.
ساچی بیحرکت ماند.
بعد صدای ضربههای تیز یکییکی تو هوا پیچید.
شیشه شکست.
صدای فریادی کوتاه آمد.
گردوغبار از پنجره بیرون زد و بوی باروت توی کوچه پیچید.
گرمای سنگ داغ، ساچی را گرم کرد.
توی دل فلزیاش چیزی میسوخت؛ چیزی که اسمش را نمیدانست.
چند لحظه بعد، از پنجره نیمهباز، عروسک پارچهای آرام روی موزاییک افتاد.
#نارون
#تمرین209
#۱۴۰۵۰۲۲۰
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۷🎬 مهری لبهایش را جمع میکند. -«والا چه میدونم!» لیلا ابروهایش را درهم میکشد.
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۸🎬
کمیل چند ثانیه بیشتر از حد معمول سکوت میکند.
نگاهش روی گوشهی میز ثابت مانده، گویا غشای نازکی مقابل مردمک چشمانش قرار گرفته و تصاویر را تار کرده است. چیزی نمیبیند!
-«نه...»
طاها ابرو درهم کشیده و بدنش را کمی به جلو متمایل میکند.
-«نه یعنی چی؟»
-«یعنی حرف نزدم باهاش.»
لحنش خشکتر از حد معمول است! طاها این تغییر را خوب میفهمد. مدتهاست زیر فشار همین لحن، زبان به دهن گرفته و زخم خورده!
اما این دفعه دلش میخواست حرف بزند.
اصلا شاید وقتش رسیده؛ که سطل آبی بپاشد به این هیزم سوخته و شعلههای بی رمقی که هر روز بیشتر جان میگرفتند.
محکم پلک میزند:
-«خوبی؟ چرا اوقات تلخی میکنی؟»
کمیل پوزخند کمرنگی میزند.
چند روز بیخبری...
چند تماس بیجواب...
برای بعضی، اینها فقط یک اتفاق معمولیست؛ اما برای او نه.
ناخودآگاه زمزمه میکند:
-«تو که بلد نیستی از نیروهات خبر بگیری...»
جملهاش را در هوا میقاپد!
-«باز شروع نکن کمیل!»
کمیل آهسته سرش را بالا میآورد.
-«چه شروعی؟ تو که استادِ سالم برگشتن از ماموریتهاتی، بهتر نیست یکم حواست به نیروهات باشه تا نیای سراغشونو از من بگیری؟»
خشکش میزند! لبهایش را روی هم میفشارد و نامحسوس، فشار درون سینهاش را تخلیه میکند.
این اولین بار نیست که این نیش و کنایهها را از زبان کمیل میشنود!
کمیل اما بیرحمانه ادامه میدهد:
-«خودتو نگران نکن طاها جان! اگه اتفاقیام واسش افتاد اشکال نداره... خیلی راحت یه گزارش رد کن بگو مفقود شده!»
زیر نگاهِ طاها زیپ کاپشنش را بالا کشیده، کیفش را برمیدارد و به سمت در میرود. در همین حین لحظهای مکث کرده و میگوید:
-«تجربهی خوبی تو این قضایا داری! اونم یکی مثل جواد!»
در با صدای بلندی به هم کوبیده میشود!
طاها خودش را روی صندلی رها میکند.
با این حرکت، درد از پهلو تا گلویش بالا میآید!
نگاهش روی همان نقطهایست که کمیل لحظهای قبل آنجا ایستاده بود. انگار هنوز رد حضورش پررنگ است که جرأت نمیکند با خیالی آسوده نفس بکشد!
صدای جواد درگوشش پیچ میخورد:
-«کمیل همیشه عجله میکنه. آخر همین عجول بودنش کار دست همهمون میده!»
***
طاها تمام کارها را هماهنگ کرده، زمان جلسات را تنظیم میکند و بعد از سپردن کارها از سازمان بیرون میزند.
گفت و گویش با خانم صابری ذهنش را درگیر کرده! تنشهای فضای مجازی سریعتر از چیزی که فکرش را میکرد بالا گرفتهاست.
بعید نیست با این سرعت، دیر یا زود اعتراضات به کف خیابان کشیده شود!
خستگی از شانههایش آویزان شده و درد مبهم پهلو و کمر، هنوز رهایش نکردهاست!
دستگیرهی در را بالا پایین میکند اما برخلاف تصورش، در باز نمیشود! تقهای به در میزند.
لیلا که مشغول جمع کردن اسباببازیهای مهلاست، ناخودآگاه سربلند میکند و به سمت در میرود.
کلید را درون قفل میچرخاند و در را باز میکند.
-«سلام.»
با لبخند جوابش را داده و کفشهایش را درمیآورد.
-«چرا درو قفل کرده بودی؟»
مهلا که روی فرش نشسته، با ذوق از جا میپرد.
-«بابایییی!»
طاها لبخند کمرنگی میزند و او را در آغوش میگیرد.
-«سلام عشقِ بابا.»
سوالش در هوا معلق میماند. چند دقیقه بعد، لیلا فنجان چای را مقابل او میگذارد.
-«سرت شلوغ بود امروز؟»
نگاهش را از دفتر رنگآمیزی مهلا برمیدارد.
-«یکم.»
سر تکان میدهد.
-«معلومه.»
-«تو چی؟ عصر رفتی ورزشگاه؟»
درحالی که لیلا از تماس چشمی اجتناب میکند، جرعهای از چای را مینوشد:
-«مهری اومده بود! نتونستم برم.»
#پایان_قسمت۴۸✔️
🗓۱۴۰۴/۰۳/۲۱
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون
بسم الله الرحمن الرحیم
📽باغ انار برگزار میکند:
🔻جلسهی سوم:
🔸با موضوع:
بررسی رمان های اینترنتی در نرم افزارهای ایرانی و خارجی
🔹با تدریسِ استاد زهرا صادقی_هیام
🗓جمعه ٢٢ خرداد ۱۴۰۵
⏰ساعت ۱۷:۱۵ الی ۱۸:۱۵
📍مکان برگزاری:
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨
@ANARSTORY