eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز دو تا مصاحبهٔ تبیینی مهم از سوی دکتر زاکانی و سردار قاآنی انجام شد. اگر نگران هستید اگر بابت مذاکرات ناراحتی دارید اگر میخواید دلتون قرص بشه این دو تا مصاحبه رو گوش بدید. من عبارات مهمش رو اینجا نوشتم از اینجا شروع کنید بخونید👇 eitaa.com/emad_dolatabadi/16701 اینم فیلمش: مصاحبهٔ دکتر زاکانی👇 telewebion.ir/live/irinn?e=0x16c5d630 مصاحبهٔ سردار قاآنی👇 telewebion.ir/live/irinn?e=0x16c5d637
بسم الله الرحمن الرحیم 📽باغ انار برگزار میکند: 🔻جلسه‌ی دوم: 🔸با موضوع: ژانر کودک و نوجوان 🔹با تدریسِ سرکار خانم مطلبی 🗓چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ ⏰ساعت ۱۷:۳۰ 📍مکان برگزاری: https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨ @ANARSTORY
خاتم.flac
حجم: 34M
به نام خدا 💍خاتم💎 همه جا تاریک بود. فشار و گرمای زیاد طاقتم را طاق کرده و از خدا آرزوی رهایی از این قفس را داشتم. سالیان سال گذشت تا اینکه... روایتی از کربلا با زبانی متفاوت🌾 🖋نویسنده: فهیمه ذبیحی 🎙گوینده: مینا اسد زاده @anarstory
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #خانه‌ای‌که‌دیگر‌‌نیست🏠 او تازه‌وارد بود. جوان، آرام، با عینک گرد و رفتا
💥 📃 شبی سرد و تاریک بود. باران دوباره آغاز شده بود، این‌بار ریز و بی‌صدا، مثل هزاران قطره‌ای که روی خاک خشک سکوت می‌پاشند. راوی، آن پرستار جوان، در دفتر کوچکش نشسته بود و به صفحه‌ی مانیتور زل زده بود؛ پرونده‌ی اتاق ۲۷۳ باز بود، اما بیشتر از نوشته‌ها، تصویر آینه‌ی شکسته در ذهنش مانده بود. او دیگر مطمئن بود که چیزی در این آسایشگاه هست که هیچ عقل سلیمی نمی‌تواند آن را توضیح دهد. پرونده‌های قدیمی، خاطرات بیماران، زمزمه‌هایی در شب، و آن آینه‌ی لعنتی که انگار نفس می‌کشید. آن زن ِبی‌نام و نشان شب‌ها بیشتر و بیشتر درگیر گذشته‌اش می‌شد. خاطراتش چون شبحی سرد او را دنبال می‌کردند؛ تصاویر تکه‌تکه از خانه‌ی قدیمی، صدای خنده‌ی برادر گمشده، و سایه‌هایی که در آینه‌ها موج می‌زدند. روان‌پزشکان به تدریج می‌فهمیدند که هر بار که او به آینه نگاه می‌کند، ظاهراً ارتباطی برقرار می‌شود که او را از این دنیا فاصله می‌دهد. گویی آینه دروازه‌ای است به جهانی دیگر، جایی که زمان و مکان معنی خود را از دست داده‌اند. راوی اما گرفتار خواب‌های عجیب شده بود. خواب‌هایی که نمی‌توانست از آن‌ها فرار کند. در خواب می‌دید که در همان خانه‌ی قدیمی قدم می‌زند، آنجا که همه‌چیز تاریک و سرد است و صدای کودک در گوشش زمزمه می‌کند: «بیا… با من بیا…» بارها بیدار شده بود با احساس اینکه چیزی او را دنبال می‌کند، چیزی که هرگز نمی‌توانست ببیند، اما همیشه حضور داشت. یک شب، تصمیم گرفت به اتاق ۲۷۳ برود. آن‌جا، در مقابل آینه‌ی ترک‌خورده، ایستاد. نور ضعیف چراغ اضطراری فضایی وهم‌آلود ساخت. زل زد به شیشه‌ی ترک‌خورده و ناگهان چشم‌ها باز شدند؛ نه چشم‌های خودش، بلکه چشمانی که از درون آینه به او نگاه می‌کرد. یک کودک ایستاده بود، همان که همیشه در خاطرات بود، با نگاه پر از انتظار و غم. صدایی سرد و نرم به گوشش رسید: «تو هم می‌بینی… تو هم می‌دانی.» راوی لرزید، اما قدمی عقب نگذاشت. آینه شروع به لرزیدن کرد. ترک‌ها مثل رگ‌هایی از نور زرد رنگ جاری شدند و فضا پیچید. و در آن لحظه، همه چیز تاریک شد... ✍ 📆 /۰۳/۲۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #پژواک‌های‌شکسته شبی سرد و تاریک بود. باران دوباره آغاز شده بود، این‌بار
💥 📃 🚶 صدایی از پشت به گوش می‌رسد: «سام علیکم جناب.» سرم را می‌چرخانم سمتش: «ها؟!» سرش را بلند می‌کند؛ با دیدن من چشمانش گرد می‌شود و دوباره به صفحه‌ی لپ‌تاپ در دستش نگاهی می‌اندازد: «سلام علیکم، خیر مقدم بابت حضور مؤثر شما؛ بنده فرشته‌ی تشریفات هستم.» ابرو بالا می‌اندازم: «واقعاً؟ آخه کدوم فرشته لاتی حرف می‌زنه؟!» خوب ضایع شده است؛ مکث کوتاهی می‌کند: «شما رو با یه بنده‌خدای لات اشتباه گرفتم؛ می‌دونین که بنده، بندگان رو همون‌جوری که خودشون هستن دعوت می‌کنم!» صورتم گل می‌شکفد؛ یعنی من این‌قدر مؤدبم که این‌طور با من رفتار می‌کند؟ مصمم نگاه می‌دوزم به چهره‌اش: «لطفاً با نام و نام خانوادگی معرفی کنین!» به نشانه‌ی تأیید سر تکان می‌دهد: «بنده با احترام، "ازرائیل پلاس" هستم؛ متخصص گرفتن جانِ بندگان خدا، در خدمتم!» چشمانم گرد می‌شود: «نه بابا! ازرائیل تویی؟» ناگهان می‌زنم زیر خنده. بعد از چند لحظه سر بلند می‌کنم: «تو که یه شکل دیگه بودی.» ابروهایش در هم می‌رود: «لطفاً عمه‌تان را مسخره کنید! من از همون اولِ خلقت همین‌جوری بودم.» شروع می‌کنم دوباره به خندیدن: «نه به والله، ببین! تو مگه همون ازرائیل داخل سریال یوسف پیامبر نیستی؟ همون که اومد گفت یوسف نمرده. به خداوندیِ خدا، من بعد از دیدن اون قسمت تا یک هفته خوابم نمی‌برد؛ شب تا صبح یه پام تو "کاخ سفید" بود و یه پام تو رختخواب! خدا بگم چیکارت کنه، خواب رو به من حرام کرده بودی.» ازرائیل‌ اخم‌هایش در هم می‌رود و سرخ می‌شود؛ کارد بزنم بهش خونش در نمی‌آید. با کف دست می‌کوبد وسط پیشانی‌اش: «بابا اون اصلاً من نبودم، اون سلحشور بود! خدا بگم تو کدوم جنت قرارش بده. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، خودمم بعد دیدن اون قسمت همین بلا سرم اومد.» جلو رفتم و باهاش دست دادم: «پس هم‌دردیم.» مچم را گرفت: «خیلی خوش اومدی به این دنیا! بنده، فرشته‌ی تشریفات، به‌صورت رسمی خدمت شما خیرمقدم عرض می‌نمایم؛ با آرزوی برزخِ خوب.» چشمانم از حدقه می‌زند بیرون: «یعنی از دست رفتم؟» با تأسف سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهد: «بله.» ✍🏻 📆 /۳/۲۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
ظاهرا پرچم ایران به دوش داریم همه اما علم حسین علیه السلام است این و همه علمداریم. روز اول محرم @anarstory
🫀دفترِ دل... سال‌ها پیش، وقتی کتاب «دفتر دل» و «تأدیب عقل» از مجموعه سخنرانی‌های استاد بزرگ اخلاق، آیت حاج آقا مجتبی تهرانی را خواندم، تازه فهمیدم دلیل انتخاب های ما از چه قرار است... تازه فهمیدم چرا به شفاف‌ترین حالت حق جلوه می‌کند اما برخی باورش نمی‌کنند یا به باطل جذب می‌شوند. تازه فهمیدم هدایت دست خداست یعنی اینکه بستگی به وضعیت «قلب» و «عقل» ما دارد که با آن چه کار کرده باشیم! که اصلا ظرفیت درک و دریافت حق را داشته باشد یا نه... فهمیدم قلب می‌تواند واژگون شود و همه چیز را برعکس درک کند... انقدر به نظرم این کتاب مهم آمد که هرکس از وضعیت «قلب» خود باخبر شود، که شروع کردم به روخوانی آن و ضبط صدایم. که هرکس حتی فرصت خواندنش را ندارد، صوتش را بشنود...(حتی از دفتر استاد اجازه شرعی انجام این کار را گرفتم.) 🔻عضویت در کانال: @resaledel چون زمان خورده، صوت‌ها مجدد درحال بارگزاری است. و امید دارم بتوانم «تأدیب عقل» را نیز به همین شکل روخوانی و ضبط کنم... @ninfrance @anarstory
پادکست دختر.flac
حجم: 35.4M
دختر🌸 با اینکه خرابه شده بودم اما زمانی درونم زندگی وجود داشت. زمانی بوی غذا و صدای کودکان فضای اتاق هایم را پر می‌کرد... نویسنده: فهیمه ذبیحی گوینده: مینا اسد زاده @anarstory
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا