eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
خاتم.flac
حجم: 34M
به نام خدا 💍خاتم💎 همه جا تاریک بود. فشار و گرمای زیاد طاقتم را طاق کرده و از خدا آرزوی رهایی از این قفس را داشتم. سالیان سال گذشت تا اینکه... روایتی از کربلا با زبانی متفاوت🌾 🖋نویسنده: فهیمه ذبیحی 🎙گوینده: مینا اسد زاده @anarstory
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #خانه‌ای‌که‌دیگر‌‌نیست🏠 او تازه‌وارد بود. جوان، آرام، با عینک گرد و رفتا
💥 📃 شبی سرد و تاریک بود. باران دوباره آغاز شده بود، این‌بار ریز و بی‌صدا، مثل هزاران قطره‌ای که روی خاک خشک سکوت می‌پاشند. راوی، آن پرستار جوان، در دفتر کوچکش نشسته بود و به صفحه‌ی مانیتور زل زده بود؛ پرونده‌ی اتاق ۲۷۳ باز بود، اما بیشتر از نوشته‌ها، تصویر آینه‌ی شکسته در ذهنش مانده بود. او دیگر مطمئن بود که چیزی در این آسایشگاه هست که هیچ عقل سلیمی نمی‌تواند آن را توضیح دهد. پرونده‌های قدیمی، خاطرات بیماران، زمزمه‌هایی در شب، و آن آینه‌ی لعنتی که انگار نفس می‌کشید. آن زن ِبی‌نام و نشان شب‌ها بیشتر و بیشتر درگیر گذشته‌اش می‌شد. خاطراتش چون شبحی سرد او را دنبال می‌کردند؛ تصاویر تکه‌تکه از خانه‌ی قدیمی، صدای خنده‌ی برادر گمشده، و سایه‌هایی که در آینه‌ها موج می‌زدند. روان‌پزشکان به تدریج می‌فهمیدند که هر بار که او به آینه نگاه می‌کند، ظاهراً ارتباطی برقرار می‌شود که او را از این دنیا فاصله می‌دهد. گویی آینه دروازه‌ای است به جهانی دیگر، جایی که زمان و مکان معنی خود را از دست داده‌اند. راوی اما گرفتار خواب‌های عجیب شده بود. خواب‌هایی که نمی‌توانست از آن‌ها فرار کند. در خواب می‌دید که در همان خانه‌ی قدیمی قدم می‌زند، آنجا که همه‌چیز تاریک و سرد است و صدای کودک در گوشش زمزمه می‌کند: «بیا… با من بیا…» بارها بیدار شده بود با احساس اینکه چیزی او را دنبال می‌کند، چیزی که هرگز نمی‌توانست ببیند، اما همیشه حضور داشت. یک شب، تصمیم گرفت به اتاق ۲۷۳ برود. آن‌جا، در مقابل آینه‌ی ترک‌خورده، ایستاد. نور ضعیف چراغ اضطراری فضایی وهم‌آلود ساخت. زل زد به شیشه‌ی ترک‌خورده و ناگهان چشم‌ها باز شدند؛ نه چشم‌های خودش، بلکه چشمانی که از درون آینه به او نگاه می‌کرد. یک کودک ایستاده بود، همان که همیشه در خاطرات بود، با نگاه پر از انتظار و غم. صدایی سرد و نرم به گوشش رسید: «تو هم می‌بینی… تو هم می‌دانی.» راوی لرزید، اما قدمی عقب نگذاشت. آینه شروع به لرزیدن کرد. ترک‌ها مثل رگ‌هایی از نور زرد رنگ جاری شدند و فضا پیچید. و در آن لحظه، همه چیز تاریک شد... ✍ 📆 /۰۳/۲۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #پژواک‌های‌شکسته شبی سرد و تاریک بود. باران دوباره آغاز شده بود، این‌بار
💥 📃 🚶 صدایی از پشت به گوش می‌رسد: «سام علیکم جناب.» سرم را می‌چرخانم سمتش: «ها؟!» سرش را بلند می‌کند؛ با دیدن من چشمانش گرد می‌شود و دوباره به صفحه‌ی لپ‌تاپ در دستش نگاهی می‌اندازد: «سلام علیکم، خیر مقدم بابت حضور مؤثر شما؛ بنده فرشته‌ی تشریفات هستم.» ابرو بالا می‌اندازم: «واقعاً؟ آخه کدوم فرشته لاتی حرف می‌زنه؟!» خوب ضایع شده است؛ مکث کوتاهی می‌کند: «شما رو با یه بنده‌خدای لات اشتباه گرفتم؛ می‌دونین که بنده، بندگان رو همون‌جوری که خودشون هستن دعوت می‌کنم!» صورتم گل می‌شکفد؛ یعنی من این‌قدر مؤدبم که این‌طور با من رفتار می‌کند؟ مصمم نگاه می‌دوزم به چهره‌اش: «لطفاً با نام و نام خانوادگی معرفی کنین!» به نشانه‌ی تأیید سر تکان می‌دهد: «بنده با احترام، "ازرائیل پلاس" هستم؛ متخصص گرفتن جانِ بندگان خدا، در خدمتم!» چشمانم گرد می‌شود: «نه بابا! ازرائیل تویی؟» ناگهان می‌زنم زیر خنده. بعد از چند لحظه سر بلند می‌کنم: «تو که یه شکل دیگه بودی.» ابروهایش در هم می‌رود: «لطفاً عمه‌تان را مسخره کنید! من از همون اولِ خلقت همین‌جوری بودم.» شروع می‌کنم دوباره به خندیدن: «نه به والله، ببین! تو مگه همون ازرائیل داخل سریال یوسف پیامبر نیستی؟ همون که اومد گفت یوسف نمرده. به خداوندیِ خدا، من بعد از دیدن اون قسمت تا یک هفته خوابم نمی‌برد؛ شب تا صبح یه پام تو "کاخ سفید" بود و یه پام تو رختخواب! خدا بگم چیکارت کنه، خواب رو به من حرام کرده بودی.» ازرائیل‌ اخم‌هایش در هم می‌رود و سرخ می‌شود؛ کارد بزنم بهش خونش در نمی‌آید. با کف دست می‌کوبد وسط پیشانی‌اش: «بابا اون اصلاً من نبودم، اون سلحشور بود! خدا بگم تو کدوم جنت قرارش بده. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، خودمم بعد دیدن اون قسمت همین بلا سرم اومد.» جلو رفتم و باهاش دست دادم: «پس هم‌دردیم.» مچم را گرفت: «خیلی خوش اومدی به این دنیا! بنده، فرشته‌ی تشریفات، به‌صورت رسمی خدمت شما خیرمقدم عرض می‌نمایم؛ با آرزوی برزخِ خوب.» چشمانم از حدقه می‌زند بیرون: «یعنی از دست رفتم؟» با تأسف سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهد: «بله.» ✍🏻 📆 /۳/۲۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
ظاهرا پرچم ایران به دوش داریم همه اما علم حسین علیه السلام است این و همه علمداریم. روز اول محرم @anarstory
🫀دفترِ دل... سال‌ها پیش، وقتی کتاب «دفتر دل» و «تأدیب عقل» از مجموعه سخنرانی‌های استاد بزرگ اخلاق، آیت حاج آقا مجتبی تهرانی را خواندم، تازه فهمیدم دلیل انتخاب های ما از چه قرار است... تازه فهمیدم چرا به شفاف‌ترین حالت حق جلوه می‌کند اما برخی باورش نمی‌کنند یا به باطل جذب می‌شوند. تازه فهمیدم هدایت دست خداست یعنی اینکه بستگی به وضعیت «قلب» و «عقل» ما دارد که با آن چه کار کرده باشیم! که اصلا ظرفیت درک و دریافت حق را داشته باشد یا نه... فهمیدم قلب می‌تواند واژگون شود و همه چیز را برعکس درک کند... انقدر به نظرم این کتاب مهم آمد که هرکس از وضعیت «قلب» خود باخبر شود، که شروع کردم به روخوانی آن و ضبط صدایم. که هرکس حتی فرصت خواندنش را ندارد، صوتش را بشنود...(حتی از دفتر استاد اجازه شرعی انجام این کار را گرفتم.) 🔻عضویت در کانال: @resaledel چون زمان خورده، صوت‌ها مجدد درحال بارگزاری است. و امید دارم بتوانم «تأدیب عقل» را نیز به همین شکل روخوانی و ضبط کنم... @ninfrance @anarstory
پادکست دختر.flac
حجم: 35.4M
دختر🌸 با اینکه خرابه شده بودم اما زمانی درونم زندگی وجود داشت. زمانی بوی غذا و صدای کودکان فضای اتاق هایم را پر می‌کرد... نویسنده: فهیمه ذبیحی گوینده: مینا اسد زاده @anarstory
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 صدایی از پشت به گوش می‌رسد: «سام علیکم جناب.» سرم ر
💥 📃 🕊 📠 | خانه حامد و بشری | راوی: نویسنده نان‌های خشکِ باقی‌مانده روی سفره را داخل کیسه مخصوص گذاشت تا هم برای آبگوشت فردا استفاده شوند و هم نانی هدر نرود. بعد سفره را با دقت تا کرد و سر جایش گذاشت. نگاهش به حلقه ازدواجش افتاد؛ همان حلقه‌ای که حامد با تمام توان و عشقش برای او خریده بود. لبخند محوی روی لبش نشست. زیر لب، طوری که فقط خودش و خدایش بشنود، گفت: _خدایا... ممنونم. ممنونم برای این آرامشی که بهم دادی... به حلقه خیره ماند و بعد آرام دستش را روی آن کشید. دلش عجیب سبک بود؛ انگار خدا سهم کوچکی از بهشت را در همین خانه نصیبش کرده بود. --- ساعت ۸:۰۰ شب | خانه بشری رفت توی اتاق و برگه‌ای را از کیفش بیرون آورد. برای چندمین بار به مهر و امضای پایین صفحه نگاه کرد و لبخند زد. برگه را روی میز آرایش گذاشت. از صبح چند بار خواسته بود خبر را به حامد بگوید، اما هر بار منصرف میشد. دلش می‌خواست لحظه‌ای باشد که بتواند برق شادی را در چشم‌های او ببیند. شانه را برداشت و آرام میان موهای خرمایی و بلندش کشید. موهایش هیچ‌وقت با گل‌سر کنار نمی‌آمدند، اما این بار با حوصله آن‌ها را جمع کرد و گل‌سر کوچکی میانشان بست. در آینه نگاهی به خودش انداخت. بی‌اختیار لبخند زد. کارش تازه تمام شده بود که صدای آشنایی از پشت در بلند شد: ✍🏻 📆 /۰۳/۲۷ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #بشریٰ🕊 #قسمت_اول 📠 | خانه حامد و بشری | راوی: نویسنده نان‌های خشکِ باقی
💥 📃 🕊 📠 _منزل خانوم، منزل خانوم تشریف دارن؟ این جمله، شوخی همیشگی حامد بود؛ شوخی‌ای که با وجود تکراری شدنش، هنوز هم لبخند به لب بشری می‌آورد. ابروهایش را بالا انداخت و به سمت در رفت. همین که در را باز کرد، حامد با خستگیِ نشسته روی صورتش لبخند زد. بعد از سلام و احوالپرسی کوتاه، وارد خانه شد. اما چیزی را نمی‌دانست... حامد خواست طبق معمول چیزی بگوید که بشری با خنده میان حرفش پرید: +باشه آقا، می‌دونم. الان چایی میارم. حامد خندید. _قربونت برم، انگار دیگه از بر شدی. +تقریباً. _پس یه روز باید جمله‌مو عوض کنم. +اون روزم من زودتر حدس می‌زنم. هر دو خندیدند. بشری به آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با استکان چای برگشت. استکان را جلوی حامد گذاشت و گفت: +بخور تا خستگیت در بره، منم الان میام. وقتی به اتاق برگشت، دوباره برگه را برداشت. قلبش تندتر از همیشه می‌زد. بار دیگر به نوشته‌های روی کاغذ نگاه کرد و لبخند زد. بعد آرام از اتاق بیرون آمد. اما در میانه راهرو ایستاد. حامد روی مبل خوابش برده بود. آن‌قدر خسته بود که حتی فرصت نکرده بود چای را بنوشد. بشری چند لحظه به او خیره ماند. بعد با صدایی آرام گفت: _بازم که قبل از چایی خوابت برد... کنارش نشست. _می‌خواستم امشب خوشحالیت رو ببینم... می‌خواستم وقتی خبر رو می‌شنوی، اولین نفری باشم که لبخندت رو می‌بینه... آهی کشید و نگاهش را از صورت حامد نگرفت. _اما انگار باید تا فردا صبر کنم. استکان چای را برداشت و به آشپزخانه برد. وضو گرفت. خنکای آب، خستگی روز را از تنش شست. بعد قرآن را باز کرد و صفحه همان شب را خواند. اما امشب با شب‌های دیگر فرق داشت. هر آیه او را به فکر فرو می‌برد. به دنیا... به آخرت... به نعمت‌هایی که خدا بی‌صدا به زندگی آدم می‌بخشد... و به آینده‌ای که آرام‌آرام در وجودش شکل می‌گرفت. ✍🏻 📆 /۰۳/۲۷ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344