eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
به یاد همه رفقا و شیعیان امیرالمومنین علیه‌السلام هستم. مخصوصا رفقای هم‌جبهه‌ای
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان: حجم: 28.6M
📝دعای کمیل 🎤علی_فانی 📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج شهیدانمون
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حاج اقا رحیم ارباب : آسيد جمال نامه‌اي براي من نوشته اند و در آن نامه سفارش كرده اند که: در طول هفته هر عمل مستحبي را يادت رفت،اين را يادت نرود كه عصر جمعه صد مرتبه سوره قدر را بخوانی @tareagheerfan
4_5785009438028989691.m4a
زمان: حجم: 3.4M
سيدابن طاووس مي فرمايد اگراز هرعملي در غافل شدي از :صلوات غافل نشو چراكه دراين دعا سري است كه خدا مارا برآن آگاه كرده است
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 مثل فیلم ها چشمانم را میبندم، راستش واقعا نمیدانم چر
💥 📃 🫀 📠 دیگر از حنجره‌ام صدایی بیرون نمی‌آمد. هرچه تقلا کردم،تلاشم بی فایده بود. لولهٔ سرد اسلحه روی گلویم فشار می‌آورد. هر بار که می‌خواستم نفس بکشم، فشارش بیشتر می‌شد؛ انگار می‌خواست آخرین نفس را هم از من بگیرد. نفسم بالا می‌آمد و پیش از آن‌که به گلو برسد، خفه می‌شد. دستانم، مثل تکه‌ای یخ، سرد و بی‌جان کنار تنم افتاده بودند. خفگی، لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. از ترس، چشم‌هایم انگار می‌خواستند از حدقه بیرون بزنند. سرم را کمی بالا گرفتم. نفس های نامنظم سکوت فضا را شکسته بود. با لهجه عراقی داد زد: «بهتره هرچی از عملیاتشون میدونی بگی.یالا.» چشمانم سفیدی میرفت. دستش را محکم به میز روبرویم کوبید. تمام وسایل به هر طرف پرت شدند. «نمیگی؟نه؟» هنوز بچه های خرمشهر را نشناخته بود! با چشمانش اشاره‌ای کرد. در محکم بسته شد. مردی با هیکل تنومند، که رگ‌های گردنش تا مرز ترکیدن برجسته شده بودند، به رویم خم شد. بوی باروت و خاکِ میدان از لباس نظامی‌اش بلند می‌شد. نفسم در سینه حبس شد. دهانم خشک شده بود. مشتش به اندازهٔ صورتم بود. همه‌جا در سیاهی فرو رفت. اکسیژن به ریه‌هایم نمی‌رسید. هرچه سرم را تکان دادم، هیچ روشنایی‌ای نبود. داد کشیدم. فریاد زدم؛ اما صدایی از گلویم بیرون نمی‌آمد... حتی خودم هم صدایم را نمی‌شنیدم. تمام توانم را در پاهایم جمع کردم و آن‌ها را محکم به زمین کوبیدم. درد در تمام استخوان‌هایم دوید؛ اما هیچ‌کس به کمکم نیامد. خستگی، تمام جانم را درهم کوبیده بود. مغزم دیگر کار نمی‌کرد؛ اما جمله هادی، بی‌وقفه در ذهنم می‌چرخید: «به هیج قیمتی نباید بفهمند. حتی به قیمت جونت سجاد. باشه؟» چشم‌هایم، توانِ باز ماندن نداشت. سنگینیِ پلک ها دو برابر شده بود. دیگر کاری از دستم برنمی‌آمد. تسلیم شدم... تسلیمِ تسلیم. دیگر هیچ‌جا را نمی‌دیدم؛ حتی همان سیاهی را. ناگهان صدایی در گوشم پیچید؛ صدایی که قطره‌قطره روحم را نوازش می‌کرد: «سجاد... سجاد... پاشو... دقیقهٔ آخر کشتیه. تو می‌تونی، پهلوون. پاشو، مرد... پاشو... یا علی بگو. سجاد... دیره... دیر...» ✍🏻 📆 ۱۴۰۵/۰۵/۱۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344