Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون
حاج اقا رحیم ارباب :
آسيد جمال نامهاي براي من نوشته اند و در آن نامه سفارش كرده اند که:
در طول هفته هر عمل مستحبي را يادت رفت،اين را يادت نرود كه عصر جمعه صد مرتبه سوره قدر را بخوانی
@tareagheerfan
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راه دیدن امام زمان عجل الله
🎙#استادعالی
4_5785009438028989691.m4a
زمان:
حجم:
3.4M
سيدابن طاووس مي فرمايد
اگراز هرعملي در #عصر_جمعه غافل شدي از :صلوات
#ابوالحسن_ضراب_اصفهاني غافل نشو چراكه دراين دعا سري است كه خدا مارا برآن آگاه كرده است
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 مثل فیلم ها چشمانم را میبندم، راستش واقعا نمیدانم چر
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#قولِ_آخر🫀
#قسمت_۱📠
دیگر از حنجرهام صدایی بیرون نمیآمد. هرچه تقلا کردم،تلاشم بی فایده بود.
لولهٔ سرد اسلحه روی گلویم فشار میآورد. هر بار که میخواستم نفس بکشم، فشارش بیشتر میشد؛ انگار میخواست آخرین نفس را هم از من بگیرد.
نفسم بالا میآمد و پیش از آنکه به گلو برسد، خفه میشد. دستانم، مثل تکهای یخ، سرد و بیجان کنار تنم افتاده بودند.
خفگی، لحظهبهلحظه بیشتر میشد. از ترس، چشمهایم انگار میخواستند از حدقه بیرون بزنند.
سرم را کمی بالا گرفتم. نفس های نامنظم سکوت فضا را شکسته بود.
با لهجه عراقی داد زد:
«بهتره هرچی از عملیاتشون میدونی بگی.یالا.»
چشمانم سفیدی میرفت. دستش را محکم به میز روبرویم کوبید. تمام وسایل به هر طرف پرت شدند.
«نمیگی؟نه؟»
هنوز بچه های خرمشهر را نشناخته بود!
با چشمانش اشارهای کرد. در محکم بسته شد.
مردی با هیکل تنومند، که رگهای گردنش تا مرز ترکیدن برجسته شده بودند، به رویم خم شد.
بوی باروت و خاکِ میدان از لباس نظامیاش بلند میشد. نفسم در سینه حبس شد. دهانم خشک شده بود.
مشتش به اندازهٔ صورتم بود.
همهجا در سیاهی فرو رفت. اکسیژن به ریههایم نمیرسید. هرچه سرم را تکان دادم، هیچ روشناییای نبود.
داد کشیدم. فریاد زدم؛ اما صدایی از گلویم بیرون نمیآمد... حتی خودم هم صدایم را نمیشنیدم.
تمام توانم را در پاهایم جمع کردم و آنها را محکم به زمین کوبیدم. درد در تمام استخوانهایم دوید؛ اما هیچکس به کمکم نیامد.
خستگی، تمام جانم را درهم کوبیده بود. مغزم دیگر کار نمیکرد؛ اما جمله هادی، بیوقفه در ذهنم میچرخید:
«به هیج قیمتی نباید بفهمند. حتی به قیمت جونت سجاد. باشه؟»
چشمهایم، توانِ باز ماندن نداشت. سنگینیِ پلک ها دو برابر شده بود.
دیگر کاری از دستم برنمیآمد.
تسلیم شدم...
تسلیمِ تسلیم.
دیگر هیچجا را نمیدیدم؛ حتی همان سیاهی را.
ناگهان صدایی در گوشم پیچید؛ صدایی که قطرهقطره روحم را نوازش میکرد:
«سجاد... سجاد... پاشو... دقیقهٔ آخر کشتیه. تو میتونی، پهلوون. پاشو، مرد... پاشو... یا علی بگو.
سجاد... دیره... دیر...»
#پایان_قسمت_۱✅
#ر_افشار✍🏻
📆 ۱۴۰۵/۰۵/۱۶
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۱📠 دیگر از حنجرهام صدایی بیرون نمیآمد. هرچه تقلا کردم،
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#قولِ_آخر🫀
#قسمت_۲📠
«هادی؟»پلکهایم لرزید.«هادی...»
این بار صدای خودم بود.
آرام چشم باز کردم...
فضا برایم غریب بود. بوی نمِ دیوارها با بوی خون درهم آمیخته بود. صدای چکچک قطرههایی که بیرحمانه به کف زمین میافتادند، در گوشم میپیچید.
اما هیچچیز بدتر از این نبود که در اوج سردرگمی، صداهایی بشنوی که کمکم بفهمی کجا هستی.
صداها دور بودند و به سختی میتوانستم آنها را بشنوم. کوبیده شدن محکم درهای آهنی، با صدای گوشخراش باز و بسته شدنشان، مغزم را میخراشید.
نالههای مبهمی به گوشم میرسید. انگار کسی از تمام جان درد میکشید و فریاد میزد.
بندبندِ وجودم پاره شد.
دیگر طاقت نداشتم.
اصلاً... اینجا کجاست؟
نه روزش معلوم بود، نه شبش.
سرم را چرخاندم. در، سقف و دیوار های آنجایی که بودم را نظاره کردم.
«نه... نه... انفرادی؟»
اسمش را زیاد شنیده بودم...
جایی که میگفتند تنهایی، آدم را آرامآرام از پا درمیآورد.
اما حالا...
من مهمان همان اتاق ترسناک شده بودم.
دستوپا زنان، مثل بچهای که از مادرش جدا شده باشد، خودم را به سمت در کشیدم.
ماهیچههای دستم منقبض شده بودند و حرکت دادنشان برایم دشوار بود.
به سختی چند ضربه به در زدم و داد کشیدم:
«آهای... کسی اینجاست؟»
چند دقیقه گذشت و امیدم کمکم رنگ باخت.
دوباره به در کوبیدم.
در با صدای خشنی باز شد.
نگهبان وارد سلول شد.
«چیه؟اینجا رو گذاشتی روی سرت.»
لبهایم خشک شده بود.
با زحمت گفتم:
«اذان رو گفتن؟ الا شبه یا روز؟ میخوام نماز بخونم.»
اخمی کرد.
«اذان مغربه... خب که چی؟»
گفتم:
«خواهش میکنم... یه مهر برام بیارید.»
چند لحظه نگاهم کرد.
«دیگه چی؟»
سرم را پایین انداختم.
«اگه میشه... یه قرآن هم...»
پوزخندی زد.
«فکر کردی اینجا مسجده؟»
سکوت کردم.
چند ثانیه نگاهم کرد و بدون اینکه چیزی بگوید، در را بست.
نمیدانم چند دقیقه گذشت...
یا شاید چند ساعت.
دوباره در باز شد.
مهری کهنه و قرآنی کوچک را بیحرف مقابلم انداخت.
خبری از آب برای وضو نبود.
چارهای نداشتم. وقت نمازمیگذشت.
با خاک کف زمین، تیمم کردم.
«الله اکبر..»
به سختی زانوهایم را خم کردم. از درد، عرق سردی روی پیشانیام غلت خورد.
«سبحان ربی العظیم و بحمده.»
کمر صاف کردم. تلاش میکردم تا درد حواسم را از معبودی که در حضور او نماز میخواندم، نبرد.
دست به روی زمین گذاشتم و آرام و شمرده با بغض، زمزمه کردم.
«سبحان ربی الاعلی و بحمده..»
سلام نماز را دادم.نفس عمیقی کشیدم.بعد از نماز، سرم را به دیوار تکیه دادم.
پلکهایم را بستم و باز هم نامش را بر زبان جاری کردم:
«هادی...»
#پایان_قسمت_۲✅
#ر_افشار✍🏻
📆 ۱۴۰۵/۰۵/۱۶
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344