💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۴📠 «بچهها، حواستون باشه. قانون اول توی کشتی اینه که حید
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#قولِ_آخر🫀
#قسمت_۵📠
پایم پیچ خورده بود و درد در سراسر مچم پخش شده بود. از تاریکی سلول، مردی میانسال با سختی خودش را بالای سرم رساند. باورم نمیشد؛ داشتم با چشمهایم او را میدیدم. دستم را چند باری روی چشمم کشیدم تا دقیقتر نگاهش کنم.
«حاج علوی! آقا، شما اینجا چیکار میکنید؟»
چشمهایش از تعجب گرد شده بود.
«سجاد، تویی؟ من که معلومه چرا اینجام، تو چطور از اینجا سر درآوردی؟»
خیلی وضعش بد بود. به دلیل کشیدن ناخنهایش، عفونتِ روی دستهایش به قدری شدید شده بود که حتی نمیتوانست درست از آنها استفاده کند.
اما لحظهای درنگ نکرد. با تمام توان جلو آمد و زیر بغلم را گرفت.
«بلند شو، بلند شو بیا تکیه بده.»
هنوز پایم درد میکرد، اما خب، زشت بود این همه وزن به تنهایی روی دست حاجی بیفتد؛ آن هم با این وضعیت دستهایش. گفتم:
«خودم میام، نه... زحمت نکشید.»
خیلی نورانی بود. از همان موقع که با هادی تصمیم گرفتیم حاجی مربی ما شود، جذب چهرهٔ نورانیاش شده بودیم. همیشه نمازش را اول وقت میخواند. فقیر و نیازمندی نبود که در محل او را نشناسد. تمام ذهنش درگیر کار فرهنگی بود و از جان برای جوانهای محل مایه میگذاشت.
تکخندهای با همان چشمهای عسلی کرد.
«خوب؟ بگو ببینم... اصلاً هادی کجاست؟ خبرش داری؟»
دوباره با همان لحن شوخطبع و گرم، آرام دم گوشم گفت:
«بعیده شما دوتایی که حتی کنار تشک کشتی هم از هم جدا نمیشدید، الا پیش هم نباشید.»
خندید... همین!
واژهها برایم سنگینی میکردند و ذهنم جز یادآوری خاطرهها، چیزی برای گفتن نداشت.
حاجی خندهاش را محو کرد. اما این بار با نگرانی گفت:
«بچهجان، حرف بزن... خو نگرانم کردی.»
دست و پایم را گم کرده بودم.
«اون روزی که جلوی باشگاه اعلامیهٔ اعزام به جنگ آوردند، یادتونه؟»
سرش را به نشانهٔ تأیید پایین آورد.
ادامه دادم:
«با هادی تا دو روز فکر کردیم. من به خاطر فکر اعزام، یک روز کامل لب به غذا نمیزدم. مادرم نگران شده بود. زنگ زد به مادر هادی. فهمیدم اون هم مثل من یک روز کامل غذا نخورده.»
دستی به کمرم زد.
«بگو سجاد، بگو...»
چشمهای قرمز شدهام را به صورت حاجی دوختم.
«صبح که شد، با خوشحالی تمام اومد سراغم. بهم گفت: از سرحال بودنت مشخصه تصمیممون یکیه! من گفتم آره. اما دروغ گفته بودم. تصمیم من با هادی یکی نبود. اما وابستگی بهش نذاشت حرفم رو بزنم.»
حاجی با تعجب گفت:
«مگه تصمیم تو چی بود؟ تصمیم هادی چی بود؟ چرا تکهتکه هی میگی؟ بگو دیگه سجاد.»
گفتم:
«من از جنگ میترسیدم. اما اون عاشق و دلباختهٔ جنگیدن با دشمن بود.
اما بالاخره تو راه مسجد بهش گفتم.
گفتم: هادی، من میترسم.
خندید؛ آنقدر قشنگ خندید که من هم خندیدم.
چند قدمی سکوت کرد و بعد گفت:
منم میترسم، سجاد. فقط فرقش اینه که، نمیخوام بجام تصمیم بگیره.چیزی نگفتم.دستش را روی شانهام گذاشت و ادامه داد:هرچی پیش اومد، دوتایی ازش رد میشیم. تا آخرش.نگاهش کردم.
تا آخرش؟لبخند زد.تا آخرش.»
#پایان_قسمت_۵✅
#ر_افشار✍🏻
📆 ۱۴۰۵/۰۵/۲۳
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @tarhe_tahavol⏳
♨️https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۹۱🎬 صدای نایلونِ کیسهای، زیر انگشتانِ لرزانِ کمیل مینالد. چشمانش روی لکهی خون
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۹۲🎬
فردا صبح. بوی کاغذهای داغِ پرینت شده فضای اتاق را پر کردهاست.
رضا و خانم صابری، با چشمانی سرخ از بیخوابیِ شبِ گذشته، پشت سیستمها قفل شدهاند. طاها دست به سینه کنار پنجره ایستاده و به آسمانِ ابریِ تهران نگاه میکند.
رضا ناگهان صندلیاش را میچرخاند و با هیجان روی کلید انتر میکوبد:
-«پیداش کردم!
ردِ تسویههای مالیِ صرافی استانبولو زدم!»
همه دور مانیتور رضا جمع میشوند.
همزمان طاها از طریق مانیتور دوم با یاسر تماس تصویری میگیرد. تصویرِ یاسر با آن فضای به هم ریخته روی بخشی از مانیتور میافتد. گردِ خستگی و داغِ سنگین هنوز بر سیمایش پیداست، اما نگاهش ثابت و نافذ است. با صدایی که از پشتِ خطِ امن کمی خشدار به گوش میرسد، میپرسد:
-«چه خبر شد؟»
رضا کیبورد را جلو میکشد با سرعتِ بالا خطوط کد را جابهجا میکند:
-«بعد مدتها خبر خوش!!
پولایی که از شرکتِ نجات و حسابهای آفشور خارج میشده، توی صرافیِ آراراتِ استانبول تبدیل به رمزارز میشده و بعد به یک حسابِ شرکتِ امانی توی زوریخ سوئیس میرفته. تا اینجا همهچیز تو هالهای از ابهام بود...
اما با دادههایی که من درآوردم خانم صابری تونست هدرِ متادیتای ثبتِ اولیه اون شرکت سوئیسی رو رمزگشایی کنه!»
صفحهای با سربرگِ رسمیِ ثبتِ شرکتهای بینالمللی روی مانیتور باز میشود. خانم صابری به انتهای صفحه اشاره میکند؛ جایی که نامِ ذینفعِ نهایی و مالک اصلی حساب درج شده است: -«Efraim...»
طاها چشمهایش را باریک میکند و اسم را میخواند:
-«افرائیم...»
رضا سرش را بالا میآورد و با لحنی جدی میگوید:
-«دقیقا! "افرائیم"...
یه اسم عبری یهودیه!
این آدم یه فعالِ کلانِ مالی و صرافِ پرنفوذه که توی اروپا زندگی میکنه.
البته بیشتر شبیه شبحه تا آدم!
تمامِ این شبکه از نفوذ مالی توی شرکت نجات تا عملیاتهای برونمرزیِ سالای پیش توی پاکستان توسط همین آدم هدایت و تغذیه میشده.
کدِ EFR-00، مخفف اسمشه!»
-«مطمئنی ای اسمو وجود خارجی داره؟!
غیر منطقی نی که اینقدر راحت به این اسم رسیدید؟!
یا دست رو آدم اشتباهی گذاشتیم، یا این افرائیمی که میگی انقدر از خودش و شبکهاش مطمئنه که ایطوری از خودش رد و نشون به جا گذاشته...»
سکوت ناشی از پرسش سنگین یاسر، در اتاق میپیچد! رضا نگاهی به طاها میاندازد و میگوید:
-«سوال یاسر بهجاست! کسی در حد و اندازهی سرکردگیِ یک شبکهی چندملیتی، قاعدتاً نباید اسم واقعی یا امضای اصلیش رو توی سندِ مالیِ یه شرکت امانی جا بذاره. مگه اینکه...»
طاها صحبت رضا را تمام میکند:
-«مگه اینکه خودش رو انقدر دور از دسترسیِ ما و مصون از ضربه ببینه که اصلاً برامون حسابی باز نکرده باشه!
کسی که توی لایههای حفاظتیِ اروپا نشسته، فک میکنه دستِ هیچ نهاد امنیتیای توی ایران بهش نمیرسه.»
-«شاید واقعاً قرار نیست دستمون بهش برسه!»
با این زمزمهی پر از تردیدِ یاسر، طاها نیشخند تلخی میزند. خودکار فلزیاش را بیریتم و متوالی روی سطح صیقلی و سردِ میز میکوبد:
-«امتحان میکنیم!»
رضا انگشتان کشیدهاش را در هم گره میزند، قامتش را به پشتی چرمی صندلی تکیه میدهد:
-«پس باید کل اروپا رو شخم بزنیم تا بهش برسیم!»
-«اگه لازم باشه اروپارم شخم میزنیم!»
طاها ناگهان از جایش بلند میشود. صندلی با صدای گوشخراشی روی کفپوش عقب میرود.
میز را دور میزند و روبروی تخته وایتبرد میایستد. ماژیک مشکیاش با صدایی جیغمانند روی سطح سفید تخته به حرکت درمیآید. کم کم نوشتههایش تمام صفحه را پر میکنند. طاها با چند خط تیز و شتابزده، تمام سرنخها را به هم وصل میکند؛ شبکهی عنکبوتیِ پیچیدهای شکل میگیرد که مرکز تارها و انتهای آخرین فلش، به یک نام ختم میشود.
نقطهی ثقل تمام رازهای مکتوم پرونده: افرائیم!
طاها چند بار محکم نوک ماژیک را روی این اسم میکوبد، طوری که جوهر مشکی روی تخته پخش میشود. برمیگردد و با چشمانی خسته به جمع نگاه میکند:
-«باید هرطور شده این شبح رو گیر بندازیم!»
#پایان_قسمت۹۲✔️
🗓۱۴۰۵/۰۵/۲۴
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
نور
این شبها با علی خوشلفظ به شناسایی میروم. در دل شب تا پشت خط سوم عراقی ها. بسیار خواندنی. شدیداً پیشنهاد میشود.
#معرفی_کتاب
@anarstory
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۹۲🎬 فردا صبح. بوی کاغذهای داغِ پرینت شده فضای اتاق را پر کردهاست. رضا و خانم صابر
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۹۳🎬
چند روز از آن جلسه میگذرد. روزهایی که برای یاسر مثل هزاران سال کش میآیند و فرسایشی میشوند!
تمام دنیایش خلاصه شده در متر کردن طول و عرض سلول تاریک و نموری که انگار دیوارهایش هر دقیقه به هم نزدیکتر میشوند و نفسش را میبرند. مقصد تمام افکار آشفتهاش یک نام است:«فاطمه»
فاطمهای که تمامِ جان و هستیِ اوست. اما جسمش گیر افتاده؛ میان کنج تنگ و سرد زندان!
باید بماند؛ باید این خفقان را تحمل کند و این مأموریت را به سرانجام برساند. اصلاً راه دیگری برایش باقی نمانده. روز اول که طاها ایدهی این بازی را مطرح کرد، برقی از امید در چشمان بیفروغ یاسر جهید؛ امیدی برای زودتر تمام شدن این ماجرا و برگشتنش کنار فاطمه.
اما هنوز پژواک صدای دکتر میان جمجمهاش میپیچد و قلبش را چنگ میزند؛ فاطمهاش میان مرز باریک زندگی و مرگ معلق است! چقدر زمان لازم است تا هوشیاریاش برگردد و از این کمای لعنتی خارج شود؟ یک روز؟ یک هفته؟ یک ماه؟
با هجوم این افکار مسموم، دستان لرزانش بالا میآیند و روی شقیقههای داغش ضرب میگیرند. زانو میزند و سرش را به دیوار سرد سلول تکیه میدهد!
-«یا فاطمه زهرا... خودت به داد دلم برس!»
کارش در «شرکت نجات» تمام شده است؛ تمام ردّپاها، سرنخها و خطوط پنهان، حالا فقط به افرائیم ختم میشوند. مأموریت باید وارد فاز جدیدی از تحقیقات شود. دیگر نیازی نیست پایش به پاکستان و کوچه پسکوچههای کویته باز شود.
در عوض، به جرم ساختگیِ مصرف مواد مخدر و نگهداری حجم قابلتوجهی از آن در کنج آپارتمان نقلیاش، حالا چند روزی میشود که مهمان ناخواندهی این سلول است. اینطوری «شرکت نجات» عطای این نابغهی مجرم را به لقایش میبخشد و خطرش را به جان نمیخرد.
باید این حبسِ خودخواسته و چند روز بلاتکلیفی را تاب بیاورد تا مخفیانه منتقلش کنند. با این نقشه، هویت «پارسا مجد» برای همیشه در پستوهای این سلول دفن میشود!
--------
ماشین را چند خیابان آنطرفتر زیر سایهی پهن و خیس درختان پارک میکند. مسافت زیادی تا مقصد مانده، اما ذهنش چنان آشفته و پرهیاهوست که توان نشستن ندارد. کاپشن بارانیاش را از روی صندلی عقب برمیدارد. نگاهش از روی شیشهی بخارگرفته و عرقکردهی ماشین سر میخورد و روی پارچهی سبز رنگی میافتد که میان نایلونی شفاف پیچیده شده است.
نفس سنگینش را در سینه حبس میکند؛ ضربان قلبش بالا میرود.
با حرکتی سریع و بیتردید، نایلون را چنگ میزند.
زیر لب «یا علی» میگوید و از ماشین پیاده میشود. قطرات درشت و سردِ باران، آهستهتر از همیشه آسمان خاکستری را طی میکنند و روی صورت داغش مینشینند. قدم برمیدارد. خودش هم دقیقاً نمیداند چطور پاهایش او را به این نقطه کشیدهاند! وقتی به خودش میآید که چشمان تارشدهاش میان دوده و باران، واژههای روی تابلوی ورودی را میخوانند: «بهشت زهرا».
چشمانش را میبندد، یقهی کاپشن را بالا میکشد و مسافتی طولانی را پیش میرود؛ آنقدر که میرسد به قطعهای خلوت و سنگ قبری سیاه که رویش با خط نستعلیقی برجسته و فرو رفته نوشته شده است:
«جاویدالاثر شهید جواد خادمی»
ناگهان زانوهایش توان نگهداری وزنش را از دست داده و میشکنند. فاصلهاش با سنگ قبر، هرلحظه کمتر و کمتر میشود. همیشه برایش سخت بوده که بالای سر مزاری بایستد که میداند خالی است! خالی از هر پیکر، هر بوی آشنا و هر نشانی از برادرش.
مثل همیشه مات و مبهوت مانده که چه کند؟ خم شود و این تکه سنگِ بیروح را ببوسد؟ انگشتان لرزانش را روی گودیِ نامش بکشد؟ یا اینکه سفرهی دلش را باز کند، بغض خفقانآورش بشکند و قطرات دلتنگیاش سنگ را سیراب کنند؟
به نایلونِ درون دستش نگاه میکند؛ به آن پارچهی سبز و قطرهخونِ خشکشدهای که روی آن نقش بسته.
واقعاً این تکهپارچه، تنها میراث و یادگارِ جواد است؟ نمیداند از کی قطرات باران با اشکهای داغش گلاویز شدهاند و تصویر مزار جواد را پیش چشمانش تار و تارتر میکنند. با صدایی که از ته چاهِ دلتنگی میآید زمزمه میکند:
-«داداش! نمیدونم الان کجایی؛ اصلا نفست هنوز توی این دنیا هست یا نه... اما بدون تا وقتی زندهام و نفس میکشم دنبالت میگردم. به مامان قول دادم یه روز یه خبر از تو براش ببرم...
کمیله و قولش!»
صدایش میان هوای نمزده گم میشود. ذهن آشفتهاش باز هم با پیچ و تاب گره میخورد به مأموریتِ نفسگیری که باید هرچه سریعتر خودش را برایش آماده کند.
ادامه دارد...
#قسمت_پایانی✔️
🗓۱۴۰۵/۰۵/۲۵
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail