59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
نور
این شبها با علی خوشلفظ به شناسایی میروم. در دل شب تا پشت خط سوم عراقی ها. بسیار خواندنی. شدیداً پیشنهاد میشود.
#معرفی_کتاب
@anarstory
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۹۲🎬 فردا صبح. بوی کاغذهای داغِ پرینت شده فضای اتاق را پر کردهاست. رضا و خانم صابر
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۹۳🎬
چند روز از آن جلسه میگذرد. روزهایی که برای یاسر مثل هزاران سال کش میآیند و فرسایشی میشوند!
تمام دنیایش خلاصه شده در متر کردن طول و عرض سلول تاریک و نموری که انگار دیوارهایش هر دقیقه به هم نزدیکتر میشوند و نفسش را میبرند. مقصد تمام افکار آشفتهاش یک نام است:«فاطمه»
فاطمهای که تمامِ جان و هستیِ اوست. اما جسمش گیر افتاده؛ میان کنج تنگ و سرد زندان!
باید بماند؛ باید این خفقان را تحمل کند و این مأموریت را به سرانجام برساند. اصلاً راه دیگری برایش باقی نمانده. روز اول که طاها ایدهی این بازی را مطرح کرد، برقی از امید در چشمان بیفروغ یاسر جهید؛ امیدی برای زودتر تمام شدن این ماجرا و برگشتنش کنار فاطمه.
اما هنوز پژواک صدای دکتر میان جمجمهاش میپیچد و قلبش را چنگ میزند؛ فاطمهاش میان مرز باریک زندگی و مرگ معلق است! چقدر زمان لازم است تا هوشیاریاش برگردد و از این کمای لعنتی خارج شود؟ یک روز؟ یک هفته؟ یک ماه؟
با هجوم این افکار مسموم، دستان لرزانش بالا میآیند و روی شقیقههای داغش ضرب میگیرند. زانو میزند و سرش را به دیوار سرد سلول تکیه میدهد!
-«یا فاطمه زهرا... خودت به داد دلم برس!»
کارش در «شرکت نجات» تمام شده است؛ تمام ردّپاها، سرنخها و خطوط پنهان، حالا فقط به افرائیم ختم میشوند. مأموریت باید وارد فاز جدیدی از تحقیقات شود. دیگر نیازی نیست پایش به پاکستان و کوچه پسکوچههای کویته باز شود.
در عوض، به جرم ساختگیِ مصرف مواد مخدر و نگهداری حجم قابلتوجهی از آن در کنج آپارتمان نقلیاش، حالا چند روزی میشود که مهمان ناخواندهی این سلول است. اینطوری «شرکت نجات» عطای این نابغهی مجرم را به لقایش میبخشد و خطرش را به جان نمیخرد.
باید این حبسِ خودخواسته و چند روز بلاتکلیفی را تاب بیاورد تا مخفیانه منتقلش کنند. با این نقشه، هویت «پارسا مجد» برای همیشه در پستوهای این سلول دفن میشود!
--------
ماشین را چند خیابان آنطرفتر زیر سایهی پهن و خیس درختان پارک میکند. مسافت زیادی تا مقصد مانده، اما ذهنش چنان آشفته و پرهیاهوست که توان نشستن ندارد. کاپشن بارانیاش را از روی صندلی عقب برمیدارد. نگاهش از روی شیشهی بخارگرفته و عرقکردهی ماشین سر میخورد و روی پارچهی سبز رنگی میافتد که میان نایلونی شفاف پیچیده شده است.
نفس سنگینش را در سینه حبس میکند؛ ضربان قلبش بالا میرود.
با حرکتی سریع و بیتردید، نایلون را چنگ میزند.
زیر لب «یا علی» میگوید و از ماشین پیاده میشود. قطرات درشت و سردِ باران، آهستهتر از همیشه آسمان خاکستری را طی میکنند و روی صورت داغش مینشینند. قدم برمیدارد. خودش هم دقیقاً نمیداند چطور پاهایش او را به این نقطه کشیدهاند! وقتی به خودش میآید که چشمان تارشدهاش میان دوده و باران، واژههای روی تابلوی ورودی را میخوانند: «بهشت زهرا».
چشمانش را میبندد، یقهی کاپشن را بالا میکشد و مسافتی طولانی را پیش میرود؛ آنقدر که میرسد به قطعهای خلوت و سنگ قبری سیاه که رویش با خط نستعلیقی برجسته و فرو رفته نوشته شده است:
«جاویدالاثر شهید جواد خادمی»
ناگهان زانوهایش توان نگهداری وزنش را از دست داده و میشکنند. فاصلهاش با سنگ قبر، هرلحظه کمتر و کمتر میشود. همیشه برایش سخت بوده که بالای سر مزاری بایستد که میداند خالی است! خالی از هر پیکر، هر بوی آشنا و هر نشانی از برادرش.
مثل همیشه مات و مبهوت مانده که چه کند؟ خم شود و این تکه سنگِ بیروح را ببوسد؟ انگشتان لرزانش را روی گودیِ نامش بکشد؟ یا اینکه سفرهی دلش را باز کند، بغض خفقانآورش بشکند و قطرات دلتنگیاش سنگ را سیراب کنند؟
به نایلونِ درون دستش نگاه میکند؛ به آن پارچهی سبز و قطرهخونِ خشکشدهای که روی آن نقش بسته.
واقعاً این تکهپارچه، تنها میراث و یادگارِ جواد است؟ نمیداند از کی قطرات باران با اشکهای داغش گلاویز شدهاند و تصویر مزار جواد را پیش چشمانش تار و تارتر میکنند. با صدایی که از ته چاهِ دلتنگی میآید زمزمه میکند:
-«داداش! نمیدونم الان کجایی؛ اصلا نفست هنوز توی این دنیا هست یا نه... اما بدون تا وقتی زندهام و نفس میکشم دنبالت میگردم. به مامان قول دادم یه روز یه خبر از تو براش ببرم...
کمیله و قولش!»
صدایش میان هوای نمزده گم میشود. ذهن آشفتهاش باز هم با پیچ و تاب گره میخورد به مأموریتِ نفسگیری که باید هرچه سریعتر خودش را برایش آماده کند.
ادامه دارد...
#قسمت_پایانی✔️
🗓۱۴۰۵/۰۵/۲۵
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
هدایت شده از فصل تعالی | مدرسه تبلیغ و ترویج
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 فیلم کوتاه «تاکسی»
🔻 خُب، از مشکلاتت بگو…
نویسنده: احمد حیدریان
تهیه کننده و کارگردان: علی صالحی
🔹
#راوی_شو 👇
@TahaRoshd1
🔹فصل تعالی | مدرسه تبلیغ و ترویج
🔰هنر ایرانی؛ ندای قرآنی
🌱@FasleTaali
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۵📠 پایم پیچ خورده بود و درد در سراسر مچم پخش شده بود. از
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#کسیپشتخطاست📞
همهچیز تمام شده بود. هیچوقت آنقدر تمام نشده بود.
از بالا به پایین نگاه انداختم. درختها مثل لکههای سبز، پایین پایم دیده میشدند.
شوری اشک را زیر زبانم حس کردم. میخواستم فریاد بزنم، اما صدایی از گلویم بیرون نمیآمد.
خاطرات در ذهنم میچرخیدند. مدام به این فکر میکردم که چرا به اینجا رسیدهام.
دندانهایم به هم میخوردند. هوا سرد بود؛ سرمایی که تا مغز استخوانم نفوذ میکرد؛ درست مثل دستهای سرد مادرم. در دوازده سالگی، وقتی دستهایش را لمس کردم.
ذهنم به روزی برگشت که رئیس سرم فریاد زد:«اخراج.»
سنگینی نگاه کارگران را دوباره حس کردم. عرق سرد از صورتم پایین غلتید.
چشمهایم را بستم. زانوهایم سست شدند. دستم را روی زانوهایم کشیدم و نفسی را که حبس کرده بودم، بیرون دادم.
دیگر کسی را نداشتم. خودم را در آغوش گرفتم.
صدای زنگ موبایل در گوشم پیچید.
بیتوجه به آن، دوباره به پایین نگاه کردم.
یاد روزی افتادم که او برای همیشه از پیشم رفت.
زنگ دوباره بلند شد.
دختری که دوستش داشتم، کس دیگری را دوست داشت.
یک قدم برداشتم. تصویر بدنم را دیدم که پایین افتاده بود. احتمالاً خونم آرام میان سنگفرشها جاری میشد.
نبض شقیقههایم محکم میزد. صدای زنگ بلندتر شد.
دستم را داخل جیبم بردم و گوشی را بیرون آوردم.
بیاختیار تماس را وصل کردم.
صدایی آشنا در فضا پیچید: «سلام، خوبی؟... الان حرم امام رضام. گفتم بهت زنگ بزنم تا سلام بدی.»
بغضم را فرو خوردم. یک قدم به عقب برداشتم.
پاهایم سست شدند و ناخودآگاه روی زمین زانو زدم.
گوشی را محکمتر در دستم گرفتم.
لبهایم لرزید.
- «سلام آقا...»
-برگرفته از داستان واقعی
#پایان✅
#ز_نصیری✍🏻
📆 ۱۴۰۵/۰۵/۲۶
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @tarhe_tahavol⏳
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344