eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۹۲🎬 فردا صبح. بوی کاغذهای داغِ پرینت شده فضای اتاق را پر کرده‌است. رضا و خانم صابر
🕸🦇 🎬 چند روز از آن جلسه می‌گذرد. روزهایی که برای یاسر مثل هزاران سال کش می‌آیند و فرسایشی می‌شوند! تمام دنیایش خلاصه شده در متر کردن طول و عرض سلول تاریک و نموری که انگار دیوارهایش هر دقیقه به هم نزدیک‌تر می‌شوند و نفسش را می‌برند. مقصد تمام افکار آشفته‌اش یک نام است:«فاطمه» فاطمه‌ای که تمامِ جان و هستیِ اوست. اما جسمش گیر افتاده؛ میان کنج تنگ و سرد زندان! باید بماند؛ باید این خفقان را تحمل کند و این مأموریت را به سرانجام برساند. اصلاً راه دیگری برایش باقی نمانده. روز اول که طاها ایده‌ی این بازی را مطرح کرد، برقی از امید در چشمان بی‌فروغ یاسر جهید؛ امیدی برای زودتر تمام شدن این ماجرا و برگشتنش کنار فاطمه. اما هنوز پژواک صدای دکتر میان جمجمه‌اش می‌پیچد و قلبش را چنگ می‌زند؛ فاطمه‌اش میان مرز باریک زندگی و مرگ معلق است! چقدر زمان لازم است تا هوشیاری‌اش برگردد و از این کمای لعنتی خارج شود؟ یک روز؟ یک هفته؟ یک ماه؟ با هجوم این افکار مسموم، دستان لرزانش بالا می‌آیند و روی شقیقه‌های داغش ضرب می‌گیرند. زانو می‌زند و سرش را به دیوار سرد سلول تکیه می‌دهد! -«یا فاطمه زهرا... خودت به داد دلم برس!» کارش در «شرکت نجات» تمام شده است؛ تمام ردّپاها، سرنخ‌ها و خطوط پنهان، حالا فقط به افرائیم ختم می‌شوند. مأموریت باید وارد فاز جدیدی از تحقیقات شود. دیگر نیازی نیست پایش به پاکستان و کوچه پس‌کوچه‌های کویته باز شود. در عوض، به جرم ساختگیِ مصرف مواد مخدر و نگهداری حجم قابل‌توجهی از آن در کنج آپارتمان نقلی‌اش، حالا چند روزی می‌شود که مهمان ناخوانده‌ی این سلول است. این‌طوری «شرکت نجات» عطای این نابغه‌ی مجرم را به لقایش می‌بخشد و خطرش را به جان نمی‌خرد. باید این حبسِ خودخواسته و چند روز بلاتکلیفی را تاب بیاورد تا مخفیانه منتقلش کنند. با این نقشه، هویت «پارسا مجد» برای همیشه در پستوهای این سلول دفن می‌شود! -------- ماشین را چند خیابان آن‌طرف‌تر زیر سایه‌ی پهن و خیس درختان پارک می‌کند. مسافت زیادی تا مقصد مانده، اما ذهنش چنان آشفته و پرهیاهوست که توان نشستن ندارد. کاپشن بارانی‌اش را از روی صندلی عقب برمی‌دارد. نگاهش از روی شیشه‌ی بخارگرفته و عرق‌کرده‌ی ماشین سر می‌خورد و روی پارچه‌ی سبز رنگی می‌افتد که میان نایلونی شفاف پیچیده شده است. نفس سنگینش را در سینه حبس می‌کند؛ ضربان قلبش بالا می‌رود. با حرکتی سریع و بی‌تردید، نایلون را چنگ می‌زند. زیر لب «یا علی» می‌گوید و از ماشین پیاده می‌شود. قطرات درشت و سردِ باران، آهسته‌تر از همیشه آسمان خاکستری را طی می‌کنند و روی صورت داغش می‌نشینند. قدم برمی‌دارد. خودش هم دقیقاً نمی‌داند چطور پاهایش او را به این نقطه کشیده‌اند! وقتی به خودش می‌آید که چشمان تارشده‌اش میان دوده‌ و باران، واژه‌های روی تابلوی ورودی را می‌خوانند: «بهشت زهرا». چشمانش را می‌بندد، یقه‌ی کاپشن را بالا می‌کشد و مسافتی طولانی را پیش می‌رود؛ آن‌قدر که می‌رسد به قطعه‌ای خلوت و سنگ قبری سیاه که رویش با خط نستعلیقی برجسته و فرو رفته نوشته شده است: «جاویدالاثر شهید جواد خادمی» ناگهان زانوهایش توان نگهداری وزنش را از دست داده و می‌شکنند. فاصله‌اش با سنگ قبر، هرلحظه کمتر و کمتر می‌شود. همیشه برایش سخت بوده که بالای سر مزاری بایستد که می‌داند خالی است! خالی از هر پیکر، هر بوی آشنا و هر نشانی از برادرش. مثل همیشه مات و مبهوت مانده که چه کند؟ خم شود و این تکه سنگِ بی‌روح را ببوسد؟ انگشتان لرزانش را روی گودیِ نامش بکشد؟ یا این‌که سفره‌ی دلش را باز کند، بغض خفقان‌آورش بشکند و قطرات دلتنگی‌اش سنگ را سیراب کنند؟ به نایلونِ درون دستش نگاه می‌کند؛ به آن پارچه‌ی سبز و قطره‌خونِ خشک‌شده‌ای که روی آن نقش بسته. واقعاً این تکه‌پارچه‌، تنها میراث و یادگارِ جواد است؟ نمی‌داند از کی قطرات باران با اشک‌های داغش گلاویز شده‌اند و تصویر مزار جواد را پیش چشمانش تار و تارتر می‌کنند. با صدایی که از ته چاهِ دلتنگی می‌آید زمزمه می‌کند: -«داداش! نمی‌دونم الان کجایی؛ اصلا نفست هنوز توی این دنیا هست یا نه... اما بدون تا وقتی زنده‌ام و نفس می‌کشم دنبالت می‌گردم. به مامان قول دادم یه روز یه خبر از تو براش ببرم... کمیله و قولش!» صدایش میان هوای نم‌زده گم می‌شود. ذهن آشفته‌اش باز هم با پیچ و تاب گره می‌خورد به مأموریتِ نفس‌گیری که باید هرچه سریع‌تر خودش را برایش آماده کند. ادامه دارد... ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۵/۲۵ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 فیلم کوتاه «تاکسی» 🔻 خُب، از مشکلاتت بگو… نویسنده: احمد حیدریان تهیه کننده و کارگردان: علی صالحی 🔹 👇 @TahaRoshd1 🔹فصل تعالی | مدرسه تبلیغ و ترویج 🔰هنر ایرانی؛ ندای قرآنی 🌱@FasleTaali
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۵📠 پایم پیچ خورده بود و درد در سراسر مچم پخش شده بود. از
💥 📃 📞 همه‌چیز تمام شده بود. هیچ‌وقت آن‌قدر تمام نشده بود. از بالا به پایین نگاه انداختم. درخت‌ها مثل لکه‌های سبز، پایین پایم دیده می‌شدند. شوری اشک را زیر زبانم حس کردم. می‌خواستم فریاد بزنم، اما صدایی از گلویم بیرون نمی‌آمد. خاطرات در ذهنم می‌چرخیدند. مدام به این فکر می‌کردم که چرا به اینجا رسیده‌ام. دندان‌هایم به هم می‌خوردند. هوا سرد بود؛ سرمایی که تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد؛ درست مثل دست‌های سرد مادرم. در دوازده سالگی، وقتی دست‌هایش را لمس کردم. ذهنم به روزی برگشت که رئیس سرم فریاد زد:«اخراج.» سنگینی نگاه کارگران را دوباره حس کردم. عرق سرد از صورتم پایین غلتید. چشم‌هایم را بستم. زانوهایم سست شدند. دستم را روی زانوهایم کشیدم و نفسی را که حبس کرده بودم، بیرون دادم. دیگر کسی را نداشتم. خودم را در آغوش گرفتم. صدای زنگ موبایل در گوشم پیچید. بی‌توجه به آن، دوباره به پایین نگاه کردم. یاد روزی افتادم که او برای همیشه از پیشم رفت. زنگ دوباره بلند شد. دختری که دوستش داشتم، کس دیگری را دوست داشت. یک قدم برداشتم. تصویر بدنم را دیدم که پایین افتاده بود. احتمالاً خونم آرام میان سنگفرش‌ها جاری می‌شد. نبض شقیقه‌هایم محکم می‌زد. صدای زنگ بلندتر شد. دستم را داخل جیبم بردم و گوشی را بیرون آوردم. بی‌اختیار تماس را وصل کردم. صدایی آشنا در فضا پیچید: «سلام، خوبی؟... الان حرم امام رضام. گفتم بهت زنگ بزنم تا سلام بدی.» بغضم را فرو خوردم. یک قدم به عقب برداشتم. پاهایم سست شدند و ناخودآگاه روی زمین زانو زدم. گوشی را محکم‌تر در دستم گرفتم. لب‌هایم لرزید. - «سلام آقا...» -برگرفته از داستان واقعی ✍🏻 📆 ۱۴۰۵/۰۵/۲۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @tarhe_tahavol⏳ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 مثل فیلم ها چشمانم را میبندم، راستش واقعا نمیدانم چر
💥 📃 🚶 با تایید سر، اسلحه‌اش را می‌کوباند فرق سرم: «یاالله! یاالله!» کارم ساخته شد.آن روی عرب‌شان بالا آمده، مثل اینکه قضیه جدی است! چه کار کنم حالا در این وضعیت؟! باید خودم را به روشی، حیله‌ای، چیزی نجات دهم. اما با وجود این دو اسلحه که نمی‌توان تکان خورد. باز هم مجبور هستم به فیلم‌های عجیب‌وغریب روی بیاورم. طبق محاسبات من، راحت‌ترین و امکان‌پذیرترین کار غش کردن است! خیلی راحت، همین‌جا روی زمین ولو می‌شوم و تمام... اما بعدش چه می‌شود؟ مثل اینکه فراموش کرده‌ام وسط برزخ قرار دارم. اینجا که نمی‌توان از چیزی فرار کرد. نه اینطور نمی‌شود. می‌رویم سراغ بخش دوم، یا به قول این خارجکی‌ها «پلن بی». احسنت به خودم، در این دنیا و در این وضعیت هم فارسی را پاس می‌دارم. انصافاً تشویق ندارم؟! خب، راه دوم این است...که؟...که؟ آخ، آخ، آخ! متاسفانه راه دومی سراغ ندارم. یکی از نقص‌های بزرگم ندیدن فیلم است، مخصوصاً از این فیلم‌های بی‌سر و ته. خب، بریم سراغ اجرای نقشه ی بسیار بی نقصمان. بدون اینکه کلامی از دهانم خارج شود، روحم را روی زمین ولو می‌کنم. ناگهان سیلی داعشی کل بدنم را مثل شوک الکتریکی به بالا پرتاب می‌کند: «غش کرد! سکته زد! این مرد.» طولی نمی‌کشد که سیلی دیگری می‌خورم و بالای سرم داعشی دیگری را شاهد هستم: «پاشو به خودت بیا مؤمن. این سوسول‌بازی‌ها چیه دیگه؟!» خدایا همین را کم داشتم، دو داعشی معلوم نیست از کجا گیرم آوردند. اول گفتن نماز صبح چند رکعته (البته بگم همین الان یادم آمد که دو رکعت بود) بعد برای روح تکه‌تکه شده‌ام برنامه ریختن و حالا دارن با کتک‌کاری به هوشم می‌آورند، والا داعشی‌ها هم داعشی‌های قدیم، این داعشی‌ها حتی تکلیفشان با خودشان هم مشخص نیست! یا حضرت فیل! عزرائیل هم همچون موشک می‌پرد جلویم آن هم چه موشکی، موشک هایپر سونیک ایرانی: «چیکارش کردین!؟ این که از دست رفت. الان چه خاکی تو سرم بریزم؟» خداروشکر استرس عزرائیل را هم دیدیم. داعشی سمت چپ دو سیلی دیگر هم نثارم می‌کند: «پاشو خودت و جمع‌وجور کن مؤمن. من نکیرم، این هم منکره. دیو هفت سر که نیستیم.» می‌خواهم برگردم بگویم کاش دیو هفت سر بودید، وحشتش کمتر بود. اما نباید از نقشم بیرون بیایم. عزرائیل بر سر می‌زند: «الان بچه‌های محافظت یقه‌ام می‌گیرن، چی بهشون بگم؟!» منکر شانه بالا می‌اندازد: «هیچی، بگو قبض روح شد. اون هم با دیدن عظمت بسیار بالای نکیر و منکر!»نکیر طلبکارانه سمتش برمی‌گردد: «خب داداش، می‌خوای محکوم به حبسمون کنی؟» عزرائیل مرا که بر زمین ولو شده‌ام نشان می‌دهد: «کار هممون تمومه! حالا این چه ریختیه برای خودتون درست کردین؟» منکر پاسخ می‌دهد: «به نکته‌ی دقیقی اشاره کردی. به دلیل نوین بودن!» نکیر هم با تکان سر تایید می‌کند: «ببین عزرائیل جان! گذشت اون زمانی که خیلی لوس می‌رفتیم بالای سر مرده‌های خدا می‌گفتیم امام اول کیه؟» عزرائیل چشم گرد می‌کند: «نه بابا! پس الان با کلاشینکف میرین می‌گین امام اول کیه؟! بعد می‌شین نوین. پس عزیزان من، یکم نوین باشین. کلاشینکف که خیلی قدیمیه، تشریف بیارین بالستیک بدم خدمتتون!» منکر می‌خندد: «به‌به! پس شما هم نوین تشریف داری. آخه برادر من، چجوری بالستیک با کلاهک یک تنی رو با خودمون این ور و اون ور بکشیم؟!» نکیر اسلحه‌ی در دستش را جابجا می‌کند: «ببین، ما گفتیم چگونه نوین باشیم؟ رفتیم کلاس‌های چگونه نوین شویم، با تدریس داعشی‌های والا مقام. اگه خواستی بری پیششون طبقه منفی ۱۱ جهنم، گودال زغال دویست و بیست و چهار دارن عذاب می‌شن. اره دیگه... رفتیم دیدیم اینا خیلی خوب کار مارو به روش نوین انجام می‌دن، اینطوری شد که...» مرا با دست نشان می‌دهد: «اینطوری شد!» عزرائیل با دست میان پیشانی می‌کوبد: «بله، نتایج و دارم می‌بینم. آخه عقلتون کجاست؟!» منکر نیشخندی می‌زند: «در حال حاضر بالای درخت» نکیر ادامه می‌دهد: «ببین عزرائیل! اینقدر خوب کارمون تا حالا پیش رفته که به معنی واقعی کلمه تا حالا هیچی جز چرت و پرت از این بنده‌ها تحویل نگرفتیم.» عزرائیل متاسف بهشان خیره می‌شود: «بالا سر منم کلاشینکف بزارین هیچی جز چرت و پرت تحویلتون نمی‌دم. به خودتون بیایید!» منکر انگشتش را مدام روی تبلت توی دستش بالا و پایین می‌کند: «ول کنین این کل‌کل‌های بی‌نتیجه رو...امان از دست این‌ها، باز هم لیست و اشتباه دادن دستمون.» به سمت عزرائیل می‌چرخد: «این آمریکایی بود؟» چشمان عزرائیل از حدقه بیرون می‌زند: «آمریکایی کجا بود برادر من؟! این ایرانیه، ایرانی الاصل.» حالا این نکیر و منکر هستن که با چشمان گرد و به طور هماهنگ سمت روح ولو شده‌ام برمی‌گیردند: «ایرانی؟!» ✍🏻 📆 ۱۴۰۵/۰۵/۲۷ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @tarhe_tahavol⏳ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۵📠 پایم پیچ خورده بود و درد در سراسر مچم پخش شده بود. از
💥 📃 🫀 📠 حاجی دستی به کلیه‌اش گرفت. صورتش از درد فشرده می‌شد، اما چیزی به زبان نمی‌آورد. یادم رفته بود اصلاً حال خودش را بپرسم. با حالتی نگران رو به او گفتم: «حاجی، از خودت بگو...؟» لبخندی از روی فهم و مهربانی زد. لحظه‌ای از درد چشم‌هایش را روی هم گذاشت و گفت: «من دقیقاً فردای همون روز اعزام شدم. از طرفی هم نگرانی خانواده‌های شما برام مهم بود، هم دلم نمی‌اومد از این قافله جا بمونم.» سرم را پایین انداختم. این تنها کاری بود که از شرمندگی می‌توانستم در برابر حاجی انجام بدهم. اما او ادامه داد: «تا عملیات کربلای پنج، با چند فرمانده صحبت می‌کردم تا سراغی از تو و هادی بگیرم. اما آب شده بودید، رفته بودید توی زمین.» لب باز کردم که دربارهٔ آن روزها و اتفاقی که برای هادی افتاده بود، برای حاجی بگویم که چند نفر ناگهان وارد سلول شدند. با وسیله‌ای سخت و فلزی، محکم به کمرم می‌زدند. «یالا، بیا بیرون! گمشو!» حاجی سراسیمه جلو آمد. مثل پدری دلسوز، دست‌هایش را جلوی هجوم ضربه‌ها حائل کرده بود. می‌دیدم که به سختی نفس می‌کشد و حالش خوب نیست. فریاد زدم: «باشه، باشه، میام! چیکار به اون بنده‌خدا دارید؟ بکشید کنار، میام.» سردسته‌شان دود سیگار را میان هوا رها کرد و به سمتم آمد. «خوشم میاد، سریع می‌فهمی! گمشو بیرون.» رفتم بیرون. باز هم میان همان راهروی ترسناک قدم می‌زدم. می‌دانستم چرا این‌قدر مرا تحت فشار می‌گذارند؛ اما محال بود زیر قولم بزنم. ناگهان زیر پایم خالی شد. چشم‌هایم را که باز کردم، خودم را در زیرزمین دیدم. به سختی روی پاهایم ایستاده بودم. گوشم زنگ می‌زد. مرا میان آن فضای تاریک جابه‌جا می‌کردند و فقط سعی می‌کردم خودم را سرپا نگه دارم. پای قطع شده‌ای را دیدم که رگ‌ها و مفاصل بیرون زدهٔ آن،از دورهم مشخص بود. سرم را پایین انداختم تا دیگر نبینم. سرم گیج می‌رفت و همه‌چیز دور سرم می‌چرخید. جایی شنیده بودم این هم یکی از روش‌های شکنجهٔ روحی آن‌هاست؛ می‌خواستند اسیر را آن‌قدر تحت فشار قرار دهند تا بالاخره حرف بزند. از کنار چند سلول رد شدیم. بالاخره به اتاقی رسیدیم. رفتم داخل. برخلاف فضای بیرون، اتاق تمیز بود؛ بیش از حد تمیز. صدای کفش‌، سکوت اتاق را شکست. مردی با لباس نظامی، که او را «ابونعیم» صدا می‌زدند، روی صندلی‌اش نشست. لبخندی زد و گفت: «خب... چه مهمان عزیز و گرامی.» اشاره‌ای به نگهبان کرد. «زشت نیست از مهمان پذیرایی نکنیم؟ بدو، برو یه غذای لذیذ بیار. آ... داشت یادم می‌رفت. لباس تمیز هم براش بیار.» دستم را مشت کردم.به او نگاهی انداختم و با صدایی که از خشم می‌لرزید، گفتم: «با هادی چیکار کردید؟ هان؟» ✍🏻 📆 ۱۴۰۵/۰۵/۲۸ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @tarhe_tahavol⏳ ♨️https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344