آ سورة يوسف.كريم منصوري.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
🚩 کلاس مال لندن هست، بگویید درس!
ویژگیهایی از رهبر انقلاب به نقل از شاگردان ایشان
🇮🇷 @anarstory
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 لالا لالا لالایی...
🔹کمکم باید حالت خوب بشه...
☑️ورزشکار ژیمناستیک و اسکیت
☑️نفر اول کلاس چرتکه
☑️حل مکعب روبیک کمتر از یک دقیقه
☑️انگلیسی را مانند بلبل صحبت میکرد و...
🎤روایت رضا مسعودی از تیارا صادقی دختر هشت ساله یزدی در شبکه سه
🇮🇷#روایتدارالعباده | روایت مردم یزد🇮🇷
https://eitaa.com/revayateyazd
🆔@revayateyazd
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۶ 🎬 درسا که تمام محتوای قلبش به درون پاهایش تخلیه شده و به خاطر از جا پریدن، پاهایش
#تب_تند 🔥
#قسمت۷ 🎬
بعد از ناهار، پدر و پرهام باز مشغول بحث کردن و نقشه کشیدن شدند.
اینکه شب از کجا شروع کنند و تا کجا بروند و چه کار کنند، و در نهایت قرار شد ابتدا پرهام با عمو سراغ دوستان سیامک بروند و آنها را دوباره جمع کنند.
مادر سرگرم صحبت با دوستان و آشنایان بود که خبری از آنها بگیرد و درسا در اتاقش داشت آخرین اخبار مدرسهی میناب را چک میکرد؛ آمار از چهلنفر هم بیشتر شده بود. مدام به خود دلداری میداد: «هزینهی تغییر، اجتنابناپذیره!» اما بعد، از فکری که کرده بود، عصبی شده و به خودش نهیب میزد که: «چقدر بیرحم شدی؟»
در نهایت صفحهی گوشی را بست. نمیخواست خبری بشنود یا ببیند. صدای تلویزیون روشن به اتاق میرسید؛ اما برای او که روی تخت دراز کشیده بود، زیاد واضح نبود. نگاهش را به سقف دوخته بود و سعی میکرد مسئله بمباران را فراموش کند و به جای آن به شب، به فردا و به روزهای بعد بیندیشد که چه چیزی انتظارشان را میکشید. میخواست به چیزهای شادی که در انتظارشان بود، فکر کند. به تردد راحت با هر لباسی، به راحتی خوردن و نوشیدن هر چیز، به رفاه و حس خوب، اما باز به این فکر میکرد یعنی شهر آنها هم بمباران میشود؟ باز خودش جواب میداد که نه، اگر زودتر اقدام کرده، شهر را در اختیار بگیرند دیگر آمریکا مجبور نبود جایی را بمباران کند. اصلاً بمباران هم میکرد، به مردم عادی کار نداشت. فقط مراکز نظامی را میزد تا آنها شهر را زودتر تصرف کنند.
در همان زمان هم چیزی در ته ذهنش سرزنش میکرد: «پس مدرسه میناب را چرا زدند؟!» اما جواب میداد: «اون کار رژیمه.» و باز صدای سرزنشگر ذهنش بلند میشد: «واقعاً باور میکنی؟»
خودش هم نمیدانست چرا نمیتواند با اطمینانی که پدر و پرهام دارند، باور کند؛ اما با تحکم به خودش میگفت: «باور میکنم چون واقعیت همینه.»
در اتاق که باز شد، بلند شد و نشست. پرهام بود.
- چطوری دُری؟ اومدی تو خلوت؟
لبخند بیجانی زد.
- یه خورده خسته بودم.
پرهام تا کنارش آمد و روی لبهی تخت نشست:
- خستهی چی؟ تازه باید بیشتر از همیشه انرژی داشته باشی.
درسا جواب نداد و نگاهش را به برادرش دوخت که گرچه اختلاف سنی زیادی باهم داشتند، اما اثری در روابطشان نگذاشته بود. پرهام به کمر روی تخت دراز کشید و دستانش را زیر سرش قفل کرد.
- دُری یعنی میشه اینا برن؟
درسا به دیوار تکیه داد:
- واسه امشب برنامه ریختید؟
پرهام سرش را به طرف او چرخاند.
- آره.. قرار شد من با عمو برم سراغ رفیقای سیا، باید امشب هماهنگشون کنیم.. فردا، پسفردا بریزیم بیرون. اولش تجمع میکنیم، بعد بقیه هم جرأت پیدا میکنن میریزن بیرون. شلوغ که شدیم، میریم طرف کلانتری و آگاهی و دادگستری و شهرداری.
درسا سر تکان داد:
- برنامهی آینده رو نگفتم، میخوام ببینم من امشب چیکار باید بکنم؟
#پایان_قسمت۷✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۰۹
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@Avajeh404احکام خودمونی_2026_08_29_09_25_06.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
✨احکامِ خودمونی
✍ مهدیه حدادیان
🎙آقای فاضلی
🎛 امین اخگر
#احکام
#طنز
@Avajeh404
@ANARSTORY