هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@Avajeh404احکام خودمونی_2026_08_29_09_25_06.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
✨احکامِ خودمونی
✍ مهدیه حدادیان
🎙آقای فاضلی
🎛 امین اخگر
#احکام
#طنز
@Avajeh404
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۷ 🎬 بعد از ناهار، پدر و پرهام باز مشغول بحث کردن و نقشه کشیدن شدند. اینکه شب از ک
#تب_تند 🔥
#قسمت۸🎬
پرهام دستی به صورتش کشید:
- آتی امشب میره شعار بنویسه، مردم ببینن تنها نیستن فردا راحتتر جمع میشن، بابا گفت تو هم مثل دیماه همراهش برو، شعارها رو هم قراره عمو بده.. گفت با هورام هماهنگشون کنه بعد.
درسا سر تکان داد:
- باشه، چه ساعتی؟
- آتی گفت بهت بگم ده میاد میدون، اونجا باشی.
درسا باز سر تکان داد. پرهام گفت:
- چند روز که بگذره و اوضاع عوض بشه، راه برای من و آتی هم باز میشه.
درسا فقط لبخند زد و پرهام همانطور که به سقف خیره شده بود، از رویاهایش گفت:
- آخرش هم نفهمیدم چرا بابا عین عمو اینقدر راحت نمیگیره؟
- بابا با خود آتوسا مشکل نداره، با داشتن پارتنر مشکل داره، میگه زندگی همینجوری یلخی شروع نمیشه.
پرهام به طرف او سر چرخاند:
- خب همین دیگه.. الان دورهی این بازیا نیست، بابا زیادی سخت میگیره، عمو راحت گذاشت سیا خونه مجردی بگیره، بابا بهم میگه حداقل یه سال دیگه. عمو با افسون هیچ مشکلی نداشت. سیا و افسون سه ساله باهمن، چی شده؟ هیچی.... ولی بابا میگه همهچی رسمی بشه... انگار من و آتی غریبهایم.. عمو مشکلی نداشت من و آتی هم بریم پیش سیا.. بهم گفت با بابا هم حرف میزنه، که از بدشانسیم یهو زد سیا رو گرفتن.
درسا خندید:
- چقدر هولی! میترسی دیر بشه؟ هم تو آتی رو میخوای هم آتی تو رو.
پرهام نگاه از او گرفت و باز به سقف دوخت:
- تو هنوز نمیفهمی..بچهای!
درسا ضربهای به شانهی پهن برادرش زد:
- اولاً بچه خودتی... دوماً یهخرده صبر کن یه چندوقت دیگه که همهچی عوض شد، محض شیرینی از بابا اجازهشو بگیر و بعد با آتوسا برید دنبال زندگی خودتون.
پرهام نیشخندی زد:
- مثل خودت؟
درسا اخمهایش را درهم کرد و برای فهمیدن منظور پرهام سر تکان داد. پرهام بلند شد، نشست و گفت:
- مامان به بابا گفت میخوای واسه شیرینی پیروزی ازش اجازهی خوردن قبل شونزدهسالگی رو بگیری.. بابا هم مخالفت نکرد.. این یعنی راضیه.
درسا لبخند پهنی زد:
- جان من؟.. خب ضایع بود امشب همه بخورن من نگاه کنم.
پرهام برخاست:
- فعلاً که عمو گفته سور باشه واسه بعداً، بابا به عادت همیشه امشب میریزه که بخوره، ولی من و تو نباید لب بزنیم، خصوصاً تو!
انگشتش را طرف درسا گرفت و او معترض ایستاد:
- چرا؟
پرهام با پشت انگشت اشاره، تلنگری به پیشانی درسا زد:
- کوچولو!.. دفعهی اولته، امشب هم باید حواسجمع بری بیرون، من و تو نمیتونیم لب بزنیم.
پرهام بهطرف در رفت و درسا معترضانه گفت:
- پرهام، تو رو خدا هرجا رفتی قبل دوازده برگرد یه پیک کوچولو با من بزن.
پرهام که به در رسیده بود، قهقهه زد:
- دختر! چرا اینقدر هولی؟ یه خرده صبر کن، توی جمع بزنی حالش بیشتره.
پرهام از اتاق بیرون رفت و درسا با اخم خود را دوباره روی تخت انداخت:
- پس کی منو بزرگ حساب میکنید؟
#پایان_قسمت۸✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۰
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠