💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۶ 🎬 درسا که تمام محتوای قلبش به درون پاهایش تخلیه شده و به خاطر از جا پریدن، پاهایش
#تب_تند 🔥
#قسمت۷ 🎬
بعد از ناهار، پدر و پرهام باز مشغول بحث کردن و نقشه کشیدن شدند.
اینکه شب از کجا شروع کنند و تا کجا بروند و چه کار کنند، و در نهایت قرار شد ابتدا پرهام با عمو سراغ دوستان سیامک بروند و آنها را دوباره جمع کنند.
مادر سرگرم صحبت با دوستان و آشنایان بود که خبری از آنها بگیرد و درسا در اتاقش داشت آخرین اخبار مدرسهی میناب را چک میکرد؛ آمار از چهلنفر هم بیشتر شده بود. مدام به خود دلداری میداد: «هزینهی تغییر، اجتنابناپذیره!» اما بعد، از فکری که کرده بود، عصبی شده و به خودش نهیب میزد که: «چقدر بیرحم شدی؟»
در نهایت صفحهی گوشی را بست. نمیخواست خبری بشنود یا ببیند. صدای تلویزیون روشن به اتاق میرسید؛ اما برای او که روی تخت دراز کشیده بود، زیاد واضح نبود. نگاهش را به سقف دوخته بود و سعی میکرد مسئله بمباران را فراموش کند و به جای آن به شب، به فردا و به روزهای بعد بیندیشد که چه چیزی انتظارشان را میکشید. میخواست به چیزهای شادی که در انتظارشان بود، فکر کند. به تردد راحت با هر لباسی، به راحتی خوردن و نوشیدن هر چیز، به رفاه و حس خوب، اما باز به این فکر میکرد یعنی شهر آنها هم بمباران میشود؟ باز خودش جواب میداد که نه، اگر زودتر اقدام کرده، شهر را در اختیار بگیرند دیگر آمریکا مجبور نبود جایی را بمباران کند. اصلاً بمباران هم میکرد، به مردم عادی کار نداشت. فقط مراکز نظامی را میزد تا آنها شهر را زودتر تصرف کنند.
در همان زمان هم چیزی در ته ذهنش سرزنش میکرد: «پس مدرسه میناب را چرا زدند؟!» اما جواب میداد: «اون کار رژیمه.» و باز صدای سرزنشگر ذهنش بلند میشد: «واقعاً باور میکنی؟»
خودش هم نمیدانست چرا نمیتواند با اطمینانی که پدر و پرهام دارند، باور کند؛ اما با تحکم به خودش میگفت: «باور میکنم چون واقعیت همینه.»
در اتاق که باز شد، بلند شد و نشست. پرهام بود.
- چطوری دُری؟ اومدی تو خلوت؟
لبخند بیجانی زد.
- یه خورده خسته بودم.
پرهام تا کنارش آمد و روی لبهی تخت نشست:
- خستهی چی؟ تازه باید بیشتر از همیشه انرژی داشته باشی.
درسا جواب نداد و نگاهش را به برادرش دوخت که گرچه اختلاف سنی زیادی باهم داشتند، اما اثری در روابطشان نگذاشته بود. پرهام به کمر روی تخت دراز کشید و دستانش را زیر سرش قفل کرد.
- دُری یعنی میشه اینا برن؟
درسا به دیوار تکیه داد:
- واسه امشب برنامه ریختید؟
پرهام سرش را به طرف او چرخاند.
- آره.. قرار شد من با عمو برم سراغ رفیقای سیا، باید امشب هماهنگشون کنیم.. فردا، پسفردا بریزیم بیرون. اولش تجمع میکنیم، بعد بقیه هم جرأت پیدا میکنن میریزن بیرون. شلوغ که شدیم، میریم طرف کلانتری و آگاهی و دادگستری و شهرداری.
درسا سر تکان داد:
- برنامهی آینده رو نگفتم، میخوام ببینم من امشب چیکار باید بکنم؟
#پایان_قسمت۷✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۰۹
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@Avajeh404احکام خودمونی_2026_08_29_09_25_06.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
✨احکامِ خودمونی
✍ مهدیه حدادیان
🎙آقای فاضلی
🎛 امین اخگر
#احکام
#طنز
@Avajeh404
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۷ 🎬 بعد از ناهار، پدر و پرهام باز مشغول بحث کردن و نقشه کشیدن شدند. اینکه شب از ک
#تب_تند 🔥
#قسمت۸🎬
پرهام دستی به صورتش کشید:
- آتی امشب میره شعار بنویسه، مردم ببینن تنها نیستن فردا راحتتر جمع میشن، بابا گفت تو هم مثل دیماه همراهش برو، شعارها رو هم قراره عمو بده.. گفت با هورام هماهنگشون کنه بعد.
درسا سر تکان داد:
- باشه، چه ساعتی؟
- آتی گفت بهت بگم ده میاد میدون، اونجا باشی.
درسا باز سر تکان داد. پرهام گفت:
- چند روز که بگذره و اوضاع عوض بشه، راه برای من و آتی هم باز میشه.
درسا فقط لبخند زد و پرهام همانطور که به سقف خیره شده بود، از رویاهایش گفت:
- آخرش هم نفهمیدم چرا بابا عین عمو اینقدر راحت نمیگیره؟
- بابا با خود آتوسا مشکل نداره، با داشتن پارتنر مشکل داره، میگه زندگی همینجوری یلخی شروع نمیشه.
پرهام به طرف او سر چرخاند:
- خب همین دیگه.. الان دورهی این بازیا نیست، بابا زیادی سخت میگیره، عمو راحت گذاشت سیا خونه مجردی بگیره، بابا بهم میگه حداقل یه سال دیگه. عمو با افسون هیچ مشکلی نداشت. سیا و افسون سه ساله باهمن، چی شده؟ هیچی.... ولی بابا میگه همهچی رسمی بشه... انگار من و آتی غریبهایم.. عمو مشکلی نداشت من و آتی هم بریم پیش سیا.. بهم گفت با بابا هم حرف میزنه، که از بدشانسیم یهو زد سیا رو گرفتن.
درسا خندید:
- چقدر هولی! میترسی دیر بشه؟ هم تو آتی رو میخوای هم آتی تو رو.
پرهام نگاه از او گرفت و باز به سقف دوخت:
- تو هنوز نمیفهمی..بچهای!
درسا ضربهای به شانهی پهن برادرش زد:
- اولاً بچه خودتی... دوماً یهخرده صبر کن یه چندوقت دیگه که همهچی عوض شد، محض شیرینی از بابا اجازهشو بگیر و بعد با آتوسا برید دنبال زندگی خودتون.
پرهام نیشخندی زد:
- مثل خودت؟
درسا اخمهایش را درهم کرد و برای فهمیدن منظور پرهام سر تکان داد. پرهام بلند شد، نشست و گفت:
- مامان به بابا گفت میخوای واسه شیرینی پیروزی ازش اجازهی خوردن قبل شونزدهسالگی رو بگیری.. بابا هم مخالفت نکرد.. این یعنی راضیه.
درسا لبخند پهنی زد:
- جان من؟.. خب ضایع بود امشب همه بخورن من نگاه کنم.
پرهام برخاست:
- فعلاً که عمو گفته سور باشه واسه بعداً، بابا به عادت همیشه امشب میریزه که بخوره، ولی من و تو نباید لب بزنیم، خصوصاً تو!
انگشتش را طرف درسا گرفت و او معترض ایستاد:
- چرا؟
پرهام با پشت انگشت اشاره، تلنگری به پیشانی درسا زد:
- کوچولو!.. دفعهی اولته، امشب هم باید حواسجمع بری بیرون، من و تو نمیتونیم لب بزنیم.
پرهام بهطرف در رفت و درسا معترضانه گفت:
- پرهام، تو رو خدا هرجا رفتی قبل دوازده برگرد یه پیک کوچولو با من بزن.
پرهام که به در رسیده بود، قهقهه زد:
- دختر! چرا اینقدر هولی؟ یه خرده صبر کن، توی جمع بزنی حالش بیشتره.
پرهام از اتاق بیرون رفت و درسا با اخم خود را دوباره روی تخت انداخت:
- پس کی منو بزرگ حساب میکنید؟
#پایان_قسمت۸✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۰
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠