💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۶ 🎬 با رفتن دینا، درسا دست در جیب هودی فرو کرد و متوجه ویبرهی گوشیاش شد. آن را ب
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۷ 🎬
درسا چشمانش را تنگ کرد تا نگاهش را روی امید دقیقتر کند و چهرهی او را بیشتر به خاطر بسپارد.
از این فاصله فقط ریش و موهای کوتاه و سیاهش را واضح میدید. حتماً تهچهرهش شبیه خواهرش بود دیگر. میتوانست از روی صورت دینا او را هم توصیف کند. لو دادن این آدم به عمویش، از بقیه مهمتر بود.
درسا نگاهش را باز در میدان گرداند. آنقدر زیاد نبودند که در اول کار، از مواجهه با آنها ترسیده بود. فقط شلوغی و سروصدا داشتند. هنوز یک میدان را هم کامل نگرفته بودند. همینها هم وقتی خبر را میشنیدند، دیگر به میدان نمیآمدند. ترس، همیشه باعث عقبگرد میشد. اینها نمیتوانستند جلوی خیزش مردم را بگیرند و مشکلی برایشان بسازند. آنها در آن دو روز، با شروع فراخوان کینگ، در این محلهای که چندان هم همفکرشان نبودند، توانستند یک میدان را کامل بسته، چهار خیابان اطرافش را قرق کنند و قدرتشان را با درگیری، تخریب و آتشزدن، به رخ بقیه بکشند. حیف که حریف مأمورها نشدند؛ وگرنه تا صبح مسجد را هم به حال کانکس بسیج درمیآوردند تا امثال این حاجآقازرین دیگر نباشند که الان فراخوان مقاومت در برابر خواست ملت بدهند. درسا همانطور که نگاه میچرخاند و سعی میکرد چهرهها را به خاطر بسپارد؛ پوزخندی زد و زمزمه کرد:
- این بسیج خوشخیالها هم تا فردا بیشتر طول نمیکشه!
دینا سریع به طرفش سر چرخاند.
- چی طول نمیکشه؟
درسا قلبش یک لحظه ایستاد. این دختر عجب گوشهای تیزی داشت! برای درست کردن وضع گفت:
- نه، میگم تا کی این تجمع طول میکشه؟
- تا هر وقت لازم باشه، نمیذاریم دوباره کشور بریزه به هم. باید خیال سربازهامونو از خیابونا راحت کنیم.
ناگهان صدای سوت کرکنندهای پخش شد. همه جمعیت ابرو درهم کشیده و گوشهایشان را گرفتند. صدای شعار مردم قطع شد و برخی نق زدند. صدا از سیستم صوتیای بود که حاجآقا و امید درحال راهاندازی آن بودند؛ مثل اینکه با آنها همکاری نمیکرد. امید سریع دستگاه را خاموش کرد و درسا درحالیکه یک گوشش را گرفته بود، پوزخند زد:
- این هم شد تدارکات؟
امید بلافاصله روی سقف وانت قرار گرفت و رو به جمعیتی که سوت بلندگو باعث بینظمی در آنها شده بود، با صدای بلندی گفت:
- برادرها و خواهرها! از همگی عذر میخوام. مثل اینکه قرار نیست بلندگو راه بیفته تا فرمایشات حاجآقا زرین رو راحتتر بشنویم، لطفاً آقایونی که توی میدون هستید، تشریف ببرید اون طرف، کنار جمعیت، تا حاجآقا هم بیان همونجا، همگی از کلامشون بهره ببریم.
دینا با شنیدن این حرف سریع از درسا جدا شد و رو به جمعیت کرد. گویا منتظر فرمان بوده و صادر شده، درحالیکه با دستانش مردم را راهنمایی میکرد، گفت:
- خانمها یه خرده جمعتر وایسین آقایون هم بیان همینور بتونیم همه صدای حاجآقا رو بشنویم.
چند نفر از دخترها که شبیه دینا بودند بلافاصله به مرتب کردن جمعیت مشغول شدند. مردها هم از میان میدان به اینسو آمده و کنار مردانی که از ابتدا همین طرف بودند، ایستادند. وقتی دینا از کارش فارغ شد، کنار درسا برگشت و ایستاد. امید و حاجآقا هم رسیدند. درسا و دینا جلوی جمعیت بودند و صدای حاجآقا را واضح میشنیدند. درسا تمام حواسش را داد تا ببیند چه میگویند.
حاجآقای جوان، بعد از «بسم الله» معمول، ابتدا از جمعیت تشکر کرد و بعد باز همان رجزخوانیهای همیشگیشان را انجام داد و همان آرزوی محال شکست آمریکا. این جماعت هیچگاه عاقل نمیشدند.
درسا در دل به حماقت آنها میخندید؛ اما وقتی سخن به جایی رسید که برای آنها خط و نشان میکشیدند، دلش خواست پیش برود و یقهی حاجآقا را بگیرد و فریاد بزند شما چکارهاید که جلوی خواست ملت ایستادهاید؟ مردم همگی خواهان این جنگ و سرنگونیاند و شما فقط باید به خاطر چهل سال ظلم و تباهی طلب بخشش کنید. حیف که میان این جمعیت، یکنفره نمیتوانست کاری انجام دهد. پس خشمش را نگه داشت تا به موقع به این حاجآقای مدعی نشان دهد آنقدرها هم که اینها خیال میکنند کم نیستند و به وقتش چنان عمل میکنند که هیچ کدام نتوانند حرکتی کنند. روزهای خوشی آنها هم بالاخره میرسید.
#پایان_قسمت۱۷✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۲
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
@Avajeh404مجلس ختم...mp3
زمان:
حجم:
4.8M
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
#حرفهایخودمونی
👻مجلس ختم
✍قاسم زاده (آفتابگردان)
🎙امین اخگر
🎛 امین اخگر
#طنزاجتماعی
با آواژه همراه باشید⬇️
@Avajeh404
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۷ 🎬 درسا چشمانش را تنگ کرد تا نگاهش را روی امید دقیقتر کند و چهرهی او را بیشتر ب
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۸ 🎬
حرفهای حاجآقا که تمام شد، امید با فریادِ «اللهاکبر، خامنهای رهبر» بقیهی پرچم به دستها را که در زمان سخنرانی بیحرکت شده بودند، به جنبش دوباره واداشت. باز جمعیت از هم باز شدند و آنهایی که در وسط میدان بودند به سر جای خود برگشتند. دختری به دینا نزدیک شد. بازویش را لمس کرد و درسا هم رو کرد به دختر:
- دیناجان!.. بد شد بلندگو جواب نداد. عقبیا میگفتن هیچی نشنیدن.
دینا با لبخند جواب داد:
- خب عزیزم شما که شنیدید برید بهشون بگید حاجآقا چی گفت، همیشه که نباید منتظر دستور بمونی!
تا دختر مستأصل «آخه...» گفت، دینا با گفتن «بجنب دختر، به یه دردی بخور!» همراه با لبخندی او را راهی کرد. درسا با رفتن دختر تمسخرآمیز لبخند زد:
- این همه آدم جمع کردید، یه بلندگو ندارید؟
دینا به طرف او برگشت:
- گفتم که همه چیز یهویی شد. اینو هم از یه جای دیگه آوردن، نمیدونستیم خرابه. پایگاه خودمون یه سیستم خوب داشت، توی اغتشاشات که کانکسو آتیش زدن اونم از بین رفت، هنوز نتونستیم یکی دیگه جور کنیم.. مال مسجد هم سیار نیست.
درسا از این حرف حس خوبی پیدا کرد. آتش زدن کانکس به آنها خسارت زده و اثرش را گذاشته بود. آرام گفت:
- خب خون همون جوونایی که اون روز ریختید، آخرش باعث این جنگ شد.
دینا کمی سرش را پیش آورد:
- چی؟!
درسا صدایش را بالاتر برد:
- چهلهزارتا آدم که کم نبود بالأخره...
دینا اخم کرد و میان حرفش آمد:
- چهلهزارتا؟!... نگو تو هم باور کردی!
درسا شانهای بالا انداخت:
- همه میگن... چرا قبول نکنم؟
دینا رو از او گرفت:
- باور کردنش کار هر کسی نیست.
درسا طعنهی کلام او را گرفت و با کمی اخم گفت:
- ببین... درسته من ظاهرم مثل شماها نیست ولی یه چیزایی حالیمه... سعی نکن از حقیقت فرار کنی.
درسا خودش هم نفهمید چطور جرأت کرد چنین حرفی بزند، اما دیگر کار از کار گذشته بود. دینا لحظهای در سکوت به او نگاه کرد و گفت:
- من نخواستم فرار کنم... فقط گفتم زودباوری. یه لحظه به بزرگی عددی که گفتی فکر کن... چهلهزارتا مگه کمه؟!
درسا دو دستش را درون جیبهای هودی فرو کرد:
- خب منم همینو میگم، میدونی چقدر زیادن؟ کارما ظلمو برمیگردونه.
دینا سری اطراف تکان داد:
- عزیزم... کارما اگه قراره یقهی یکی رو بگیره یقهی همونایی رو باید بگیره که اون وضعو راه انداختن، وگرنه...
درسا میان کلامش رفت:
- کم آوردی داری فرار میکنی دختر... چهل هزارتا رو قبول کن. قبول کن بد کردید.
دینا محکم گفت:
- دلیلی بیار که چهلهزارتا رو قبول کنم!
درسا سرش را پیش برد و با لذت از وضعی که دینا در آن بود پچ زد:
- تو دلیلی بیار که قبول نکنم.
به حالت اول برگشت و ادامه داد:
- حقیقت هیچوقت پنهون نمیمونه.
دینا نفس عمیقی کشید. نگاهش را به طرف وسط میدان کشاند و درسا حس پیروزی کرد. دینا لحظاتی بعد به طرف او برگشت:
- زمان کرونا یادته چه خبر بود؟ توی کل کشور روزانه هفتصد هشتصد نفر میمردن. یادته چه وضعی بود؟ دیگه توی قبرستونا جا نبود. هرجا میرفتی عکس و فیلم میدیدی از نبود قبر و جنازههای زیاد. بهم بگو وقتی کشور با اون تعداد مرگ به اون وضع میفتاد، چهلهزار نفر و چطور دفن کردن که هیچکس خبر نشد؟!.. یه روزه دفن کردن؟ دو روزه؟ قبر از کجا آوردن؟ روزی هزار نفر هم میخواستن دفن کنن، چهل روز طول میکشید. فکر کن چهل روز توی کشور بیشتر از زمان کرونا تدفین باشه. قبول کن حداقل نصف زمان کرونا باید فیلم از جنازه و تابوت و قبر و دفن وجود داشت.
درسا پوزخندی زد:
- سادهای... نذاشتن کسی فیلم بگیره، اینقدر خونوادهها رو ترسوندن که همشون شبونه و بیخبر دفن کردن.
#پایان_قسمت۱۸✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۳
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond