هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
@Avajeh404مجلس ختم...mp3
زمان:
حجم:
4.8M
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
#حرفهایخودمونی
👻مجلس ختم
✍قاسم زاده (آفتابگردان)
🎙امین اخگر
🎛 امین اخگر
#طنزاجتماعی
با آواژه همراه باشید⬇️
@Avajeh404
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۷ 🎬 درسا چشمانش را تنگ کرد تا نگاهش را روی امید دقیقتر کند و چهرهی او را بیشتر ب
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۸ 🎬
حرفهای حاجآقا که تمام شد، امید با فریادِ «اللهاکبر، خامنهای رهبر» بقیهی پرچم به دستها را که در زمان سخنرانی بیحرکت شده بودند، به جنبش دوباره واداشت. باز جمعیت از هم باز شدند و آنهایی که در وسط میدان بودند به سر جای خود برگشتند. دختری به دینا نزدیک شد. بازویش را لمس کرد و درسا هم رو کرد به دختر:
- دیناجان!.. بد شد بلندگو جواب نداد. عقبیا میگفتن هیچی نشنیدن.
دینا با لبخند جواب داد:
- خب عزیزم شما که شنیدید برید بهشون بگید حاجآقا چی گفت، همیشه که نباید منتظر دستور بمونی!
تا دختر مستأصل «آخه...» گفت، دینا با گفتن «بجنب دختر، به یه دردی بخور!» همراه با لبخندی او را راهی کرد. درسا با رفتن دختر تمسخرآمیز لبخند زد:
- این همه آدم جمع کردید، یه بلندگو ندارید؟
دینا به طرف او برگشت:
- گفتم که همه چیز یهویی شد. اینو هم از یه جای دیگه آوردن، نمیدونستیم خرابه. پایگاه خودمون یه سیستم خوب داشت، توی اغتشاشات که کانکسو آتیش زدن اونم از بین رفت، هنوز نتونستیم یکی دیگه جور کنیم.. مال مسجد هم سیار نیست.
درسا از این حرف حس خوبی پیدا کرد. آتش زدن کانکس به آنها خسارت زده و اثرش را گذاشته بود. آرام گفت:
- خب خون همون جوونایی که اون روز ریختید، آخرش باعث این جنگ شد.
دینا کمی سرش را پیش آورد:
- چی؟!
درسا صدایش را بالاتر برد:
- چهلهزارتا آدم که کم نبود بالأخره...
دینا اخم کرد و میان حرفش آمد:
- چهلهزارتا؟!... نگو تو هم باور کردی!
درسا شانهای بالا انداخت:
- همه میگن... چرا قبول نکنم؟
دینا رو از او گرفت:
- باور کردنش کار هر کسی نیست.
درسا طعنهی کلام او را گرفت و با کمی اخم گفت:
- ببین... درسته من ظاهرم مثل شماها نیست ولی یه چیزایی حالیمه... سعی نکن از حقیقت فرار کنی.
درسا خودش هم نفهمید چطور جرأت کرد چنین حرفی بزند، اما دیگر کار از کار گذشته بود. دینا لحظهای در سکوت به او نگاه کرد و گفت:
- من نخواستم فرار کنم... فقط گفتم زودباوری. یه لحظه به بزرگی عددی که گفتی فکر کن... چهلهزارتا مگه کمه؟!
درسا دو دستش را درون جیبهای هودی فرو کرد:
- خب منم همینو میگم، میدونی چقدر زیادن؟ کارما ظلمو برمیگردونه.
دینا سری اطراف تکان داد:
- عزیزم... کارما اگه قراره یقهی یکی رو بگیره یقهی همونایی رو باید بگیره که اون وضعو راه انداختن، وگرنه...
درسا میان کلامش رفت:
- کم آوردی داری فرار میکنی دختر... چهل هزارتا رو قبول کن. قبول کن بد کردید.
دینا محکم گفت:
- دلیلی بیار که چهلهزارتا رو قبول کنم!
درسا سرش را پیش برد و با لذت از وضعی که دینا در آن بود پچ زد:
- تو دلیلی بیار که قبول نکنم.
به حالت اول برگشت و ادامه داد:
- حقیقت هیچوقت پنهون نمیمونه.
دینا نفس عمیقی کشید. نگاهش را به طرف وسط میدان کشاند و درسا حس پیروزی کرد. دینا لحظاتی بعد به طرف او برگشت:
- زمان کرونا یادته چه خبر بود؟ توی کل کشور روزانه هفتصد هشتصد نفر میمردن. یادته چه وضعی بود؟ دیگه توی قبرستونا جا نبود. هرجا میرفتی عکس و فیلم میدیدی از نبود قبر و جنازههای زیاد. بهم بگو وقتی کشور با اون تعداد مرگ به اون وضع میفتاد، چهلهزار نفر و چطور دفن کردن که هیچکس خبر نشد؟!.. یه روزه دفن کردن؟ دو روزه؟ قبر از کجا آوردن؟ روزی هزار نفر هم میخواستن دفن کنن، چهل روز طول میکشید. فکر کن چهل روز توی کشور بیشتر از زمان کرونا تدفین باشه. قبول کن حداقل نصف زمان کرونا باید فیلم از جنازه و تابوت و قبر و دفن وجود داشت.
درسا پوزخندی زد:
- سادهای... نذاشتن کسی فیلم بگیره، اینقدر خونوادهها رو ترسوندن که همشون شبونه و بیخبر دفن کردن.
#پایان_قسمت۱۸✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۳
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠