eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۰ 🎬 نباید دینا همراهش می‌شد. برای همین شتاب‌زده به طرف خیابانشان قدم برداشت: - نه
🔥 🎬 درسا نگاهش را به فاصله‌ی کمی که تا کوچه داشتند، دوخته بود. حتی نمی‌خواست لحظه‌ای به امید نگاه کند: - شما همیشه میگید اونا دروغ میگن. امید با همان لحن خونسرد گفت: - اونا هم میگن ما دروغ میگیم، اما کی دلیل و مدرک برای حرفش داره؟ درسا کلافه سرش را به طرف امید چرخاند: - حتماً چیزی هست که میگن، حرفا که دروغ نمی‌شه. دیگر به سر کوچه خودشان رسیده بود. ایستاد. امید نگاهش را به کانکس که روبه‌روی کوچه‌ی آنها، در یک زمین خالی بود، داد: - مثل این‌که من الان ادعا کنم شما اون شب این کانکس رو آتیش زدید. رنگ از رخ درسا پرید. او را شناخته بود؟ دینا معترض گفت: - داداش؟ این حرفا چیه؟ امید جواب داد: - سوءتفاهم نشه، من اصلاً قصد تهمت‌ زدن ندارم، من‌باب مثال گفتم، شما میگید حرفا دروغ نمی‌شه، پس هرکی هرچی بگه حتماً یه چیزی پشتش هست... خب من هم الان میگم شما اون شب اینجا رو آتیش زدید، با استدلال شما، پس حرفم دروغ نیست. درسا کپ کرده بود. به سختی پچ زد: - من؟ ولی این دروغه. امید با لحنی که فقط کمی از خونسردی در آمده بود، گفت: - آها.. همین... همه حرفا لزوماً درست نیست. هر کس حرفی زد باید دلیلی برای اثباتش داشته باشه.. مثل بمباران میناب... دلیلی بدن که ما از کشتن اون بچه‌ها سود بردیم... فقط کسانی از زدن مناطق غیرنظامی سود می‌برن که در حال حمله باشن، نه در حال دفاع... الان کی حمله کرده و این بمباران به دلیل اثرات روحی و روانی که روی مردم می‌ذاره و مشغولیت ذهنی نیروهای نظامی و امدادی، به نفعشه؟ مایی که نیاز داریم مردممون برای دفاع آرامش داشته باشن و نیروهای نظامی و امدادیمون مشغولیت اضافه نداشته باشن، یا اونایی که می‌خوان روحیه‌ی ما رو بشکنن؟ درسا چیزی نداشت بگوید. امید لحظاتی بعد گفت: - ببخشید اگه وقتتونو گرفتم، خونه‌تون توی همین کوچه‌اس که وایسادین؟ درسا شتاب‌زده سر تکان داد: - بله توی همین کوچه‌اس. دینا سریع گفت: - چه جالب؟ ما سه تا کوچه پایین‌تریم. درسا لبخندی زورکی زد: - ممنونم، همراهم اومدین.. دیگه بقیه‌شو خودم میرم. خداحافظی سریعی کرد. دینا گفت: - برو به سلامت.. خواستی فرداشب هم بیا، توی میدون منو پیدا می‌کنی، مگه نه داداش؟ امید سر تکان داد: - بله، تا آخر این جنگ ما توی خیابونیم. درسا در دل پوزخند زد: «به همین خیال باشید!» بعد برای فرار از دست آن‌ها سریع برگشت. همین که دو قدم برداشت، تازه فهمید چه خبطی کرده که کوچه‌شان را به آن‌دو نشان داده. باید دست به سرشان می‌کرد تا حداقل خانه‌شان را یاد نگیرند. سر چرخاند. هنوز هر دو همان‌جا ایستاده بودند. دستی تکان داد و دینا جوابش را داد. خود را به تاریکی کوچه کشاند و داخل تورفتگی در خانه‌ای شد تا آنها خیال کنند به خانه رسیده. لحظاتی همان‌جا ایستاد و بعد سرش را کمی از لبه‌ی دیوار بیرون کشید. دیگر خبری از دینا و برادرش نبود. آنها رفته بودند. دست روی سینه‌اش گذاشت. نفس راحتی کشید و آرام گفت: _ ولی الکی ترسیدما.. اینا دیگه زیاد نمیمونن که بتونن کاری بکنن. با این حرف از مخفیگاه بیرون آمد و به طرف خانه دوید. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۹ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://harfeto.timefriend.net/17896691302853
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان: حجم: 11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨ 💥امام باقر علیه السلام : هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد. ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۱ 🎬 درسا نگاهش را به فاصله‌ی کمی که تا کوچه داشتند، دوخته بود. حتی نمی‌خواست لحظه‌
🔥 🎬 در حیاط را که باز کرد با خانه‌ی تاریک روبه‌رو شد. هیچ نوری از پنجره‌های بزرگ سالن بیرون نمی‌آمد. نفس راحتی کشید. پدر و مادرش خواب بودند. با نوشیدنی‌هایی که خورده بودند الان خوابشان هم سنگین شده بود. نگاهش را در حیاط گرداند. خبری از موتور هم نبود. پس پرهام هنوز برنگشته بود که او را به خاطر دیر آمدن مؤاخذه کند. حتماً آتوسا به گوشش رسانده بود که برنامه دیوارنویسی بهم خورده و الان باید قبل از برگشتن پرهام می‌خوابید. در را آهسته بست و با شتاب طول حیاط را پیمود. به آرامی در ساختمان را باز کرد تا صدای شیشه‌هایش بلند نشود. کفش‌هایش را با نهایت دقت و بی‌صدا بیرون آورد و در جاکفشی گذاشت. به سختی در تاریکی راهش را پیدا کرد. خود را به اتاق رساند و بعد از بستن در اتاق، لامپ را روشن کرد. به طرف چپ چرخید و همین که مقابل میز آرایش قرار گرفت و نگاهش به تصویرش در آینه افتاد هینی از سر ترس کشید. چفیه‌ی دینا هنوز روی سرش بود. واقعاً چه شانسی آورده‌ بود که همه خواب بودند و او را با این چفیه روی سر ندیده بودند. وگرنه چه جوابی داشت به آنها بدهد؟ سریع چفیه را از سر کشید و در دستانش مچاله کرد. کجا باید آن را پنهان می‌کرد؟ نگاهش را در اتاق برای یافتن مکان مناسب می‌چرخاند که صدای شیشه‌های لق در سالن بلند شد. این یعنی در باز شده بود و هشدار برگشتن پرهام برای او بود. دست‌پاچه شد. نگاهش را به چفیه دوخت. چه بهانه‌ای می‌توانست برای داشتن آن ردیف کند؟ هیچ بهانه‌ای جانش را حفظ نمی‌کرد. پرهام آن‌قدر از این پارچه منحوس نفرت داشت که حتماً حکم مرگش می‌شد. سریع با همان وضع روی تخت دراز کشید و پتوی نازک قهوه‌ای‌ رنگش را روی خودش کشید. صورتش را به طرف دیوار چرخاند. بدنش را کاملاً زیر پتو پنهان کرد. با دو دست چفیه را زیر پتو روی سینه‌اش نگه داشته بود و سعی می‌کرد نفسش را حبس کند تا شبیه آدم خوابیده باشد. صدای باز شدن در اتاق که به گوشش رسید، پلک‌هایش را محکم فشرد. سرش را به پایین خم کرد. نباید هیچ تکانی می‌خورد. پرهام هم‌زمان درحال حرف زدن آهسته با کسی بود: - ببین! تخت گرفته خوابیده، خیالت راحت! درسا فهمید پرهام با آتوسا تلفنی حرف می‌زند. لب‌هایش را گزید. پرهام ادامه داد: - آره نگران نباش... دری هیچیش نشده... فقط این‌قدر سربه‌هواست که نه لامپ اتاقو خاموش کرده... صدای تیک کلید لامپ همراه با تاریک شدن فضا بلند شد. - نه بهت خبر داده سالم برگشته که نترسی. صدای بسته شدن در اتاق، باعث شد درسا نفسش را آزاد کند. پتو را کنار زد و به طرف در برگشت. صدای نامفهوم حرف زدن پرهام هم لحظاتی بعد محو شد. حتماً وارد اتاق خودش شده بود. بلند شد. لبه‌ی تخت نشست. قلبش هنوز محکم می‌تپید، اما دیگر خیالش راحت شده بود. نگاهی به چفیه درون دستش دوخت. - تو رو چیکار کنم؟ چشمانش را باز درون اتاق گرداند. هر کجا می‌گذاشت ممکن بود مادر آن را پیدا کند. واقعاً نمی‌دانست چه کند؟ فرصتی هم برای سربه‌نیست کردنش نداشت. باید فعلاً جایی آن را مخفی می‌کرد تا فردا نابودش کند. چفیه مچاله شده را باز کرد و بعد چندبار آن را تا کرد تا تقریباً کوچک شد. آن را درون جیب بزرگ هودی فرو کرد. هم‌زمان دستش به اسپری و گوشی خورد. آنها را بیرون آورد و روی میز کنار تختش گذاشت. روی تخت دراز کشید و زمزمه کرد: - فردا خونه که خلوت شد توی حیاط آتیشش می‌زنم. نگاهش را به سقف دوخت و به جای خواب به فکر رفت. به فکر حرف‌های امید برادر دینا. چه کسی بیشتر از بمباران مدرسه سود می‌برد؟ چطور مردم را آن‌قدر ترسانده بودند که کلیپ‌های تشییع و عزاداری کشته‌شدگان این‌قدر کم بود؟ یعنی با مردمی که به این راحتی می‌ترسیدند و مخفی می‌شدند، می‌توانستند قیام کنند؟ اگر فردا که خیزش شروع شد و مردم را دعوت به نبرد کردند، مأموران اسلحه کشیدند و باز همین‌طور مردم ترسیدند چه؟ چرا امید این‌قدر مطمئن حرف میزد؟ یعنی یک درصد هم از جنگ نمی‌ترسیدند؟ مگر می‌شد؟ پس چه چیزی آنها را مطمئن کرده بود؟ شاید هنوز داغ بودند و به عمق فاجعه پی نبرده بودند که این‌قدر راحت از دفاع و پیروزی حرف می‌زدند! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۳۰ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://harfeto.timefriend.net/17896691302853
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
39.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 کلیپ داستانی سفر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها از شهر مدینه به شهر مقدس قم و رحلت ایشان 🥀 🖤 اثری تولید شده با هوش مصنوعی @Shafiei1361_Del همراهان گرانقدر امشب و فردا رو از دست ندید عمه جانم حضرت معصومه کریمه ی اهل بیت(ع) در برآوردن حاجات، دستشان باز است ...🤲🥀 گرچه همیشه لطفشان شامل حالمان می شود🥺 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠