eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://harfeto.timefriend.net/17896691302853
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۵ 🎬 - الان چی میشه پرهام؟ پرهام متعجب از سوال خواهر گفت: - چی میشه؟! خب معلومه دخت
🔥 🎬 درسا از حیاط وارد خانه شد. پرهام جلوی آینه‌ی ورودی، در حال مرتب کردن دستمال‌سر آبی‌رنگ روی سرش بود. صورتش را با حوله‌ای که کنار پرهام روی دیوار نصب بود، پاک کرد و هم‌زمان پرسید: - ضدآفتاب هم نزنم؟ پرهام از آینه نگاهش را به او دوخت: - خیابون که نمیریم ضدآفتاب بخوای... اصلاً توی این زمستونی آفتاب می‌بینی؟ درسا حوله را آویزان کرد. - اگه می‌فهمیدم چرا این‌قدر غد شدی خوب بود. پرهام برگشت: - دری عجله دارم.. برو یه لقمه بردار راه بیفتیم... گفتم چهل‌دقیقه دیگه اونجاییم، تازه دنبال آتی هم باید بریم. مچ دستش را بالا آورد و ساعتش را به درسا نشان داد: - وقتی نمونده تلف آرایش کنی. درسا با هوف کشیدن به طرف آشپزخانه راه افتاد. مادر از آشپزخانه فنجانی را روی اپن گذاشت: - این‌قدر عجله واسه چیه پرهام؟!.. اتاق عمل که نمی‌خوای بری چهل‌ دقیقه بشه چهل‌وپنج دقیقه مریضت بمیره... بذار درسا راحت صبحونه بخوره. درسا در این فاصله روی صندلی پشت اپن نشسته بود و چشم به صبحانه‌ی چیده شده روی آن داده بود. پرهام با هوف به طرف آنها برگشت. مادر لقمه‌ای گرفته و به دست درسا داد: - تو غذاتو بخور مامان... عجله هم نکن. درسا لقمه را گرفت: - خیلی ماهی کیمیاجون! مادر به خاطر «کیمیا» گفتنش اخمی کرد و بعد با خنده سری به اطراف تکان داد. امروز روز خوبی بود، نباید خاطر دخترش را تلخ می‌کرد. درسا مشغول خوردن شد و مادر از آشپزخانه بیرون زد. پرهام که تمام مدت چشم به آنها دوخته بود گفت: - خیلی‌خب، فقط ده‌ دقیقه. پرهام روی مبل نشست و درسا دستش را بالا برد و با دهان پر «باشه بابا!» گفت. مادر پشت سر دخترش قرار گرفت: - آروم بخور دختر! درسا بی‌توجه در حال چپاندن لقمه‌‌ی دوم در دهان بود. مادر مداد فرو رفته در موهای پیچیده‌ی دخترش را بیرون کشید. درسا با دهان پر معترضانه «مامان!» گفت و او جواب داد: - صد بار گفتم موهاتو درست ببند، مداد چیه آخه؟ درسا که لقمه در گلویش مانده بود به چای لب زد و بعد از قورت دادن آن گفت: - کش پیدا نکردم. مادر از انگشتانش به عنوان شانه‌ برای موهای دخترش استفاده می‌کرد‌. - بس که شلخته‌ای! این موها اگه لخت نبود با شونه نکردن‌های تو الان جنگل شده بود. مثل اتاقت که الان حتماً جنگل شده که توش کش پیدا نکردی. درسا با یادآوری اینکه مادر نباید داخل اتاقش برود، گفت: - به جون تو اتاق مرتبه... فقط چون خوشم از بستن مو نمیاد... اصلا کشی ندارم که بخوام پیدا کنم. مادر درحال بافت موهای دخترش گفت: - این‌قدر این موها رو باز نگه دار که هیچی نمونه برات. درسا در حال لقمه گرفتن جواب داد: - خوشم از گیس و دم‌اسبی نمیاد، شبیه حیوون میشم، انگار دم‌ دارم. لقمه را در دهان گذاشت و ادامه داد: - یا باید جمعشون کنم بالا، یا بذارم باز باشه. مادر بافت موی دخترش را تمام کرد، یکی از گیس‌هایش را از روی شانه جلو آورد. کش قهوه‌ای کوچکی را از انتهای آن بیرون کشید و پای موهای دخترش بست. - پس من حیوونی‌ام که دوتا دم دارم. درسا در حال خوردن ته چای‌اش بود. از این سوءتفاهم مادر، ابروهایش را بالا داد. فنجانش را روی میز گذاشت و با قورت دادن محتویات دهانش گفت: - نه قربونت برم من، منظورم به تو نبود. مادر موهای دخترش را رها کرد. درسا سریع بلند شد و نگاهش را به مادرش دوخت که با دلخوری به او چشم دوخته و دست به کمر زده بود: - اصلاً کیمیاخاتون، اگه گیس‌گلابتون نبود که نمی‌تونست دل فرزین‌خان رو ببره. مادر لبخندی زد: - باز زبون بریز! درسا نزدیک مادر شد و دست در شانه‌ی او انداخت: - راست میگم... مگه نه اینکه فرزین‌خان توی تولد دلنوازجون وقتی خواسته ازش آمار شما رو بگیره، پرسیده این خانم مو قشنگ اسمش چیه؟ مادر با یادآوری خاطرات گذشته بیشتر لبخند زد: - از دست تو دختر! درسا صورتش را نزدیک برد و آرام‌تر گفت: - خودمونیم، اون روز هم همین‌طوری دو گیسه کرده بودی که دل بردی؟ گونه‌های مادر گل انداخت و خواست درسا را از خود دور کند: - این فضولیا به تو نیومده ورپریده! درسا روی گونه‌های مادرش را بوسید و عقب رفت: - این دریِ ورپریده عاشق مامانشه، برم تا ده‌دقیقه‌ی پرهام تموم نشده یه صفایی به خودم بدم. مادر در جوابش «برو قربونت برم!» گفت و پرهام ادامه داد: - رژ مژ نزنی دری! درسا بعد طرف اتاقش رفت و بلند گفت: - خیلی خب نمی‌زنم. وارد اتاق شد و آهسته ادامه داد: - حیف که بودن توی اون جمع مهم‌تره. تیوپ ضدآفتابش را از روی میز برداشت و خیره به آینه گفت: - غیرتی‌بازیای تو رو کجای دلم بذارم؟ ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۰۵ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان: حجم: 1M
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر 🎤 📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این شعری که کنار عکس شهید گذاشتند برای کیه؟ @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۶ 🎬 درسا از حیاط وارد خانه شد. پرهام جلوی آینه‌ی ورودی، در حال مرتب کردن دستمال‌سر
🔥 🎬 دقایقی بعد وقتی سوار بر ترک موتور از کوچه به داخل خیابان پیچیدند، درسا کلاه سویشرت را کاملاً روی سرش کشید و خودش را به کمر پرهام چسباند، نکند نگاهش به دینا یا برادرش بخورد. آن‌ها اهل همین محله بودند، وای اگر او را دیده و آشنایی می‌دادند، آنگاه جواب برادرش را چه می‌داد؟ پرهام با صدای بلندی داشت با او حرف می‌زد: - ببین، این‌جایی که میریم خوش ندارم با کسی گرم بگیری.. یادت نره ما فقط برای کار میریم. درسا با صدایی که به خاطر باد بلند کرده بود، جواب داد: - پس فکر کردی میرم واسه مخ‌زنی؟ نترس هوَل نیستم. - دری کارو جدی بگیر... به میدان رسیده بودند. صدای قرآنی که پخش می‌شد، باعث شد درسا نتواند بقیه حرف‌های پرهام را بشنود. ته دلش با صدای قرآن خالی شد. اگر دینا در میدان بود چه؟ صورتش را از پهلو به کمر برادرش چسباند تا پنهان بماند. پرهام با گفتن «شنیدی چی گفتم؟» حواس او را جمع کرد. پرهام میدان را دور میزد تا وارد خیابان روبه‌رو شود. گویا کسی در میدان نبود و درسا جرأت کرد، سرش را بالا بیاورد: - نه، چی گفتی؟ - ما رو باش با کی حرف می‌زنیم.. دختر تو که تنها هم موتور سوار میشی، حالا ترک من نشستی چرا این‌قدر ترسیدی که چسبیدی بهم؟ درسا کمی خودش را فاصله داد: - نترسیدم که... - معلومه.. کمرم توی این سرما عرق کرد، یه خرده خودتو ول کن، نترس، من بیشتر از تو موتور روندم. - هیچَم نترسیدم! - خیلی خب، تو راست میگی، فقط حواست باشه اون‌جا نذاری کسی باهات تیک بزنه. درسا حرص خورد: - خودم بلدم چطور رفتار کنم. - حالا قهر نکن دری! واسه خودت میگم. اینا رو من بهتر از تو می‌شناسم. درسا از توصیه‌های بی‌پایان او کلافه شد: - پرهام تو چته؟!.. کلاس اولی که نیستم. می‌دونم هرکی از راه رسید نباید باهاش مچ بشم. - می‌دونم، محض احتیاط گفتم. درسا از دور آتوسا را دید که کنار خیابان خلوت ایستاده بود. روسری ارغوانی‌رنگی را برخلاف همیشه به سر کرده و کت کرم‌رنگی را با شلواری به همان رنگ پوشیده بود. همین که پرهام کنار پای آتوسا ایستاد، بیشتر از هر چیز آرایش صورت آتوسا نظر درسا را جلب کرد. آتوسا موهای سیاهش را فرق وسط باز کرده، روسری ارغوانی توری را درو گردنش چرخانده و عقب گره زده‌ بود. انتهای موهای بازش را از یک‌طرف روی شانه انداخته و چشمانش را با یک آرایش زیبا برجسته کرده بود. ابروهای سیاهش پررنگ‌تر از همیشه می‌نمود. گرچه لب‌ها و گونه‌هایش در چشم نبودند، اما در همان‌ها هم بهتر از درسا بود. او حتی برق‌لب هم نزده بود، ولی آتوسا مانند رفتن به یک مهمانی آماده شده بود. درسا دلخور شد. چرا پرهام که این‌قدر به او گیر داده بود، آرایش نکند، الان به آتوسا چیزی نمی‌گفت؟ ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۰۶ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا