59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این شعری که کنار عکس شهید گذاشتند برای کیه؟
@BisimchiMedia
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۶ 🎬 درسا از حیاط وارد خانه شد. پرهام جلوی آینهی ورودی، در حال مرتب کردن دستمالسر
#تب_تند 🔥
#قسمت۲۷ 🎬
دقایقی بعد وقتی سوار بر ترک موتور از کوچه به داخل خیابان پیچیدند، درسا کلاه سویشرت را کاملاً روی سرش کشید و خودش را به کمر پرهام چسباند، نکند نگاهش به دینا یا برادرش بخورد. آنها اهل همین محله بودند، وای اگر او را دیده و آشنایی میدادند، آنگاه جواب برادرش را چه میداد؟
پرهام با صدای بلندی داشت با او حرف میزد:
- ببین، اینجایی که میریم خوش ندارم با کسی گرم بگیری.. یادت نره ما فقط برای کار میریم.
درسا با صدایی که به خاطر باد بلند کرده بود، جواب داد:
- پس فکر کردی میرم واسه مخزنی؟ نترس هوَل نیستم.
- دری کارو جدی بگیر...
به میدان رسیده بودند. صدای قرآنی که پخش میشد، باعث شد درسا نتواند بقیه حرفهای پرهام را بشنود. ته دلش با صدای قرآن خالی شد. اگر دینا در میدان بود چه؟ صورتش را از پهلو به کمر برادرش چسباند تا پنهان بماند. پرهام با گفتن «شنیدی چی گفتم؟» حواس او را جمع کرد. پرهام میدان را دور میزد تا وارد خیابان روبهرو شود. گویا کسی در میدان نبود و درسا جرأت کرد، سرش را بالا بیاورد:
- نه، چی گفتی؟
- ما رو باش با کی حرف میزنیم.. دختر تو که تنها هم موتور سوار میشی، حالا ترک من نشستی چرا اینقدر ترسیدی که چسبیدی بهم؟
درسا کمی خودش را فاصله داد:
- نترسیدم که...
- معلومه.. کمرم توی این سرما عرق کرد، یه خرده خودتو ول کن، نترس، من بیشتر از تو موتور روندم.
- هیچَم نترسیدم!
- خیلی خب، تو راست میگی، فقط حواست باشه اونجا نذاری کسی باهات تیک بزنه.
درسا حرص خورد:
- خودم بلدم چطور رفتار کنم.
- حالا قهر نکن دری! واسه خودت میگم. اینا رو من بهتر از تو میشناسم.
درسا از توصیههای بیپایان او کلافه شد:
- پرهام تو چته؟!.. کلاس اولی که نیستم. میدونم هرکی از راه رسید نباید باهاش مچ بشم.
- میدونم، محض احتیاط گفتم.
درسا از دور آتوسا را دید که کنار خیابان خلوت ایستاده بود. روسری ارغوانیرنگی را برخلاف همیشه به سر کرده و کت کرمرنگی را با شلواری به همان رنگ پوشیده بود. همین که پرهام کنار پای آتوسا ایستاد، بیشتر از هر چیز آرایش صورت آتوسا نظر درسا را جلب کرد. آتوسا موهای سیاهش را فرق وسط باز کرده، روسری ارغوانی توری را درو گردنش چرخانده و عقب گره زده بود. انتهای موهای بازش را از یکطرف روی شانه انداخته و چشمانش را با یک آرایش زیبا برجسته کرده بود. ابروهای سیاهش پررنگتر از همیشه مینمود. گرچه لبها و گونههایش در چشم نبودند، اما در همانها هم بهتر از درسا بود. او حتی برقلب هم نزده بود، ولی آتوسا مانند رفتن به یک مهمانی آماده شده بود. درسا دلخور شد. چرا پرهام که اینقدر به او گیر داده بود، آرایش نکند، الان به آتوسا چیزی نمیگفت؟
#پایان_قسمت۲۷✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۰۶
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #سرگیجه🗣 همین که روی نیمکت مینشینم سردی فلزی نیمکت میلرزاندم. همه چیز
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#در_ازدحام_تنهایی🌱
نمیگویم که کسی در کنارم نیست اما کسی برای من نیست! برایم عجیب است که در این شلوغی، تنهاییام بیشتر در چشم است و شعر سهراب سپهری در ذهنم طنین میاندازد:
"من به آمار زمین مشکوکم؛
اگر این سطح پر از آدم هاست،
پس چرا این همه دل ها تنهاست؟
بیخودی میگویند، هیچ کس تنها نیست؛ چه کسی تنها نیست؟
همه از هم دورند...
همه در جمع ولی تنهایند..."
شاید زمانم ایستاده و مرا در فکر فرو برده است. صداها در گوشم اکو میشود و تصاویر، ورق میخورند.
کاش کسی بود که زبانش، زبانِ من بود.
بگذرد... میدانم که اکنون، تنهاییام را در هیاهوی جهان به آغوش میکشم؛ چرا که با خدای تنهایم بیشتر همصحبت میشوم!
#پایان
#یا_ولی_الحسنات
📆 #۱۴۰۵/۰۷/۰۷
🆔️@tarhe_tahavol⏳️
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://abzarek.ir/service-p/msg/5550083