eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #سرگیجه🗣 همین که روی نیمکت می‌نشینم سردی فلزی نیمکت می‌لرزاندم. همه چیز
💥 📃 🌱 نمی‌گویم که کسی در کنارم نیست اما کسی برای من نیست! برایم عجیب است که در این شلوغی، تنهایی‌ام بیش‌تر در چشم است و شعر سهراب سپهری در ذهنم طنین می‌اندازد: "من به آمار زمین مشکوکم؛ اگر این سطح پر از آدم هاست، پس چرا این همه دل ها تنهاست؟ بی‌خودی می‌گویند، هیچ کس تنها نیست؛ چه کسی تنها نیست؟ همه از هم دورند... همه در جمع ولی تنهایند..." شاید زمانم ایستاده‌ و مرا در فکر فرو برده است. صداها در گوشم اکو می‌شود و تصاویر، ورق می‌خورند. کاش کسی بود که زبانش، زبانِ من بود. بگذرد... می‌دانم که اکنون، تنهایی‌ام را در هیاهوی جهان به آغوش می‌کشم؛ چرا که با خدای تنهایم بیش‌تر هم‌صحبت می‌شوم! 📆 /۰۷/۰۷ 🆔️@tarhe_tahavol⏳️ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://abzarek.ir/service-p/msg/5550083
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان: حجم: 12M
قرائت دعای توسل 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
بسم الله الرحمن الرحیم 📽باغ انار برگزار میکند: 🔻جلسه‌ی نهم: 🔸با موضوع: ژانر کودک و نوجوان 🔹با تدریسِ سرکار خانم مطلبی 🗓چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ ⏰ساعت ۱۷:۳۰ 📍مکان برگزاری: 🆔 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨ 🆔 @ANARSTORY 🍎 🆔 @tarhe_tahavol 💥 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۷ 🎬 دقایقی بعد وقتی سوار بر ترک موتور از کوچه به داخل خیابان پیچیدند، درسا کلاه سو
🔥 🎬 پرهام از روی موتور به آتوسا سلام داد. دستش را گرفت. درسا اخم کرده و یک کلمه هم حرف نزد. پرهام با همان دستی که گرفته بود، آتوسا را پیش کشید و روی گونه‌اش را بوسید. آتوسا هم جوابش را با بوسه‌ای داد و در آخر هم «فدات عزیزم!» ضمیمه کرد. پرهام «خدا نکنه‌»ای گفت. دستش را رها کرد: - سوار شو بریم! آتوسا بالأخره متوجه درسا شد: - چطوری بچه؟ درسا بیشتر اخم کرد: - بچه خودتی! میری مهمونی با این وضع؟! پرهام طعنه‌ی درسا را فهمید: - آتوسا می‌دونه چیکار کنه. لازم به گفتن نیست. درسا معترض شد: - فقط من نمی‌دونم؟! آتوسا دست روی شانه‌اش گذاشت: - دختر! روسری زدم چون ترسیدم امروز بگیروببند باشه.. ولی ارغوانی و کرم پوشیدم تا بهشون نشون بدم عزای شما واسه من جشنه. پرهام قهقهه‌ای زد: - ایول بهت! ولی باید احتیاط کنی. آتوسا نیشخندی به پرهام زد: - نترس پرهام‌خان! من حواسم جَمعه. بعد جلوی کلاه درسا را گرفت و تا روی چشمانش پایین کشید: - حالا بکش جلو‌ جا باز بشه منم بشینم. درسا با همان دلخوری، جلوی کلاهش را بالا داد و خود را جلوتر کشید. کاملاً به پرهام چسبید تا جا برای آتوسا هم باز شود. همین‌که آتوسا نشست، پرهام به راه افتاد. آتوسا بلند گفت: - از خونه که می‌اومدم بیرون توقع داشتم راه به راه مأمور ببینم.. گفتم اگه گیر دادن به سرووضعم که عزاداریم و اینا، میگم... صدایش را تغییر داد و چون زنان لوس گفت: - وا؟ مگه چی شده؟ من که از هیچی خبر نداشتم. دوباره به حالت عادی خود درآمد و ادامه داد: - ولی حیف پرنده هم پر نمی‌زد. پرهام خنده‌ای کرد: - آتی دل و جرأت رو فقط تو داری. درسا تازه متوجه خلوتی شهر شده بود، پرسید: - پس مردم کجا رفتن که هیشکی توی شهر نیست؟ آتوسا گفت: - یا تو خونه موندن، یا رفتن مصلی. درسا باز پرسید: - مصلی؟!.. اونجا واسه چی؟ پرهام کمی سرش را به عقب برگرداند: - خب واسه خبر مرگ اون دیگه... مردم عادی موندن خونشون ببینن عاقبت جنگ چی میشه، اون مزدورا هم الان جمع شدن مصلی عزاداری. درسا آهانی گفت و آتوسا ادامه داد: - امیدوارم گریه‌شون هیچ‌وقت تموم نشه. پرهام در جواب او گفت: - نمیشه، از این به بعد این‌قدر اشکشونو دربیاریم که به مرگ راضی بشن، اما ما هم نمی‌کشیمشون تا زجرکششون کنیم، صبر کن و ببین. آتوسا با حرص دندان سایید: - حقشونه، هرچی سرشون بیاد حقشونه، جای داداشم خالی. پرهام جواب داد: - نگران سیا هم نباش، عمو و بابا که دست پر برگشتن، اولین کارمون گرفتن زندانه. خیلی‌ها باید آزاد بشن، یه چند روز دیگه سیا هم برمی‌گرده. درسا دیگر به حرف‌های آن دو گوش نمی‌داد. فقط گاهی که از جایی رد می‌شدند که صدای قرآن به گوشش می‌رسید به حال دینا فکر می‌کرد. دینایی که شب قبل آن‌طور با اطمینان از زنده بودن رهبرش حرف میزد، الان چه حالی داشت؟ نباید برای ناراحتی افرادی مثل او دل می‌سوزاند، اما چیزی ته دلش او را وادار به دل‌سوزی می‌کرد که ناخودآگاه آرام گفت: - بیچاره دینا، حتما الان خیلی داغونه. پرهام و آتوسا متوجه حرف او نشدند. آن دو مشغول حرف زدن با یکدیگر بودند که در باد حاصل از سرعت موتور تقریبا حالت داد زدن گرفته بود. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۰۸ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond