eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۲ 🎬 در بین همین هیجان و شور، پرهام اشاره‌ای به سالارخان کرد و بعد هر دو از جا برخا
🔥 🎬 آتوسا از حرص دندان فشرد: - سیامک همین روزها میاد بیرون که. افسون با بی‌خیالی جواب داد: - خب بیاد، مگه اون به من تعهد داره؟ چشمان درسا از از این حرف گرد شد. آتوسا چیزی نگفت و سرجایش برگشت. تخمه‌هایش را برداشت و سعی کرد خود را به بی‌خیالی بزند. مرد مو‌فرفری که سیگاری آتش زده بود، خود را پیش کشید: - این خاله‌زنک‌بازیا رو ول کنید، والا مردها این‌قدر که شما حساسید.. حساس نیستن. بعد رو به درسا دست دراز کرد و گفت: - من گودی‌ام، از همه اینا عاقل‌تر، خانم آراسته به من افتخار آشنایی میدن؟ درسا نگاهی به دست دراز شده‌ی مرد کرد و بعد چشم به صورتش دوخت. حرف‌های پرهام یادش آمد که او‌ را از هر نرمشی منع کرده بود. خود را عقب کشید. به مبل تکیه داد: - من برای آشنایی اینجا نیومدم. دوقلوها با این حرف پقی زدند زیر خنده و گودی با لبخند جمع شده، دستش را عقب کشید. یکی از دوقلوها که تیشرت قهوه‌ای رنگی به تن داشت، گفت: - گودی زاییدی که... رو به درسا کرد و ادامه داد: - خانم کم کسی نیست که، برادرزاده‌ی گرگین‌خانه. به خودش اشاره کرد: - خانم من ماسیسم. به برادرش که تی‌شرت کرم‌رنگ به تن داشت، اشاره کرد: - این هم داداشم باتیس. درسا نگاهی سرسری به دو مرد انداخت که هیکل درشتشان در تیشرت‌ها جا نمی‌شد. بازوها، دست‌ها، گردن و حتی مقداری از پشت گوش تا پایین سر بی‌مویشان پر از خالکوبی بود. درسا از این‌که این مردها به جز آشنایی با او به چیزی فکر نمی‌کردند، ناراحت شد. چرا بعد از آن حرف‌های دلگرم‌کننده‌ی عمو، اینها حرف از مبارزه و برنامه‌ریزی برای راه‌اندازی دوباره تجمعات نمی‌زدند؟ او اینجا آمده بود که برای خیزش آماده شود، نه پیدا کردن آشنا و دوست. امید و همفکرانشان از همان دیشب، خیابان را قرق کرده بودند و اینها فقط در فکر خوردن و خوشی و بازی. باتیس وقتی جوابی از درسا در برابر خواسته‌ی برادرش نشنید، رو به آتوسا کرد: - این بچه رو چرا دنبالتون راه انداختید آوردید؟ آتوسا که به دسته‌ی مبل تکیه زده، آرنجش را روی آن گذاشته بود و با همان دست تخمه می‌شکست، گفت: - فضولیش به تو نیومده. باتیس پوزخندی زد: - کپ کرده از ترس. درسا عصبی‌تر شد و توپید: - هیچم نترسیدم.. شماها که معلوم نیست... حرفش با سقلمه‌ای که آتوسا به پهلویش زد، قطع شد. سؤالی به طرف او برگشت. آتوسا با ابرو اشاره کرد که حرفی نزند. مشتش را جلو آورد و ادامه داد: - تخمه بخور. درسا نفس حرصی کشید و رو برگرداند. آتوسا درست نشست و گفت: - آقایون اراذل! چَرا بَسه، پاشید برید اینجا رو خلوت کنید. بعد به ورق‌های پخش شده روی زمین اشاره کرد و ادامه داد: - دست چندم بودین؟ شرط هم بستین؟ همه فهمیدن این حرف‌ها یعنی چه؟ افسون پوزخندی زد.بلند شد و رفت سر جایش نشست. آرت که تمام مدت در سکوت به آنها چشم دوخته بود، نگاهش را به طرف صفحه‌ی تلویزیون برگرداند. انوشک که از ابتدا نگاهش را از درسا برنداشته بود، برخاست. کمی خم شد و خطاب به درسا گفت: - مادمازل افتخار میدن یه دست با ما بزنن؟ درسا بیشتر حرصش گرفت که اینها چرا این‌قدر خوش‌خیالند. آتوسا باز خود را یله کرد و درحال تخمه شکستن گفت: - پیشنهاد بدی نیست... درسا تند به طرف او برگشت و آتوسا با دیدن او ادامه داد: - ولی بذارید یه وقت دیگه که سرمون خلوت‌تر شد. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۱۴ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
35.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ تصاویری از جمعیت حیرت‌آور مردم در بزرگ‌ترین زنجیره انسانی «جان‌فدا» این جمعیت عجیب، از دانشگاه فردوسی شروع و بعد از گذر از دانشگاه پزشکی، فرهنگیان پسر، فرهنگیان دختر به دانشگاه منتظری وصل شده است این فیلم فقط "جمعیت مردمی" را نشان می‌دهد و جمعیت چند هزار نفری دانشجویان و اساتید، داخل دانشگاه می‌باشند 🔻 ۱۴ مهرماه ۱۴۰۵ 💠 اندیشکده راهبردی 🆔 @soada_ir
🎤 کارگاه آموزش مصاحبه؛ «مواجهه حرفه‌ای با موقعیت‌های غیرمنتظره در مصاحبه» 🔹 مدرس: استاد سجاد محقق نویسنده و پژوهشگر 📚 نویسنده کتاب‌های «خبرنگار غیراعزامی» و «حاجی غیربازاری» از دل روایت‌های میدانی و سفرنامه‌های سوریه، افغانستان و عراق، کلی تجربه‌ی واقعی و شنیدنی داره و حالا می‌خواد راز و رمز مصاحبه‌ی خوب و حرفه‌ای، تکنیک‌های پرسشگری و گفتگوی مؤثر و همچنین مهارت مدیریت شرایط و موقعیت‌های چالش برانگیز و غیرعادی در مصاحبه رو با ما در میون بذاره. ❗️ظرفیت محدود❗️ ✅لینک ثبت‌نام: https://artyazdplus.ir/paydari05/ 📅 زمان: پنجشنبه ۱۶ مهر، ساعت ۹ تا ۱۱ صبح 📍مکان: حوزه هنری استان یزد
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. لیلا لیلا لیلا !! تـلـقـیـن عـجـیــب یـک مـیـت ❗️ تعهد مَلک مُقرب الهی برای فردی که‌‌‌‌‌ ... @gowharemarefat
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۳ 🎬 آتوسا از حرص دندان فشرد: - سیامک همین روزها میاد بیرون که. افسون با بی‌خیالی ج
🔥 🎬 درسا نگاه خشمگینش را از روی آتوسا برنداشت. گودی بلافاصله گفت: - ضدحال نزن آتوسا! باتیس ادامه داد: - تقصیر این بچه‌س. درسا تند به طرف باتیس سر چرخاند و خواست جوابی به او بدهد که آتوسا قبل از او خود را پیش کشید و گفت: - بازی این‌قدر هم مهم نیست که بحث کنیم، بعداً هم میشه بازی کرد. باتیس یکی از ابروهایش را بالا داد. میخ چهره‌ی درسا مانده بود. - بچه‌جون نمی‌تونی خلاف جریان شنا کنی، بازی، مشروب و حتی سیگار خود جریان زندگیه. درسا با ناباوری سر تکان داد: - خلاف جریان؟ مثل اینکه جریان رو اشتباه گرفتید، حرفای عموم رو نشنیدید؟ باتیس پوزخندی زد: - دیر اومدی.. زود هم می‌خوای بری؟ پیاده شو باهم بریم، کار ما چه ایرادی داره که الکی فاز میدی؟ آتوسا با تحکم «درسا!» گفت و خواست او را ساکت کند، اما درسا که دیگر تحمل نداشت، تند جواب داد: - نه آتوسا بذار حرف بزنم. رو به باتیس کرد: - میگم بهت... نگاهش را بین مردها چرخاند: - عمو و بابای من چرا جونشون رو گرفتن کف دستشون رفتن برای شما اسلحه بیارن؟ واسه خاطر اینکه شما این‌جا بشینید به عیش و نوش و بازی؟ ماتیس معترض شد: - دخترجون!.. یه بازی هم به ما نمی‌تونی ببینی؟ کو اسلحه؟ کو مهمات؟ باید تأمین کنی که بتونی توقع کنی. درسا چشم ریز کرد: - یعنی چی الان چیزی دستمون نیست؟.. چرا این‌قدر بی‌خیالید.. مثلاً قراره همه‌چی رو عوض کنیم؟ گودی بلند شد و چیزی را از طبقه‌ی زیرین میز تلویزیون برداشت. نگاه درسا روی قمه‌ی درون دست او که افتاد ساکت شد. گودی گفت: - آتوسا این دخترعموتو تفهیم کن چیزی ندادید هنوز، یعنی الان جز این قمه که امروز من همراه خودم آوردم هیچی توی این خونه نیست! سالارخان بعد گرفتن سیامک قدغن کرده چیزی همراه خودمون بیاریم. بعد این خانم میگه یه کاری کنید. می‌خوای دست خالی بریم وسط خیابون؟ درسا خواست جوابی بدهد که آتوسا خود را پیش کشید و با گرفتن بازوی او گفت: - حالا درسا هم چیزی نگفت، دخترم یه خرده آتیشش تنده، نه که تازه اومده توی جمع نمی‌دونه ماجرا چیه! باتیس سیگاری روشن کرد: - از روز اول قرار ما کار بود و قرار شما تأمین... پکی به سیگارش زد و ادامه داد: - حالا تأمين کنید، ما کار می‌کنیم. آتوسا لبخندی زد: - نگران تأمین نباشید، کی ما شما رو لنگ گذاشتیم که این بار بذاریم؟ باتیس پکی به سیگار زد و بعد به پشتی مبل تکیه داد: - پس تا دستمون پر بشه به بزم می‌گذرونیم تا وقت رزم بشه. نگاهش را به درسا دوخت و ادامه داد: - کار ما قاعده داره، بچه‌بازی نیست. درسا دندان سایید و خواست چیزی بگوید که آتوسا کنار گوشش گفت: - از اینا توقع نداشته باش به خیزش ما اعتقاد داشته باشن. درسا ناباورانه به طرف او برگشت و پچ زد: - اگه اعتقاد ندارن پس ما چرا اینجاییم؟ آتوسا بعد از لحظاتی مکث گفت: - مجبوریم با اینا باشیم، ما آدم می‌خوایم و اینا هم بنده‌ی پولن. برای پول هر کاری می‌کنن، پس زیاد به پروپاشون نپیچ تا دبه نکنن. درسا آهی کشید: - من فکر می‌کردم... آتوسا ضربه‌ای به بازویش زد، چشمکی ضمیمه کرد و گفت: - زیاد سخت نگیر.. فعلاً آروم باش به وقتش... صدای زنگ در بلند شد. حرف آتوسا نصفه نیمه ماند. رو به انوشک کرد: - منتظر کسی بودین؟ انوشک سری به نشانه‌ی نه تکان داد. همه ساکت شده بودند. آتوسا گفت: -پس تا مطمئن نشدی کیه درو باز نکن. انوشک برای باز کردن در بلند شد. آتوسا باز مشغول تخمه شکستن شد. باتیس و گودی به درسا چشم دوخته بودند و درسا برای اینکه نشان بدهد نگاه آن دو برایش اهمیتی ندارد، گوشی‌‌اش را از جیب بیرون کشید و چشم به آن دوخت. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۱۶ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا