أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ ۚ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۚ وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضًا سُخْرِيًّا ۗ وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ
آیا آنان هستند كه رحمت پروردگارت را تقسیم میكنند؟ ما در زندگی دنیا معیشت آنان را میانشان تقسیم كردهایم، و برخی را از جهت درجات [فكری و مادی] بر برخی برتری دادهایم تا برخی از آنان برخی دیگر را [در امر معیشت و سایر امور] به خدمت گیرند؛ و رحمت پروردگارت از آنچه آنان جمع میكنند بهتر است. (۳۲)
زخرف - 32
قرآن مبین
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 کاش آدمها زودتر میفهمیدند؛ بعضی انتخابها، سالها بعد حسرت میشوند
🆔 @yazdonline | یزدآنلاین
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۸ 🎬 تمام راهِ برگشت، درسا به آدمهایی که دیده بود و حرفهایی که شنیده بود، فکر می
#تب_تند 🔥
#قسمت۳۹ 🎬
چهار دقیقه از ساعت ده گذشته بود که درسا همراه پرهام، سوار بر موتور از خانه بیرون زد. با آتوسا نزدیک میدان قرار داشتند.
درسا باز هودی سیاهش را به تن کرده بود. درحالیکه هنوز چفیه در جیب آن قرار داشت. باقی گذاشتنش در خانه خطر داشت و میخواست همین امشب در فرصتی مناسب، دور از چشم آتوسا و پرهام، آن را دور بیندازد. وقتی از کوچه وارد خیابان منتهی به میدان شدند، صدای «اللهاکبر» گفتن مردم و نوحهای که از بلندگو پخش میشد، به گوش هر دونفرشان رسید. جلوتر که رفتند، درسا دید جمعیتی که توقع داشت در میدان ایستاده باشند، وارد خیابانی که در آنسوی میدان بود، میشدند. همان خیابانی که به محل قرار آنها با آتوسا میرسید. الان دیگر فقط انتهای جمعیت در مقابلشان بود. پرهام موتور را حاشیهی میدان نگه داشت و به جمعیت چشم دوخت. درسا پرسید:
- اینا کجا رفتن؟
پرهام دست در جیب کرده و گوشیاش را بیرون کشید و مشغول شد:
- دارن میگردن. تظاهرات شبانه.
گوشی را کنار گوش گذاشت:
- کجایی آتوسا؟... طرف تو رسیدن؟... خیلی خب... فرصت کنسلی نداریم... باید یه جای خلوت دیگه پیدا کنیم.
درسا از پشت سر پرهام، سریع گفت:
- بهش بگو بره طرف مدرسهی ما، مخالف جهتیه که جمعیت رفت. دیوارش بزرگه، تو یه کوچهی خلوت هم هست.
پرهام با شنیدن حرف درسا، به آتوسا گفت:
- مدرسهی درسا رو بلدی؟ توی خیابون خوشخو... آره برو همونجا تا ما هم بیایم.
پرهام بعد از قطع تماس، سر موتور را به طرف جهتی چرخاند که به مدرسهی درسا میرسید. پنج دقیقه بعد به آتوسا رسیدند که هودی قهوهایرنگی به تن کرده و کنار خیابان خلوت ایستاده بود.
همینکه پیاده شدند، آتوسا با هیجان و کمی نگرانی گفت:
- همین امشب اگه کاری نکنیم، با این حرکتی که اینا زدن، مردم فکر میکنن ارزشیا زیادن و بیشتر میترسن، دیگه نمیان بیرون. نباید بذاریم اینا شهرو قرق کنن.
درسا پیاده شد و پرهام رو کرد به آتوسا:
- نگران اونا نباش، اونا فقط صداشون بلنده.
بعد با نگاه به هر دو نفرشان گفت:
- فقط مراقب خودتون باشید، همینکه یکی رو دیدید در برید، اصلاً یه لحظه هم وقت تلف نکنید. مهم نیست کیه.. فقط در برید.
درسا هر دو دستش را در جیبهای هودی فرو کرد:
- نگران ما نباش! ما کارمونو بلدیم، تازه کوچهی مدرسهی ما دو بَره.. راه دررو داره.
پرهام سر تکان داد:
- خیلیخب، من هم میرم همین اطراف یه دوری بزنم ببینم این جمعیت کجاها میره.. بعدش میام اون سر کوچه دنبالتون.
پرهام حرکت کرد. دو دختر با جلو کشیدن کلاههای هودی و بیرون آوردن اسپریهای رنگ وارد کوچه شدند.
#پایان_قسمت۳۹✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۲۵
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۹ 🎬 چهار دقیقه از ساعت ده گذشته بود که درسا همراه پرهام، سوار بر موتور از خانه بیر
#تب_تند 🔥
#قسمت۴۰ 🎬
یک طرف کوچه را دیوار مدرسه گرفته بود و طرف دیگر را خانههای یک طبقه و دو طبقه قدیمی. کوچه هیچ روشنایی خاصی جز نور پنجرههای خانهها نداشت و برای مخفیکاریِ محیطی عالی بود. درسا در فکر یافتن موقعیتی بود که در همین تاریکی، چفیه را جایی رها کند. آتوسا جعبهی آدامسی را از جیب بیرون آورد. یکی در دهان گذاشت و با تعارف کردن آن به درسا و گفتن «چرا ساکتی؟» او را ناکام گذاشت. درسا هم وقتی توجه او را دید، مجبور شد فعلاً زمان خلاص شدن از دست چفیه را عقب بیندازد. یکی از آدامسها را برداشت:
- چی؟
آتوسا که در حال تکان دادن اسپری قرمزرنگ درون دستش با صدای تقتق بود، گفت:
- میگم چرا حرف نمیزنی؟
درسا همزمان که آدامس را در جیب میگذاشت، اسپری خودش را آماده کرد:
- چی بگم؟
به شروع دیوار مدرسه رسیده بودند. آتوسا اشارهای به دیوار کرد:
- از همینجا شروع کن و همزمان بگو چت شده؟
درسا اسپری به دست روبهروی دیوار آجری ایستاد و نگاه به آن دوخت:
- هیچی نشده.
آتوسا ضربهای به بازویش زد تا حرف بزند.
- بگو دیگه.
درسا به طرف او برگشت. نمیتوانست بگوید درمورد محتویات جیبش فکر میکند، اما باید به طریقی او را دست به سر میکرد. ناگهان چیزی به ذهنش زد:
- آتوسا؟ یه سؤال بپرسم ناراحت نمیشی؟
آتوسا کمی فاصله گرفت و درحالیکه به دیوار نگاه میکرد گفت:
- نه خره، بپرس!
مشغول نوشتن چیزی شد و درسا پرسید:
- بین تو و مازار چیزی هست؟
به آنی سرخوشی آتوسا پرید. دست از نوشتن کشید و رو به او کرد. درسا متوجه ناراحتی او شد و دستپاچه گفت:
- اصلاً ولش کن..نمیخواد چیزی بگی.. ما برای کار اومدیم.
آتوسا کاملاً به طرفش برگشت. لحنش آرام اما ناراحت بود:
- باید میفهمیدم که مسئله چیه!
قدمی به او نزدیک شد:
- قبل از اینکه شروع کنی بهتره تکلیف این حرفو مشخص کنم، تو به من شک کردی؟!
لحن آتوسا جدی شده بود. درسا هم که فقط یک نقطهی کوچک روی دیوار گذاشته بود، دست کشید و به طرف او برگشت. آتوسا به چشمانش خیره شد:
- ترسیدی من هم یه کثافتی باشم عین افسون؟
درسا سریع سر تکان داد:
- نه، نه، اصلاً منظورم این نبود.. تو دخترعَمومی.. من خوب میشناسمت. من بهت شک ندارم.
آتوسا نگاهش را از او گرفت و در کوچهی خلوت گرداند:
- ناراحت نیستم ازت.. کاملاً طبیعیه.. امروز رفتی و افسون رو دیدی، اون هرزه هم حرف از تعهد نداشتن سیامک زد.. حالا فکر کردی وقتی سیامک اونه، چرا خواهرش این نباشه.
رو به طرف درسا چرخاند:
- حق داری از زندگی داداشت بترسی.
درسا برای درست کردن وضعیت دست آتوسا را گرفت:
- حرف توی دهن من نذار، من هیچوقت چنین فکری نکردم، من کاری به رابطه افسون و سیامک ندارم، پرهام هم از من بزرگتره و بیشتر حالیشه، پس وقتی میگه فقط آتوسا، حتماً ازت مطمئنه که میگه.
لحظهای مکث کرد و ادامه داد:
- اما من هم بچه و احمق نیستم.. اونقدر حالیمه که بفهمم نگاه مازار به تو عادی نبود.. فقط خواستم بفهمم چرا؟ حالا اگه دلخور شدی، فراموشش کن.
آتوسا لحظهای به انتهای کوچه نگاه کرد که نور زرد تیر چراغ برقی که در خیابان قرار داشت، کمی آن روشن کرده بود. بعد از لحظاتی به طرف درسا برگشت و با صدای گرفتهای گفت:
- درسته، افسون راست میگه، من هم خوب خبر دارم که سیامک همزمان که با افسونه با دخترای دیگه هم هست.. از هرکی خوشش بیاد میبرتش خونش، بابا بهش حساس شده بود، میگفت کثافتکاری نکن، اونم مجبور شد افسون رو بیاره به عنوان پارتنرش معرفی کنه به همه، تا بابا فکر کنه اون فقط با یه نفره..پرهام هم میدونه، اما مامان و بابا فکر میکنن سیامک فقط با افسون میگشته. سیامک میگه تعهد داشتن به یه نفر کار مسخرهایه درحالیکه آزادم و میتونم با هرکی هر چقدر دلم خواست وقت بگذرونم و بعد عوضش کنم.
لبخندی روی لب آتوسا نشست و رو به درسا کرد:
- برعکس پرهام.. اون میگه عشق و زندگی فقط با یه نفر، میگه عمر آدم اونقدر نیست که پای این و اون تلف بشه.. آخرش هم نفهمی چیکار کردی... اصلاً همین خصلت پرهام منو دیوونه کرده، میدونم بره وسط لاسوگاس هم غیر من کسی رو نمیخواد.. بچهم هنوز قدیمی فکر میکنه و همین خاصش کرده.
درسا هم برادرش را میشناخت و گاهی اوقات از این تفکراتش که هیچ به جو خانوادهشان نمیخورد، تعجب میکرد.
#پایان_قسمت۴۰✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۲۶
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344