eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ ۚ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۚ وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضًا سُخْرِيًّا ۗ وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ آیا آنان هستند كه رحمت پروردگارت را تقسیم می‌كنند؟ ما در زندگی دنیا معیشت آنان را میانشان تقسیم كرده‌ایم، و برخی را از جهت درجات [فكری و مادی‌] بر برخی برتری داده‌ایم تا برخی از آنان برخی دیگر را [در امر معیشت‌ و سایر امور] به خدمت گیرند؛ و رحمت پروردگارت از آنچه آنان جمع می‌كنند بهتر است. (۳۲) زخرف - 32 قرآن مبین
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 کاش آدم‌ها زودتر می‌فهمیدند؛ بعضی انتخاب‌ها، سال‌ها بعد حسرت می‌شوند 🆔 @yazdonline | یزدآنلاین
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۸ 🎬 تمام راهِ برگشت، درسا به آدم‌هایی که دیده بود و حرف‌هایی که شنیده بود، فکر می‌
🔥 🎬 چهار دقیقه از ساعت ده گذشته بود که درسا همراه پرهام، سوار بر موتور از خانه بیرون زد. با آتوسا نزدیک میدان قرار داشتند. درسا باز هودی سیاهش را به تن کرده بود. درحالی‌که هنوز چفیه در جیب آن قرار داشت. باقی گذاشتنش در خانه خطر داشت و می‌خواست همین امشب در فرصتی مناسب، دور از چشم آتوسا و پرهام، آن را دور بیندازد. وقتی از کوچه وارد خیابان منتهی به میدان شدند، صدای «الله‌اکبر» گفتن مردم و نوحه‌ای که از بلندگو‌ پخش می‌شد، به گوش هر دونفرشان رسید. جلوتر که رفتند، درسا دید جمعیتی که توقع داشت در میدان ایستاده باشند، وارد خیابانی که در آن‌سوی میدان بود، می‌شدند. همان‌ خیابانی که به محل قرار آن‌ها با آتوسا می‌رسید. الان دیگر فقط انتهای جمعیت در مقابلشان بود. پرهام موتور را حاشیه‌ی میدان نگه داشت و به جمعیت چشم دوخت. درسا پرسید: - اینا کجا رفتن؟ پرهام دست در جیب کرده و گوشی‌اش را بیرون کشید و مشغول شد: - دارن می‌گردن. تظاهرات شبانه. گوشی را کنار گوش گذاشت: - کجایی آتوسا؟... طرف تو رسیدن؟... خیلی خب... فرصت کنسلی نداریم... باید یه جای خلوت دیگه پیدا کنیم. درسا از پشت سر پرهام، سریع گفت: - بهش بگو بره طرف مدرسه‌ی ما، مخالف جهتیه که جمعیت رفت. دیوارش بزرگه، تو یه کوچه‌ی خلوت هم هست. پرهام با شنیدن حرف درسا، به آتوسا گفت: - مدرسه‌ی درسا رو بلدی؟ توی خیابون خوشخو... آره برو همون‌جا تا ما هم بیایم. پرهام بعد از قطع تماس، سر موتور را به طرف جهتی چرخاند که به مدرسه‌ی درسا می‌رسید. پنج دقیقه بعد به آتوسا رسیدند که هودی قهوه‌ای‌رنگی به تن کرده و کنار خیابان خلوت ایستاده بود. همین‌که پیاده شدند، آتوسا با هیجان و کمی نگرانی گفت: - همین امشب اگه کاری نکنیم، با این حرکتی که اینا زدن، مردم فکر می‌کنن ارزشیا زیادن و بیشتر می‌ترسن، دیگه نمیان بیرون. نباید بذاریم اینا شهرو قرق کنن. درسا پیاده شد و پرهام رو کرد به آتوسا: - نگران اونا نباش، اونا فقط صداشون بلنده. بعد با نگاه به هر دو نفرشان گفت: - فقط مراقب خودتون باشید، همین‌که یکی رو دیدید در برید، اصلاً یه لحظه هم وقت تلف نکنید. مهم نیست کیه.. فقط در برید. درسا هر دو دستش را در جیب‌های هودی فرو کرد: - نگران ما نباش! ما کارمونو بلدیم، تازه کوچه‌ی مدرسه‌ی ما دو بَره.. راه دررو داره. پرهام سر تکان داد: - خیلی‌خب، من هم میرم همین اطراف یه دوری بزنم ببینم این جمعیت کجاها میره.. بعدش میام اون سر کوچه دنبالتون. پرهام حرکت کرد. دو دختر با جلو کشیدن کلاه‌های هودی و بیرون آوردن اسپری‌های رنگ وارد کوچه شدند. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۲۵ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. تمدن >
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا