💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #جامانده🦿 این روزها ساکتتر از قبل جای پایم را محکم میکنم و به تماشا می
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#عشق_پنهان👥
رد سالها زندگی، بر روی ابروهای هانیه جا انداخته بود. در سرتاسر دیوارها، چرک به چشم میخورد.
هانیه، خدمتکاری هم داشت که به او محبت میکرد و او را مانند مادر خود میدانست.
خمیازه ای کوتاه میکشد و میگوید :
_ بلند شم برم لباس عوض کنم که کار دارم..
رو به خدمتکار خانهاش کرد و گفت:
_ عزیزم، یه سطل پر از آب اون گوشه ی آشپزخونه هست، اون رو با مایع قاطی کن بیار..
_ چشم خانم...
عصایش را از کنار مبل سیاه رنگ، بر میدارد و طرف اتاقش میرود.
قدم اول را که بر میدارد، مکثی میکند. رویش را بر میگرداند: 《زیرزمین.》
دستانش را روی هم میفشارد و بی آنکه به اتاقش برود، سمت زیرزمینی که در انتهای راهرو بود میرود. تکههایی از گِل، بر دیوارها چسبیده بودند. با هر سختی ای که شده، پاهای بی رمقش را تکان میدهد. با هر قدمی که بر میدارد، یک تکه از خاطراتش را به یاد میآورد.
درش را باز میکند و داخل میشود. تاریکی زیرزمین، گوشه ای از چشمش را در خود میبلعد. با دستانی لرزان، کلید چراغ را روشن میکند. زیرزمین را بر انداز میکند. چیزی که میبیند، دسته ای از نامه های باز و زرد است که روی صندوقچه ای بزرگ و کهنه، در حالتی آشفته وار، ریخته است. بوی نم، در هوا می چرخد و هوای سرد زیرزمین، زیر دستانش را لمس میکند.
یکی از نامه ها، در میان دسته ی بزرگ زیر صندوقچه پنهان شده و هنوز بسته است. ضربان قلبش تند تند میزند. آن را بر میدارد و باز میکند. نامه زرد رنگ را میخواند. اولین چیزی که نوشته شده بود،" از طرف عزیزت، امید. " است.
تمام جملات را زیر لبش زمزمه میکند و به آخر که میرسد، جمله ای که نوشته شده، "به طرف بهترین نامزد عمرم" است.
کمی صبر میکند؛ با خودش کلنجار میرود:
_ نامه.. این برای کیه؟
چرا پست نشده؟
برگشت خورده؟
آن را در جیبش می گذارد و بالا میرود.
خدمتکار خانه، تا او را میبیند، طرفش میرود و میگوید:
_ خانم، مایع با آب حاضر است..
_ بعدا.. کار دارم...
طرف اتاقش میرود و روی مبلی که آنجا گذاشته بود، مینشیند.
به نامه خیره میشود؛ ناگهان چشمانش گرد میشود، ضربان قلبش میایستد. دوباره آن را میخواند. تاریخی که در نامه نوشته شده است، تاریخی است که در دوران نامزدی با امید بوده است.
دستانش را روی هم میاندازد و در فکر فرو میرود.
بعد از چند دقیقه متوجه چیزی میشود: اسم خودش.
خاطراتی را که با امید داشته است را مرور میکند. بغضی در گلویش جاری میشود.
صدای نالهاش خانه را پر میکند.
در نامه نوشته شده بود:
_ هانیه ی عزیزم، امیدوارم هر چه زودتر دوران نامزدیمان تمام شود و با همدیگر زندگی کنیم. این نامه را برایت نوشتم. فردا قرار است سالگرد نامزد شدنمان باشد.... روزی که پدرت گفت باید شش ماه دور از هم زندگی کنین...
امیدوارم بتوانم برایت پست کنم..
#پایان
#قلمفضانورد✍
📆 ۱۴۰۵/۷/۲۴
🆔 @tarhe_tahavol⏳
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://abzarek.ir/service-p/msg/5550083
أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ ۚ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۚ وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضًا سُخْرِيًّا ۗ وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ
آیا آنان هستند كه رحمت پروردگارت را تقسیم میكنند؟ ما در زندگی دنیا معیشت آنان را میانشان تقسیم كردهایم، و برخی را از جهت درجات [فكری و مادی] بر برخی برتری دادهایم تا برخی از آنان برخی دیگر را [در امر معیشت و سایر امور] به خدمت گیرند؛ و رحمت پروردگارت از آنچه آنان جمع میكنند بهتر است. (۳۲)
زخرف - 32
قرآن مبین
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 کاش آدمها زودتر میفهمیدند؛ بعضی انتخابها، سالها بعد حسرت میشوند
🆔 @yazdonline | یزدآنلاین
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۸ 🎬 تمام راهِ برگشت، درسا به آدمهایی که دیده بود و حرفهایی که شنیده بود، فکر می
#تب_تند 🔥
#قسمت۳۹ 🎬
چهار دقیقه از ساعت ده گذشته بود که درسا همراه پرهام، سوار بر موتور از خانه بیرون زد. با آتوسا نزدیک میدان قرار داشتند.
درسا باز هودی سیاهش را به تن کرده بود. درحالیکه هنوز چفیه در جیب آن قرار داشت. باقی گذاشتنش در خانه خطر داشت و میخواست همین امشب در فرصتی مناسب، دور از چشم آتوسا و پرهام، آن را دور بیندازد. وقتی از کوچه وارد خیابان منتهی به میدان شدند، صدای «اللهاکبر» گفتن مردم و نوحهای که از بلندگو پخش میشد، به گوش هر دونفرشان رسید. جلوتر که رفتند، درسا دید جمعیتی که توقع داشت در میدان ایستاده باشند، وارد خیابانی که در آنسوی میدان بود، میشدند. همان خیابانی که به محل قرار آنها با آتوسا میرسید. الان دیگر فقط انتهای جمعیت در مقابلشان بود. پرهام موتور را حاشیهی میدان نگه داشت و به جمعیت چشم دوخت. درسا پرسید:
- اینا کجا رفتن؟
پرهام دست در جیب کرده و گوشیاش را بیرون کشید و مشغول شد:
- دارن میگردن. تظاهرات شبانه.
گوشی را کنار گوش گذاشت:
- کجایی آتوسا؟... طرف تو رسیدن؟... خیلی خب... فرصت کنسلی نداریم... باید یه جای خلوت دیگه پیدا کنیم.
درسا از پشت سر پرهام، سریع گفت:
- بهش بگو بره طرف مدرسهی ما، مخالف جهتیه که جمعیت رفت. دیوارش بزرگه، تو یه کوچهی خلوت هم هست.
پرهام با شنیدن حرف درسا، به آتوسا گفت:
- مدرسهی درسا رو بلدی؟ توی خیابون خوشخو... آره برو همونجا تا ما هم بیایم.
پرهام بعد از قطع تماس، سر موتور را به طرف جهتی چرخاند که به مدرسهی درسا میرسید. پنج دقیقه بعد به آتوسا رسیدند که هودی قهوهایرنگی به تن کرده و کنار خیابان خلوت ایستاده بود.
همینکه پیاده شدند، آتوسا با هیجان و کمی نگرانی گفت:
- همین امشب اگه کاری نکنیم، با این حرکتی که اینا زدن، مردم فکر میکنن ارزشیا زیادن و بیشتر میترسن، دیگه نمیان بیرون. نباید بذاریم اینا شهرو قرق کنن.
درسا پیاده شد و پرهام رو کرد به آتوسا:
- نگران اونا نباش، اونا فقط صداشون بلنده.
بعد با نگاه به هر دو نفرشان گفت:
- فقط مراقب خودتون باشید، همینکه یکی رو دیدید در برید، اصلاً یه لحظه هم وقت تلف نکنید. مهم نیست کیه.. فقط در برید.
درسا هر دو دستش را در جیبهای هودی فرو کرد:
- نگران ما نباش! ما کارمونو بلدیم، تازه کوچهی مدرسهی ما دو بَره.. راه دررو داره.
پرهام سر تکان داد:
- خیلیخب، من هم میرم همین اطراف یه دوری بزنم ببینم این جمعیت کجاها میره.. بعدش میام اون سر کوچه دنبالتون.
پرهام حرکت کرد. دو دختر با جلو کشیدن کلاههای هودی و بیرون آوردن اسپریهای رنگ وارد کوچه شدند.
#پایان_قسمت۳۹✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۲۵
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond