‹اغمــٔـا›
؛
من میتوانم همصحبت خودم باشم
بنابراین هیچوقت تنها نمیشوم
من فقط به صورت فیزیکی تنها هستم و در خلوتِ بهشدت شلوغِ خودم،
زندگی میکنم.
یک بینهایت و ابدیت بیقید.
و گویا ازل و ابد نیز از افرادی
چون من خوششان میآید.
‹اغمــٔـا›
خنده میبینی ولی از گریهی دل غافلی؛ خانهی ما از درون ابر است و بیرون آفتاب . .
نه بیمارم نه خوشحالم، نه از حالم خبر دارم
گهی با جان گهی با دل، گهی از هر دو بیزارم . .
آدم وقتی دستش به جایی بند نیست، سراغ آرزوها میرود. آرزوهایش که محال شد، غرق میشود در خاطراتش..!
ولی من خیلی وقته با تمام وجودم منتظر یه معجزم از اونایی که باورم نشه بالاخره اتفاق افتاده و از خوشحالی بخاطرش ساعت ها اشک بریزم:)))
حرفی برای گفتن ندارم
مثل تمام مترسک ها
آدم برفی ها
لانه های خالی لک لک ها
من پاسبان شهری بی صدا هستم
که هوایش ابریست
اینجا همه چیز آرام است!