یه بزرگی میگفت : "من به همه بَد بینم مَگه اینکه خَلافِش ثابت بشه"
و من خیلی قبول دارم این جمله رو .
‹اغمــٔـا›
در سرم بیهوده رویای پریدن با تو بود چیست دنیا جز قفس، وقتی که بی بال و پری . .
همچون تولد کودکی در هواپیمایی در حال سقوط ؛ من در آغاز به پایان رسیدم . .
من حذف شدن آدمها رو به غریبه شدنشون ترجیح میدم،واقعاً ترجیح میدم بدونم که فلان آدم از زندگیم رفته و دیگه هیچ نسبتی باهام نداره تا اینکه بدونم همچنان هست ولی بود و نبودش فرق چندانی نداره.
همه چیز داره بد پیش میره و من خیلی پررو وایسادم میخندم در حالی که توانایی دارم بیستو چهار ساعت با تمام وجود زار بزنم...
هیچ کار نمیکنم ، خستگیِ کارهای نکرده را در میکنم، شدهام کارشناسِ برجستهی اتلاف وقت !.
‹اغمــٔـا›
؛
نگاهم به سقف اتاق دوختم .خودم اینجا ،چشمام به سقف ،دلم هم معلوم نیست کجاست ،مغزم توی تاریکی دنبال سوالات تموم نشدنی ،آخه مگه داریم این همه سردرگمی . . .