آیا اصلا هنوز قادر به خندیدن هستی؟
ترسم از این است که خندیدن را میان این مردم تلخ فراموش کنی.
شروع نمیکنم زیرا از پایان ها میترسم؛ شروع یک شوق کوتاه است و پایان رنجی بی پایان.!
و در انتهای شب، ما چیزی نیستیم جز تودههای انباشته از خاطرات هرز رفته، و آرزوهای از دست رفته.
غم، هنوز و همچنان همراه من است. به نظر میرسد خیال تمامشدن ندارد، مگر آنکه همهچیز را از من بگیرد...
‹اغمــٔـا›
؛
کسی نخواهد دانست که زیر هجوم افکار، چگونه هرتکه ام به گوشه ای از این اتاق افتادو صبح بی آنکه همراهی داشته باشم، خود را با زجر جمع کردم و ادامه دادم.
‹اغمــٔـا›
تا که از جانب معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد . .
من نشستم بروی مِی بخری برگردی؛
ترسم این است مسلمان شده باشی جایی . .