انگشتم را در حلقم کردم و تمام خرافاتی که به نام اعتقادات به خوردم داده بودند، بالا آوردم، چیزی در من زنده شد : انسانیت !
من چندین مدت با نوع عصبی و منزجر کننده از خودم کنار اومدم،
خانواده ام؛ نفهمید
رفیق ام؛ نفهمید
او؛ رفت
من دیگه با این تنهای عصبی نمیتونم کنار بیام . .
دستانم بوی گل میداد...
متهم شدم به گل چیدن
اما هیچکس فکر نکرد ...
شاید گلی کاشته باشم: ).
‹اغمــٔـا›
؛
من واسه چیزایی که از دست دادم هیچوقت ناراحت نشدم، واسه چیزایی ناراحت شدم که فکر میکردم واسه خودمن ولی بعد ها فهمیدم نبودن..
بعضی وقتا به این فکر میکنم این همه حرف نگفته کجا جمع میشه؟ تو دل؟ مگه جنسِ دل چیه؟! چقدر تحمل داره؟!
کاش میشد کوچ کنم ، از اتاقم ، از لباس هایم ، از جسمم ، از فکر هایم ، کاش میشد از روحم هم بروم و دیگر باز نگردم:))