گم شده ام
میان کلمات و واژه ها
میان حسِ بودن و نبودن
خواستن و نخواستن
در این میان
بیا
بگرد و پیدایم کن
تو پیدا کردنم را بلدی...
گمان میکنند فراموش کرده ایم
اما در زیر خاکستری از خاطراتشان
جانمان هنوز شعله ور است.
‹اغمــٔـا›
؛
تمام سیگاری ها میدانند سیگار کُشنده است ، اما باز هم سیگار میکشند آنها با زبان بی زبانی میگویند ، ما به کسی که به ما اندکی آرامش دهد "حتی جانمان را نیز میدهیم".
چه روزهای کثیفی ؛
خورشید هر روز در چرک و خون طلوع میکند و در لجن مرداب غروب میکند. صبحها دلم نمیخواهد بیدار شوم و شبها نمیتوانم درست بخوابم. روزم در دلمشغولی و شبم در خواب و بیدار میگذرد.
ولی همیشه وقتی یه جایم خودم اونجام دلم یه جا دیگه؛ شاید به خاطره این هیچوقت بهم خوش نگذشته:)
تنها چیزی ک میدانم این است :
تنِ من مملو از زخم است و هنوز روی پاهای خودم ایستاده ام !